اینجا اکسفورد است

امروز روز انتخا ب واحده و من بر خلاف پنج ترم گذشته تصمیم گرفتم که زود برم

 

دانشگاه . صبح نیم ساعت قبل از زنگ زدن ساعت بیدار میشم . و باز هم برخلاف

 

همیشه خیلی سریع آماده میشم . و از اونجایی که اوضاع و احوال تاکسی ها رو می

 

دونم به آزانس زنگ می زنم و یه ماشین می گیرم .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

اینجا اکسفورد است  و من ممول نیکو گزارش میدهم :

 

جلوی در دانشگاه پرنده پر نمی زنه . ولی چرا انگار یه چیزی داره پر میزنه . گلبرگ!

 

اول که منو نمی شناسه . شاید چون تا حالا قیافه ی کله ی صبحمو ندیده ! بعد که

 

خوب نگاهم می کنه میگه ا چقدر لاغر شدی . بعد هم با ناراحتی میگه اولین ترمیه

 

که کارهام اینقدر عقب افتاده ! بابا گلبرگ حداقل جلوی من این حرفو نزن .

 

نمی گم اولین نفر ولی جزو اولین نفراتی هستم که وارد دانشگاه می شوم . وقتی

 

می رسم همه جا خلوته و من به راحتی تمام کارهامو انجام میدم . بعد برای انجام

 

دادن کارهای شایسته باید برم پیش آقای حقدادی که بنده بعد از گذراندن پنج ترم در

 

این دانشگاه هنوز زیارتشون نکردم . ( شایسته یکی از دوستان بنده می باشند که به

 

دلایلی مهمان شدن دانشگاه بیرجند )آقای حقدادی بعد از یک هفته مرخصی و گل و

 

گشت هنوز تشریف نیاوردن سر کار . کمی منتظر می مونم. نه انگار خیال آمدن

 

ندارن . تصمیم می گیرم برم صبحانه بخورم . آقای دوست من( مسئول سلف) هم

 

تشریف ندارن . طبق عادت همیشه میرم طرف دستشویی و باز هم طبق عادت

 

همیشه جلوی آینه میزنم زیر آواز . بین نماز ظهر و عصرم استخاره کردم ... که در یکی

 

از دستشویی ها باز میشه و مریم میاد بیرون و با دیدن من میزنه زیر خنده .  ای بابا تو

 

نماز هم می خونی ما خبر نداریم  . منم می خندم . می پرسه که کارات تمام شد و

 

با جواب من که آره چونه اش پهن میشه روی زمین . و من دوباره ادامه میدم که

 

خوووووووووووووب اومده مبارکه دور سرت بگردم ... مریم دوباره می خنده و میگه من

 

موندم تو با این صدات چرا تا حالا خواننده نشدی ؟!  جوابشو میدم که من نمی تونم .

 

چون با خودم قرار گذاشتم که خوانندگی رو با غریبه آشنا شروع کنم . ولی یادمه

 

یکی از دوستای دوران دبیرستانم همیشه این آهنگ رو می خوند و آخرش هم شوهر

 

کرد . مریم میگه مگه بده؟ بیچاره شوهر که بد نیست ! منم میگم نه بد نیست ولی

 

آخه یه مشکل دیگه هم هست . من نمی تونم شوهر کنم . چون نمی دونم مادر

 

شوهرمو چی باید صدا کنم . مریم میگه بسه ! همه ی استدلالهای علمیت رو با هم

 

نریز بیرون . من نمی تونم همه رو با هم هضم کنم . و از اونجایی که می دونم مریم

 

واقعا توانایی هضم حرفای منو نداره خداحافظی می کنم و راه می افتم طرف

 

گروه .اونجا بچه ها رو می بینم که همه با هم از پله ها می دوند پایین و دوباره همه با

 

هم می دوند بالا . و خدا رو شکر می کنم که کارام تمام شده . یه چرخی می زنم تو

 

گروه و دوباره میرم طرف ساختمون آموزش. آقای حقدادی تشریفشون رو آوردن

 

