من اينجا بس دلم تنگ است ، يک ذره است

اما او چرا اين را نمي داند؟

سومين قرار وبلاگي يا جشنواره ي ممول يا ممول پارتي يا هر چيز ديگه اي كه فكرش رو بكنيد . البته به نظر من ديگه به اين قرارها وبلاگي نميشه گفت . گرچه همهُ ما  وبلاگ مي نويسيم .ولي بيشتر يه جمع دوستانه بود تا قرار وبلاگي . پنج شنبه ي گذشته ساعت 3:30 ميدان فاطمي كافي شاپ هات لاين .مرضي ( دنياي آبي) , رضا ( دهل), محمد ( دل خاكي), راضيه (آيريس) ,غزال ( غزلولره هاي من), محمد ( پسري با كفشهاي كتاني), آويشن( ممول) .جاي همگي خالي . ( در بهار آزادي) نه جدي جاي همه اتون خالي بود . جاي خيلي ها خيلي خالي تر بود . قرار ساعت 3:30 بود . ولي محمد ( كتوني ) به دل خاكي گفته بود كه قرار ساعت 3 است . و اون بيچاره  از ساعت 3 رفته بود . من هم از اونجايي كه آدم دقيقي هستم ( چيه مگه ؟! هستم !) سر ساعت 3:30 اونجا بودم . از در كه وارد شدم آقاي خاكي رو ديدم كه ته كافي شاپ با فيگوري كاملا متفكرانه نشسته بود و به نقطه اي نامعلوم چشم دوخته بود . اول لبخند زدم و حاج آقا اصلا محل نذاشت .لبخند رو غليظ تر كردم و يه كمي خودم رو كج و كوله كردم .باز هم انگار نه انگار . با افسردگي رفتم جلو و گفتم سلام . چند ثانيه اي نگاهم كرد و باترديد گفت سلام . بعد انگار كه يك باره شناخته باشه گفت خوبيييي ؟ خودش ميگه  كه نشناختمت چون دفعه ي قبل يه چيزي بسته بودي دور سر و صورتت . توضيح لازمه كه دفعه ي قبل زمستون بود و من شال و كلاه پوشيده بودم . و نمي دونم توقع داشته كه من تو اين چله ي گرما باز هم با شال و كلاه بيام ؟‍ و باز هم توضيح لازمه كه ما قبل از اون همديگه رو ديده بوديم . يعني بار دوم هم نبود كه همديگه رو زيارت مي كرديم .  به هر حال نشستيم و احوال پرسي و چاق سلامتي . تا نيم ساعت بعد كه ديديم يك نفر با قد بلند , بسيار لاغر, كج كج وارد كافي شاپ شد و يه كمي جلومون قر داد( واقعا قر داد) و بعد نشست . آقاي محمد خان با چهل و پنج دقيقه تاخير تشريف آوردن . و بعد آيريس و غزال تقريبا همزمان. واقعا آمدن غزال رو ميشه به فال نيك گرفت . چند دقيقه بعد مرضي و بعد آقاي رضا خان دهل . متاسفانه آمدن رضا با رفتن محمد ( دل خاكي ) همزمان شد. و ما نتونستيم اين دو عزيز رو با هم داشته باشيم . ( بريد حالش رو ببريد . چه كلاسي براتون گذاشتم ‍ ) صحبت ها خيلي دوستانه بود ولي نتايجي هم داشت . از جمله اينكه به پيشنهاد رضا تصميم گرفتيم به جاي داستان نويسي (P-W-B) ما بياييم و يه كار ديگه بكنيم و اونم اينكه يه موضوع مشخص كنيم و هر كس توي وبلاگ خودش در مورد اون موضوع بنويسه . البته براي p-w-b هم فكرهايي دارم كه وقتي پخته تر شد خبرتون مي كنم . راستي اين خانم مرضي همين خانم مرضي همين خانم ‍! بابا همين خانم مرضي دنياي آبي ! نمي دونم دوربين از جايي كش رفته بود يا چيزي ( خودش ميگه مال شركت رو امانت گرفته بوده ولي خدا بزرگه ) دست از عكس گرفتن بر نمي داشت . ما هم اصلا امنيت نداشتيم . هر لحظه بايد اين امكان رو مي دادي كه الان مرضي ازت عكس مي گيره . و همش هم گرفت . طوري كه اگر عكسها رو كنار هم بذاري و ويييييژژژژژژژ مي توني فيلم اونجا رو ببيني . آخرش هم كه مي خواستيم بريم مي گفت حيفه ها ! دوربين دستمه بياييد چند تا عكس ديگه بگيريم . دو سه تا عكس هنري هم گرفتيم كه دوتاش رو داريد مي بينيد .

