................

وای که نمی دونی ديشب چقدر دلم می خواست بارون بياد.دلم می خواست برم زير

بارون و از قطره قطره هاش بپرسم اون بالا که بودن برام دعا کردن؟

چشامو بستم،داشت بارون ميامد.آره،می تونستم احساسش کنم.قطره قطره هاش

رو صورتم می نشستن و آرومم می کردن.

بارون نم نمک ميامد و من سبک و سبک تر می شدم.

قطره های بارون اين جرأتو بهم دادن که داد بزنم و بگم

مهربونم ـ خدای من ـ کمکم کن.

چشامو باز کردم.بارون تمام شده بود.ولی گونه هامو خيس خيس کرده بود.

/ 0 نظر / 4 بازدید