تا قمر در عقربه کار ما چنینه !

CYP0503976

سال سوم دانشگاه را پشت سر گذاشتم. بیست و دو سالمه. کلی اختلاف عقیده با مامان جون و بابا جون دارم. پر توقع نیستم ولی کم توقع هم نیستم. اصلا کاری به توقع ندارم . تمام شواهد و مدارک نشان میده که دیگه وقتشه کاری برای خودم دست و پا کنم. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خوب باید اول از همه تواناییهام و علائقم را در نظر بگیرم. از اونجایی که کمی از وضع مملکتم خبر دارم بی خیال علائق میشم.پس تواناییهام ...

باید توی موسسات و آموزشگاهها دنبال کار بگردم.

اولین موسسه که از آشنایان هم هستند :

_ به ! چه طوری ؟ چه کار می کنی؟ درست به کجا رسید و ...

_ خوبم . ترم شش را تمام کردم و ...

_ ...(فضولی)

_ راستش برای کار آمدم .

_ تا حالا کجا بودی دختر؟ ما نیروهامون را گرفتیم. از ماه قبل . برای ترم بعد هم نیرو داریم. 

_ ...

_ ...

 

آموزشگاه بعدی :

_آقای فلانی ، برای تدریس آمدند.

آقای فلانی میاد داخل. یه حاجی به تمام معنا . شکم گنده و یه عالمه ریش و پشم. یه نگاهی به سر تا پام میندازه و میگه :

_ این !

( منظورش همون ایشونه؟ ! )

_ چند سالته؟

_ بیست و دو سال .

_ انگلیسی بلدی؟

( آخه بز، اگر بلد نیستم پس چرا آمدم اینجا )

_ دانشجو مترجمی هستم .

_ ترم چند ؟

_ ترم شش را تمام کردم.

_ کادر ما کامله.

( بپکی بپاشی به سقف ... کاردت بخوره تو سرت ... )

 

آموزشگاه بعدی :

شلوغ پلوغ . و در واقع خر تو خر. یه عالمه پسر بچه با هم از یه کلاس میریزن بیرون. یه لحظه احساس می کنم آمدم تو لونه زنبور.

مدیر موسسه بعد از سوال و جواب میگه شاید با سال آخری ها کار کنیم ولی با ترم شش کار نمی کنیم. منم توضیح میدم که بابا من ترم شش را تمام کردم و در واقع الان سال آخر هستم. و با کلی چک و چونه قبول می کنه که فرم شرکت در امتحان را پر کنم. و پر می کنم. ولی باید منتظر بشینم تا بهم بزنگن.( شک نکنید ! منتظر بمونم حتما زنگ میزنن .حتما ! )

و موسسه بعدی و موسسه بعدی. و توی همه ی این موسسه ها یه موسسه درست و بدون چک و چونه فرم میده تا پر کنم. که البته اون هم فقط فرم میده.

بعد تصمیم می گیرم به خبرگزاری ها هم یه سری بزنم. (ببینم می تونم از شر این ... استغفرالله ... ) از کار الانم راضی نیستم. از همکارام راضی نیستم. از رئیسم راضی نیستم. و تا وقتی مشکلم حل نشه هیچ صفحه ای کار نمی کنم.

به هر خبرگزاری ای میگم که الان توی ... کار می کنم یه قدم عقب میرن. ( پس فقط من نیستم که باهاشون مشکل دارم)

یه کمی که بیشتر فکر می کنم و دقیق تر میشم ...( مامان میگه نباید اینقدر فکر کنم ) دلم به حال خودم می سوزه... ( مامان میگه نباید ...) مامان باید و نباید ها را برام مشخص می کنه. ولی من هم چنان در اندیشه این که آیا سال دیگر که از دانشگاه میام بیرون، از نظر کاری با موقعیتی بهتر از این روبه رو خواهم شد؟ بعد از فوق چی؟

مامان راست میگه . این فکر کردن ها و دل سوختن ها چیزی را عوض نمی کنه. من اینجا هستم و محکوم به اینکه با این شرایط زندگی کنم. حالا احساسم هر چی که می خواد ... (اصلا احساس چیه؟) 

