روزی اگردل را به دریایت زدم
اتش به شبهایت زدم
در حسرت فردای تو
خیمه به رویایت زدم
غرقم مکن
تاریک و خاموشم مکن
بیگانه از خویشم مکن

روزی اگر دیوانه از عشقت شدم
پروانه از سوز وگداز آتش چشمت شدم
سرمست از بویت شدم
سرگشته در کویت شدم
عیبم مکن
شرمنده کیشم مکن
بیگانه از خویشم مکن

در چشم هوشیاران بی درد و  اثر
افسونگران خیره سر
پیمانه از دستم مگیر
با چشم خون آلود و تر
ریشم مکن هوشیاری خویشم مکن
بیگانه از خویشم مکن

روزی اگر تا آستان عشق تو کردم سفر
از روزن فردای تو کردم گذر
تا لحظه دیدار تو از خویشتن کردم حذر
از صفحه تقویم خود پاکم مکن
در زیر پای ناکسان خاکم مکن
مسموم این نیشم مکن
بیگانه از خویشم مکن.

          ـ  هم سلولی ـ

 

/ 2 نظر / 2 بازدید
avesta

سلام خانومی شعر بسيار زيبايی نوشته بودی واقعا آدموو می بره تو حال و هوايی ديگه . اميدوارم هميشه قلمت بتونه به راحتی تو زندگی همراهيت بکنه . ميدونی نوشتن خيلی از درد هايی آدمارو دوا ميکنه . هميشه دلت پر لحظات شادی باشه آسمون قلب آفتابی آفتابی باشه روزگارتم سبز سبز باشه موفق باشی عزيز.

kia

salam.cheshmam roshan hala vase man too sellol doost peyda mikoni?hala naghola begoo jormet chi boode...movafagh bashy.rasty sheret ham bahal bood