دانشگاه و لی باز برش داشتن و بردنش یه جای دیگه . صبر کنید تا نیم ساعت دیگه

 

میاد . خوب تو این نیم ساعت خیلی کارها میشه کرد ! دوباره میرم طرف سلف . آتنا و

 

الهام رو می بینم . اونا هم می خوان برن صبحانه بخورن . با هم میریم . جلوی سلف

 

می رسیم. آقای دوست پشت به ما ایستاده . بلند سلام میدم . اونم بلند میگه سلام

 

دخترم ! به الهام و آتنا میگم این هنوز نفهمیده من کی هستم . بر میگرده و نگاهمون

 

می کنه . اخماش میره تو هم وبا عصبانیت میگه بفرمایید . چایی و کیک می گیریم و

 

میریم داخل سلف.  الهام میگه خوب حقدادی نیست برو پیش رئیس دانشگاه . می

 

پرسم که فامیلی رئیس دانشگاه چیه؟ الهام با تعجب و بلند میگه تو رئیس دانشگاه

 

سلیمانی رو نمی شناسی؟ و دوتایی با آتنا میزنن زیر خنده . گویا قبل از اینکه من

 

بیام آتنا همین حرف رو به الهام زده بوده . صبحانه می خوریم و میریم تو گروه . دوباره

 

یه دور می زنم و بچه ها رو می بینم که همه با هم از پله ها بالا و پایین میرن . و

 

دوباره خدا رو شکر می کنم و دوباره میرم طرف آموزش . هنوز نیامده ... یه دور

 

دیگه ... هنوز نیامده ... دیگه کم کم دارم عصبانی میشم . تا بالاخره حاج آقا پیداشون

 

میشه . ولی این دفعه جلوی در اتاقشون با صف طویلی روبه رو میشم . آروم میرم ته

 

صف . یک نفر توی اتاقه . ده دقیقه ای طول می کشه تا بیاد بیرون . نفر دوم میره تو.

 

حاج آقا دستور می فرمایند که درو باز بذار . درو باز میذاره . صدای زنگ تلفن بلند

 

میشه . و صدای حاج آقا : به قربان خیلی مخلصیم ... چشم چشم حتما ... اسم آقا

 

زاده و شماره شناسنامه و ... شب خبرش رو بهتون میدم  و... دوباره صدای تلفن و

 

دوباره صدای حاج آقا با لحن خودمونی : چه طوری؟ چه خبر؟ ... جات خالی خیلی

 

خوش گذشت ....  و ما صدایی نمی شنویم به جز صدای داد آقای حقدادی : چرا اینو

 

آوردی اینجا؟ ببرش پیش آقای صحرایی !   ونفر بعدی ... دوباره صدای تلفن ... حال

 

شما ... خوب هستید خانم دکتر ... ما تو این سفر خیلی چیزا از شما یاد گرفتیم ... و

 

دوباره صدای داد: درس می خوندی که این طوری نشه . و نوبت نفر قبل از من میشه .

 

این بار صداها رو به وضوح می شنوم .  تا دختره میره داخل حاج آقا داد میزنه که کی

 

به شما گفت بیایید تو و بیچاره با ترس و لرز برمیگرده عقب و با چشمای گرد شده به

 

من نگاه می کنه . چشه؟ !  - نمی دونم ! و با خودم میگم اگه این طوری پیش بره

 

حتما منو خفه می کنه . و تصمیم می گیرم که برگردم . ولی شایسته چی؟ نه ! نمی

 

شه ! منم که خراب رفیق . این بار صدای تلفن نمیاد ولی صدای حاجی میاد ...

 

بهشون نگو من آمدم . بگو خبر ندارم کی میاد . بالاخره یه کاریش می کنم . و داد

 

/ 26 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
namarii63

سلام خوبی. آپ کردم بدو بيا

پسری با کفشهای کتانی!

