سلام .

من تصميم خودمو گرفتم.به مريم هم گفتم . امروز با تلفن مريم از خواب بيدار شدم.

گفت که سيامک گفته که دوست ندارم  بياد اينجا . گفته که اصلا نمی ذارن که بياد.و

اگر بذارن هم من بيرون نميام که بخواد ببينتم.

 از اين اخلاق مردها بدم مياد . چرا فکر می کنن که همه چيز بايد اون جوری بشه که

اونا می خوان؟ اختيار من دست خودمه . اينو به مريم هم گفتم.سيامک هم خودش

می تونه تصميم بگيره . يا می خواد منو ببينه يا نه . من تصميم گرفتم که برم پس

ميرم!

با مريم و فائزه قرار گذاشتم . و فردا صبح ـ جمعه ـ می خواييم بريم.

من ميرم حتی اگر بدونم که نمی ذارن برم داخل يا اينکه سيامک نخواد منو ببينه!

/ 16 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باربی

ممول جان کاش میگفتی در چه موردی بايد کمکت کنم ...اگه در مورد اين ملاقاته که فکر کنم راست ميگه اصلا نذارن بری تو چون فاميل درجه اولش نيستی مگه وکيلش بشی که بتونی بری تو .... من بودم صبر ميکردم بياد بيرون بعد با احتياط قدم به قدم در مورد صميميت باهاش جلو ميرفتم البته اول از اون آشنامون هم اطلاعات ميگرفتم در مورد درستی حرفهاشون ...

باربی

اين اتفاق به نظر من زيادی عجيبه ميدونی ...انگار يه جوريه ....اتفاقها با هم نمی خونن نمیدونم شاید چون از زبان تو خلاثه اش را می شنوم اینطوریه ولی اینکه يکی در حال بازداشت به يه دختر شماره بده و با اندک تماسهايی که با خونه داره به جای حرف از قرار وثيقه و اين حرفها از عشق و عاشقی حرف بزنه!!! عجیب نیست ؟ یا زندان براش خیلی عادیه که این خودش خیلی جای تعجب داره یعنی دفعه اول دومش نیست یا اینکه مورد دیگه ایه ... نمی دونم !

الهه

سلام دوست خوبم ممنون از محبتت لطف ميکنی ميای ... شاد باشی ... از اين افرادی که تصميم قاطع ميگيرن خيلی خوشم مياد ...

shayeste

حسابی گيج شدم،ولی انتضارش رو داشتم،اخه تو عاشق شدنتم باید بابقیه فرق داشته باشه!!!برات دعا می کنم....کاش انجا بودم!!!

siavash

/...پشت اين پنجره ميشينم و آواز ميخونم...منتظر واسه ديدنت تو بارون ميمونم...زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره...منم عاشقترم انگار وقتي بارون ميباره.../ با اينكه براي اولين باره كه به وبلاگتون سر ميزنم، اما انگار خيلي برام آشناست...شايد اين فقط يه حس باشه...بهر حال من از نوشته هاي قبليتون چيزي نميدونم تا قضاوت كنم...ببخشيد كه چيزي نميتونم بگم...اما براي تبادل لينك خيلي آماده ام...دوست داشتين تو كامنت برام بذارين تا با وبلاگتون بيشتر آشنا بشيم...شايد اونوقت بهتر بشه قضاوت كرد... براي كامنتتون هم خيلي مرسي...لطف كردين...آپديتم و منتظر!!!...راستي، من سلام كردم؟؟؟

hamed

نيلو جان هميشه اعتماد به نفستو داشته باش

nafise

" حالا قلب من در کنج تنهایی اتاق سردم به لحظات خوش اولین دیدار می اندیشد اولین برخورد و اولین نگاه که گل محبت تو در قلبم جوانه زد و خیلی زود به گلستانی مبدل شد گلستانی به زیبایی نرگس ، عطر شببو، لطافت رز ، تقدس نیلوفر ، معصومیت مریم..."

nafise

سلام ممول جان . من همیشه دورادور وبلاگت رو دنبال می کردم . تا اینکه رسیدیم به این مسائل ناموسی ! (چشمک) الآن هم اومدم ببینم بقیه راجع به این موضوع چه نظر(هایی) دارند . حالا هم نظر خودم: به نظر بنده هیچ وقت عقل و عشق یه جا جمع نمی شند .به همین خاطر من خودم به شخصه هیچ وقت طرف این چیز میزا نمیرم, آخه همش فکر می کنم جیزه!!! ولی هر قانونی می تونه استثنا داشته باشه . و من با شناخت قبلی که ازت دارم (البته خیلی کم)فکر می کنم که می تونی یه استثنا باشی... البته همه چیز دست قسمته!... راستی اصلاً به قسمت اعتقاد داری ؟... من که خیلی!...

nafise

اما مواظب باش!..."آنروز که دیوار شیشه ای را شکستم و پای به حریم تو نهادم باورم بود کسی هستم و به میعادی میروم و امروز میبینم خسی بودم و به میقات می آمدم"... در ضمن با باربی هم خیلی موافقم!!

Hamid & Romina

خوب حتما قيافش درب داغون بوده ، نميخواسته تو اون وضعيت ببينيش ، تو فکر يه جاشو ميکنی ، اون صد جا .