مامان میگه کار نمی خوایی. الان واجب تر از هر چیز اینه که بشینی برای فوق بخونی. می خوام که برای فوق بخونم. و می دونم که باید بخونم. ولی مشکلی هست. و اون این که الان بیشتر از هر چیزی به کار نیاز دارم. اگر بخوام برای فوق بخونم و خیلی خوشبینانه به قضیه نگاه کنم حدود چهار سال دیگه هم همین وضع را خواهم داشت.یعنی این که مامان و بابای عزیز چهار سال دیگه هم سربارتون خواهم بود. دوست دارم اول یه کارپیدا کنم. حدود یک سال یا دوسال کار کنم و بعد در حین کار درس بخونم. که نمی دونم آیا اون موقع درس خون خواهم بود یا نه؟( نه اینکه الان خیلی هستم !) و از طرفی اگرباز هم خوش بینانه نگاه کنم و من درس خون باشم آیا با توجه به شرایط جامعه چنین امکانی هست؟!

پس ترجیحا الان بهترین کار اینه که آدم بشینه لب جوی آب و پاهاش رو بکنه تو آب و بی خیال مشکلات. و باز هم ترجیحا :

 کیه کیه در می زنه من دلم می لرزه ...

/ 30 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
¤ من « او » ندارم ! ¤

البته بهتره به اعتقاده بنده آدم شير اصلی رو ببنده !! چه ربطی داشت ! راستی سلام .. با همه اينا که گفتی بهتره به نظر من همونجوری که خودت گفتی بری لب جوی آب ٬ بعد بری وسط آب بگيری بشينی تا کامل در جريان قرار بگيری !! شايد خدا خواست حالا يه کارم برات پيدا شد ديگه ! اصلا خودم نميدونم چی شدو از کجا اينجا سر در آوردم اما اومدم ديگه اونم سر زده ! گفتيم حالام که اومديم يه يادگاری بنويسم .. دوست داشتی بيا اونوری شايد يه کار واست جور کرديم !!

نفيسه

ای بابا روزگار . یه زمانی هم من می خواستم برم تو قلم چی پشتیبان بشم .دیدم حقوقش خیلی کمه. می خواستم برم تدریس کنم دیدم پارتیم کمه حالا هم که دلمونو به فوق لیسانس و بعدش هم به عسلویه خوش کردیم تنا ببینیم اوسا کریم چی میخواد حالا اگه کار پیدا کردی ما رو هم در نظر داشته بلاش

رومينا

سلام گلم....دلم واست يه ذره شده دختر...اخی...نمی خوام...من تهران نيستم و ...جای منو خالی کنی ها!!!واسه مرداد هم يه قرار بذاريدآخه اون موقع فقط می تونم بيام!!!...اااا اين عکسه هم که هست!!!پس با تموم وجود تقديم روی ماهت

يه مرد اميدوار

گاهی بايست ميان‌بر زد. مثلا آگهی‌های کوچيک چاپ کنين و اعلان تدريس خصوصی برای افراد رو بدين. فرضا تدريس برای کودکان (با توجه به فصل تابستون و ترجيح خيلی از خانواده‌ها به درس گرفتن بچه ها توی خونه). تدريس توی مدارس هم بد نيست. هم تجربه خوبيه هم سابقه کار خوبی محسوب می‌شه و هم حساب و کتاب و ثبات بهتری نسبت به آموزشگاه داره. به هرحال تو اين دوره و زمونه پر از رقابت بايد خيلی بيش از پيش تلاش کرد و صد البته...نااميد و خسته نشد

بيخواب

چقدر فک میکنی جوجه / ول کن بابا ، هر آنکه دندان دهد نان دهد ؛ آب دهد ؛ ماشین دهد ؛ کار دهد ؛ فوق لیسانس دهد .

مرضي

سلام ممول جان! خيلی ممنون بابت اون cd خيلی جالب بووووود

مرضي

راستی اينجا به هم ريخته نيست... واسه همينه که من متوجه نشدم

Brightness

وای ممول! CD آخرش بود...کلی ذوق کردم من...خيلی خيلی خيلی خيلی ممنون! :)

..آرش..

سلام... به جای این سوسول بازی ها،برو تو یکی ازین لشکرهای استشهادی زنان بسیجی ثبت نام کن!بازم این جوونا میگن کار پیدا نمیشه!... ممنون از اطلاع رسانی تون... شاد باشی.