خب خب! من امدم!!!...............سلام بر تو ای بانو ممول! (:...............خوفی؟!..............خوشی؟!.............ميبينم که نوشته های تپل واسمون مينويسی!......سحر خیزم که شدی!!!.............تازه نمازم که میخونی!!.................چقدر آدم پارتی داشته باشه خوبه ها!!..............من با اون حاجی حال کردم!!!........چون ۱ نمونشو دقيقا تو دانشگامون داشتيم!..........فکر کنم جاسبی به هر واحد ۱ حاجی داده که کاره همه زوده زوده زود راه بيوفته!!! (چشمک)....................همچنان هم باهات هستيم ممولی!! (:...............خوشحال باشی و خوش تیپ!.............فعلا بابای...

golbarg

سلام اول از هر چيز اسم کتابای خودتون اسم سوسکه اصلا اسم رطيله فميدی ؟ ( چشمک ) خداييش احمديان هر چقدر هم ضد حال باشه به پای دهقان مترجميا نمی رسه بازم فميدی ؟ ( بازم چشمک ) از اون حاج آقای آشغالم ديگه اينجا چيزی ننويس تو رو خدا حالم ازش بهم می خوره يره ۲ واحد عمومی که می خواستم ترم پيش با احسان جونمينا بردارم اشک منو در آورد .. در ضمن آقای کفش کتانی ما دانشگاه آزاد ی نيستيم اين حاجی رو جاسبی بهمون نداده از بد روزگار مثل غده سرطانی تو دانشگاه ما از اين حاجيا آمده ( اه اه اه اه اه )

golbarg

راستی يادم رفت بگم : مخلص دايی نکوئيان هم هستيما ها ... نا فرم ... ببخش امروز نتونستم زياد ببينمت و بات حرف بزنم می دونی که طبق معمول اين موبايل ما زياد بهانمونو می گيره ( چشمک )

Hamid & Romina

۱- يکی از فاميلای خيلی دورمون ميشد ، من اصلا نديده بودمش :-) فقط چون فهميدم که توی اراک بوده ، گفتم شايد بشناسيش ، همين ۲- بعضی از اين لينکا ، يه http:// زيادی داره ، يه نگاه بنداز ، درستشون کن

Hamid & Romina

گلبرگ جان همچين ميگی دانشگاه آزادی که انگار داری از جزاميآ حرف ميزنی ، يکم مهربون تر صحبت کن ، به خدا ما گناهی نکرديم که دانشگاه آزاد ميريم .

ليلا

از اين كاغذ بازيا كه هي اين امضا ميكنه اون يكي تاييد ميكنه متنفرم... لجم ميگيره... راستي منم اين قانون معدل كمتر از ۱۲ رو نمي دونستم... اين لحن استاااااااااااااد رو قشنگ با قيافت و تن صدات تجسم كردم يعني همين كه خوندم انگار كه اين صحنه رو ديده باشم...

azita

سلام عزيزم/مرسی سر زدی بازم بيا

Hamid & Romina

۱- من فکر کردم شوخی ميکنی که پرسيدی عنصر ۱۶ جدول چيه ، راستی من يکم بهترم ، يعنی يه آمپول ۱۲۰۰ خوردم تا خوب شدم :-( ۲- جواب سئوالت : با اينکه هيچ استعدادی تو شيمی ندارم ، پس از کنکاش های فراوان در کتابهايم ، فهميدم که عنصر شانزدهم سديمه ، درست گفتم ؟

Hamid & Romina

۱- اين آقای زمانی اگه اشتباه نکنم ، باجناق ، برادر ، خانم عموم بوده ، اونوقت تو ميگی شبيه من بوده (( خيلی جالبه )) ۲- گلبرگ عزيز ، ميدونستم که تو اون جمله ت منظوری نداری ، اصلا فهميده تر از اينی هستی که بخوای يه همچين برداشتی از دانشگاه آزاد داشته باشی ، ولی خوب يه جوری نوشته بودی که اگه کسی اون جمله رو ميخوند و تو رو نميشناخت ، دقيقا همون برداشت جزام رو ميکرد :-) ۳- ممول جان ، تا هفته ی ديگه داستان رو تحوليل ميدم ، اجازه هست ؟ ۴- بيشتر اون کدها فهميدنيه ، حفظ کردنی نيست