من خسته نيستم

monarch3.jpg

من خسته نيستم. ناراحت هم نيستم. من را نگاه كن . تو خستگي تو صورت من مي بيني؟ اصلا من هيچ هيچ هيچ مشكلي تو زندگيم ندارم. همه زندگيم شادي است و سعادت. ببين چقدر مي خندم! اگر مشكل داشتم مي تونستم انقدر بخندم؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هميشه همين طوره. هميشه بايد بخنديم و انكار كنيم كه خسته ايم . بايد تظاهر كنيم كه شاديم. كه هيچ مرگمون نيست. نه تنها براي ديگران كه براي خودمون هم.

مي بيني؟ زندگي همينه. همه تو زندگيشون مشكل دارند. هيچ فرقي هم نميكنه كجا باشي.يه وقت فكر نكني اگر يه جاي ديگه بودي اوضاع ات بهتر بود ها ! نه!  هر جاي دنيا كه باشي همينه. اصل زندگي يكيه. بقيه زرق و برقه. اصلا مي دوني چيه ؟ اينا همش امتحانه . اين طوري خدا مي خواد امتحانت كنه. مي خواد براي زندگي آمادت كنه.

هميشه بايد اين حرفها را تحويل خودمون بديم . حرفهايي كه خودمون هم زياد باورشون نداريم. ولي  هرازچندگاهي بايد اين حرفها را با خودمون مرور كنيم.كه يه وقت پيمانه امون پر نشه و سر ريز نكنه. كه يه وقت، كم نياريم . كه يه وقت به آخر خط نرسيم. به جايي كه ديگه نتونيم ادامه بديم. به جايي كه خودمون را بازنده بدونيم. كه اگر اين اتفاق بيافته ديگه تمامه. يا توي يه تيمارستان جاته يا گوشه خانه و در بهترين حالتش بايد دست از آرزوهات بكشي. كه خودش از مرگ بدتره. بايد روحيه جنگ جويي امون را حفظ كنيم. بايد اين را بكنيم توي مخمون كه زندگي همش جنگه. و من هميشه پيروز خواهم شد!

 

اين روزا انگار همه خسته اند. هر كس را مي بيني يه جوري از زندگيش ناراضيه. يه جوري بغ كرده و تو خودشه. امتحانها هم كه مزيد بر علت شدند. انگار همه يه جورايي قاط زدند.

ديروز سر كلاس نشسته بوديم. و داشتيم ترجمه مي كرديم. ( اين كلاس حالت كارگاه داره. بچه ها گروه گروه دور هم جمع ميشن  و گروهي ترجمه مي كنن. ) بچه ها مثل هميشه مشغول ترجمه بودند. من يه آه كشيدم و به صندليم تكيه دادم و گفتم مي دونيد چيه! همه زندگي ، اين حد و حدود هاست. همه چشمهاشون گرد شد. و من ادامه دادم كه:

همه چيز خوبه اگر حدشون را بدانيم. اگر بدونيم هر چيزي را تا چه حد بايد ادامه بديم، همه چيز درست ميشه. و از طرفي مشكلمون دانستن نيست. مشكيمون نتونستنه. هميشه مي دونيم بهترين كاري كه تو اون لحظه باد بكنيم چيه. ولي مشكل اينجاست كه نمي تونيم اون كار را بكنيم.

و انگار دست گذاشته باشم رو دلشون. عاطفه گفت راست مي گي . من هم الان مي دونم بايد چه كار بكنم ولي دلم نمي خواد اون كار را بكنم. مثلا مي دونم كه بايد درس بخونم ولي نمي تونم. دلم مي خواد وايسم و آسمان را نگاه كنم.

نمي دونم چرا اين آخر ترمي همه زده به سرشون. عاطفه كه مي خواد وايسه و فقط آسمون را نگاه كنه. فائزه دلش مي خواد فقط راه بره. منم كه دلم مي خواد كف اتاقم دراز بكشم . يه موسيقي شاد بذارم و مشق بنويسم. ( حالا مشق از كجا بيارم؟)

واقعا  همه چه آرزوهاي دست نيافتني اي داريم!

 

/ 32 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ويدا

ما آدما ناشکريم هميشه از چيزی که داريم راضی نيستيم ... منم می خندم اما کسی از ته دلم خبر نداره اما همين خندس که آدم رو رو پاش نگه می داره ... گور بابای هر چی بدبختی و مشکلاته ... زندگی کن بابا ...

حمید (پرنس )

سلام خب آره راستش خیلی بده که این روزها هیچکی از کاری که می کنه راضی نیست راستی گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟ (کاملا بی ربط) اما در کل یه چیزش خوبه، این وقتها می فهمیم که چه چیزهایی که خیلی وقتها ساده از شمیگذریم می تونه یه آرزوی بزرگ باشه

الهام

در مورد امتحانا چی فکر مي کنی؟

romina

هيچ وقت خسته نباشی گلم....

حمید (پرنس )

سلام راستش من هم اسم وبلاگتون را توی وبلاگ دوستان زیاد دیده بودم و هم ازتون توی خاطره های قرار ها وبلاگی زیاد شنیده بودم البته چند بار دیگه هم اینجا اومده بودم راستش ، به نظرم شمردن سالها به خودی خود یه کار خنثی است ، بسنگی داره که برای چه منظوری باشه اگه برای این باشه که آدم به خودش بیاد کار چندان بدی هم نیست ممنون

...

...

...

امين (*_^)

سلام ... واقعا خسته نباشی .. اميدوارم که هيچ وقت مشکلی تو زندگیت نداشته باشی . منم آپ هستم با عکس های جديد . موفق باشی /