 

 اين كله پوكها خيلي بامزه هستن . نه؟ اين هنر منه . البته من با اينا قرار نداشتم  ! اينا با من قرار داشتن ! از شوخي گذشته مرضي يكي يكي ازاينابراي بچه ها به عنوان يادگار خريده بود . (مرضي خيلي خانومه خيلي . من اگر بخوام با كسي هم خونه بشم مرضي رو انتخاب مي كنم . چون فكر مي كنم خيلي خوب آبم باهاش تو يه جوب ميره. البته اگر قبول كنه كه غذا با من و ظرف شستن با اون باشه ) محمد كتوني هم از سپنتا و پرسين بلاگ كارت اينترنت كش رفته بود و به هر كس دوتا داد . ولي به من يكي !

اينم که دستهای محمد ( پسری با کفشهای کتانی) و يه دست رضا‌ ( دهل) . اينجا داشتن دعوا می کردم که من حساب می کنم ! نه ! اصلا ! راه نداره ! من حساب می کنم ! ( بشنو و باور نکن )
ديشب داشتم براي فائزه تعريف مي كردم كه من فكر مي كردم تابرگردم و بخوام آپ كنم يه نفر ديگه در مورد قرار تو وبلاگش نوشته و من راحت ميششم . ولي الان كه آمدم مي بينم نه ! هيچ خبري نيست . و اين يعني اينكه بانو ممول اين دفعه هم خودت بايد بنويسي ! فائزه خنديد و گفت آخه تو بگوريه پرشين بلاگي !  ( تعجب ) آخه بگوري ! من ! نمي دونم چه طور دلش آمد به خانم به اين محترمي به اين راحتي توهين كنه !  ولي جدي انگار ديگه دارم تبديل ميشم به يه تاريخ نگار ؟ تاريخ انگار؟ ثبت انگار؟ ثبت احوال ؟ يا چييييييييييي؟ ( گريه )
مي دونيد چيه؟ ممول 17 سالش نبود . 22 سالش بود . البته قبلا 17 سالش بود ها . يا 18 ولي تو اين دو ماهه يه چيزي حدود چهار پنج سال بزرگتر شده بود ‍. جل الخالق!
تغذيه ي سالم ! تكنولوژی پيشرفته ! ( رضا جايي گفته بوده كه من 17 سالمه ولي اين دفعه به نظرش بزرگتر شده بودم )
مي دونيد چيه؟ آدم تو اين رابطه ها خيلي چيزا ياد مي گيره كه خدا كنه هميشه يادش بمونن و فراموششون نكنه . كوچك ممول يادت باشه هيچ وقت زود در مورد آدما قضاوت نكن .
دو روز بعد با محمد ( كتوني ) برنامه ي پياده روي داشتيم . البته به قول يكي از دوستان اون پسري با كفشهاي كتوني بوده نمي دونم من چرا اينقدر راه رفتم .
روز اول ساعت 10 سر خيابون دربند قرار داشتيم . چون هر دو يك بار قبل از اون رفته بوديم ظهير الدوله و هر دو هم خاطره ي خوبي داشتيم براي همين تصميم گرفتيم بريم اونجا . تا بالا پياده رفتيم . چند تا عكس از بنفشه ها و فروغ گرفتيم ( البته مزارش) مي خواستم بذارموشن ولي يه مشكلاتي هست . البته مشكل نيست ولي وقت مي خواد كه من ندارم . يه دفعه ي ديگه حتما ميذارمشون .  بعد از اونجا تا سر دولت پپاده برگشتيم . هنوز از محمد نپرسيدم كه از اونجا به بعد رو باز هم پياده رفته يا با ماشين!( پياده رفتي يا با ماشين؟) اگر يه زماني من مردم يه كمي پيش محمد وصيت كردم . در مورد سنگ قبرم هم تمام توضيحات رو بهش دادم . ولي نگفتم چرا مي خوام قسمت پايين سنگ خالي باشه . كه اون رو هم الان ميگم . چون كه دوست دارم گلهايي ( فقط و فقط گل . نه دسته گل ! از گلهاي پيچيده شده متنفرم . گل شاخه اي و اون هم از نوع شب بو ) خوب داشتم مي گفتم . گلهايي كه برام مياريد رو قسمت پايين سنگ زيراسمم بذاريد . يه وقت روي اسمم نذاريد ها . البته اين رو براي شما نمي گم . براي ممول بچه ها و ممول نوه ها ميگم . به محمد گفتم چون از من كوچكتره و مي تونه به گوششون برسونه . از يه آرزوي ديگه هم با محمد صحبت كردم . از اينكه هميشه آرزو داشتم يه برادر يه كمي كوچكتر از خودم داشته باشم . واقعا خيلي آرزو دارم و اگر بود هم خيلي دوسش داشتم . و چون اون لحظه اي كه اين آرزو به اوج خودش رسيد داشتم صبحانه مي خوردم خيلي دوست دارم كه بود و باهم صبحانه مي خورديم . حالا محمد تصميم گرفته كه آرزوي من رو عملي كنه . و قراره كه يك روز با هم صبحانه بخوريم .
روز بعد با مهسا و محمد قرار داشتيم . ( چون مهسا پنج شنبه نتونسته بود بياد و مي خواستيم همديگه رو ببينيم . چقدر هم هر دو اون روز بد اخلاق بوديم ) خيابان ميرداماد . تقاطع جردن . سالاد سرو سارا . قرار بود من ساعت 10:30 جلوي سينما فرهنگ منتظر مهسا باشم . تا ساعت 11 منتظر موندم. فكر مي كردم توهمه . و ما يا اصلا قرار نداريم يا اينكه جاي ديگه اي قرار داشتيم و من اشتباه آمدم . و به همين خاطر خودم راهي محل قرار شدم . از اونجا بيشتر نمي گم . چون تا بچه ها رو پيدا كنم كلي اتفاق خوب برام افتاد . اونقدر كه حتي دلم نمي خواد تعريف كنم . البته براي مهسا هم . ( بعدش كه بچه ها رو ديدم جبران شد . ) اون روز هم با محمد ازسر اتوبان صدر( جايي كه از مهسا جدا شديم ) تا زير پل سيد خندان پياده رفتيم .  خدا قوت پهلوون .
در مورد موضوعي كه قرار شد همه در موردش بنويسيم . ( قرار شد اين دفعه من انتخاب كنم . ولي دفعه هاي بعد بقيه . بعد از من نوبت رضاي دهله ) 
مي دونيد توي زندگي همه امون سوالهايي ( و نه سوالي ) بوده كه هميشه دوست داشتيم ازمون پرسيده بشه . و هيچ وقت هم پرسيده نشدن . مهمترين اون سوالها چي بوده؟ بنويسيد .
سوالي كه بايد ازت مي پرسيدم و نپرسيدم .
و البته جوابش رو هم بنويسيد . همه مي تونن بنويسن . فقط اينكه كسايي كه مي خوان برام كامنت بذارن و اعلام آمادگي كنن كه من اعلام كنم كه اين آدمها مي خوان بنويسن . منتظرم.
خيلي زودتر از اونكه دلتون برام تنگ بشه بر ميگردم .شما هم منتظرباشيد و خودتون رو أماده كنيد .
ببينم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرضی

دلم برای مهسا خيلی تنگ شده....

مرضی

ممول عزيزم تو خيلی لطف داری...

مرضی

راستی در مورد ظرف شستن و غذا پختن موافقم... اصلاْ می خوای هم غذا بپزم و هم ظرف بشورم؟

مرضی

اين دست رضا و محمد بيشتر به اين شبيه که اون دست سوم می خواد

مرضی

من از قرار وبلاگی چيزی ننوشتم.... منتظر تو بودم...

manda

سلام خانومی خوبی ؟ جام خالی خيلی قشنگ سر کارم گذاشتی نه تا باشه اين قرار ها و دوستی ها راستی با اون ايدتون موافقم منم هستم ديگه اينکه نه عزيزم آسمون همه جا همين رنگ نيست هميشه شادو آسمونی باشی

نفيسه

می بينم که تنهايی ميريد و خوش ميگذرونيد. در ضمن باید اون سوال رو تو کامنت هاتون نوشت يا هر کسی توی وبلاگ خودش؟ ... از قول من به پسری با کفش های کتانی هم يه سفارش خواهر بده تا ببینیم اینایی که خواهر دارند چه جوریه... بعدش هم شما حرفهای بهتر نداشتيد به هم بزنيد که نشستید واسه هم وصيت می کنيد!... راستی ممول جونم چه خوب موندي(۱۷ سال)... در آخر هم آويشن جون يادت باشه به ما آش ندادی و اسمت رو عوض کردی ها!!

romina

in vase ezhare vojod bod...hala beram posteto bekhonam!!!bermighardam!(agae acc tamom nashe!)

مهدی

منم می خواستم بيام ولی خب نشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...پاول کن ................. ( پاول = شديدا باور کن)

پوپک

همين رنگ است ، ولی گاهی ابريست !