چند وقتیه که خیلی خسته ام.اصلا دلم نمی خواد که هی دم از خستگی بزنم.یادمه

خودم چند وقت پیش از  یکی از دوستای وبلاگ نویسم خواهش کردم که از غم وغصه

ننویسه.آره به فریبرز گفتم که الان آدما همه به اندازه ی خودشون که خیلی بیشتر

غم وغصه دارند.اونقدر که تو دیگه نخوای بهش اضافه کنی.ازش خواستم که یه خورده

شادتر باشه و شادتر بنویسه.

حالا خودم احساس خجالت می کنم که دارم از این طوری می نویسم.ولی باور کنید

خیلی وقته که حالم بده.اوضاع روحی و جسمیم بد جوری ریخته به هم.حوصله ی

آدما و حرف زدن باهاشون رو ندارم.با مامانم دعوام میشه.از آتنا دارم دور میشم.

گلبرگم که تازه داره می شناسم.حتما الان پیش خودش فکر می کنه که این دختره

دیوونه است.ولی به خدا گلبرگ من اینجوری نیستم.متن قبلی رو هم نتونستم تمام

کنم.دست ودلم به نوشتن نمی رفت.گذاشتم برای وقتی که بهتر شدم سر فرصت

کامل بنویسم.


به زور سر کلاسام میرم.از دانشگاه و آدماشم خسته شدم.وقتی هم دانشگاهیام و

حتی دوستای نزدیکم میان طرفم دلم می خواد داد بزنم و بهشون بگم تو رو خدا چند

روز فقط چند روز تنهام بذارید.دلم یه استراحت درست و حسابی می خواد.ولی

می دونم  اینجا و بین این آدما نمیشه.
             

              " اینجا ستاره ها همه خاموشند
                اینجا فرشته ها همه گریانند
                اینجا شکوفه های گل مریم
                بی قدرتر ز خار بیابانند "


نمی دونم چه جوری می تونم اون آرامشی که می خوامو به دست بیارم.دلم می

خواد بخوابم یه خواب طولانی.


               "شبی بخوابیم و صبح هفت ساله ز خواب برخیزیم"


دلم می خواد بخوابم ولی می دونم هرگز هرگز هرگز هفت ساله از خواب بیدار

نخواهم شد! شاید برای همینه که صبح ها دلم نمی خواداز خواب بیدار شم.


 

"در حیرت از این نباش که چرا سحر ها , میل به برخاستنت نیست.و میل به راه

رفتن ,دویدن,جهیدن و خندیدن...

در حیرت از این همه دل مردگی,بی حوصلگی,دلتنگی,خستگی و فرسودگی نباش...

در حیرت از این نباش که نمی توانی زیر لب زمزمه کنی,آواز بخوانی و به آواز های

دیگران گوش بسپاری
 

 بر انگیخته شوی

  به شوق شور بیایی
 

 گریه کنی
 

 فریادهای شادمانه برکشی

مهر مندانه و راضی به دیگران

- به دختران و پسران جوان

به لبخندهای شیرین

و اشک ریختن های پر معناشان-

نگاه کنی...

در حیرت از اینکه

عظمت کوهها را ادراک نمی کنی

شوکت رود خانه ها را

لطافت مهتاب را

رویا آفرینی ابرها را

دشت ها

کویرها

گل ها

پرنده ها

و نگاههای پر معنی را...

و زیبایی خیال انگیز باران,
                          برف,
                             نسیم,
                               جادو,
                                  و جنگل را....
عزیز من!

عشق را قبله نکرده ای تا پرواز را یاد بگیری

شادمانه گریستن را

به تمامی شنیدن, دیدن ,بوسیدن,

لمس کردن را...

عزیز من!

آخر عاشق نشدی

تا برای بودن , رفتن , ساختن , خواندن,

جنگیدن , خندیدن , رقصیدن و خوب

و پر شکوه مردن دلیل داشته باشی...

و آخر عاشق نشدی عزیز من! "


ولی من که خواستم! من که خواستم عاشق بشم! اینجا میگن عشق توهمه! میگن

عشق باید تو وجودت باشه! و اگر باشه عاشق هر کسی می تونی باشی! آدما اینجا

از عشق به عنوان خاطره یاد می کنن. مثلا میگن من یه زمانی عاشق فلانی بودم!

ولی این که عشق نیست! این تن خواهیه این اوج شهوته!


                       "شکوه عشق به دوامشه"

میگن عشق توهمه چون عاشق وصالن نه عاشق آدما.و چون قدرت حفظ کردن

عشقشونو ندارن.نمی دونن که عشق مراقبت می خواد.نمی دونن که عاشق روز به

روز باید تازه و تازه تر بشه!
       

                عاشق شدن که هنر نیست, عاشق موندن هنره!

نمی دونم این رسم کجای روزگاره!

این رسم کجاست که گیله مردا از بارون و جنگل و دریا و... متنفر باشن ولی ما, ما که

مال قلب کويريم عاشق بارون و گل بهار باشیم! چقدر قشنگ میشد اگه تمام گیله

مردا عشق بارون و دریا و جنگل و گل بهار بودن اونوقت ما دخترای کوير یه سهمی از

اونارو ازشون طلب می کردیم!

ولی حیف
      حیف...


I
know you appear
vivide at my side
denying you sprang out of my head
claiming you feel
love fiery enough to prove flesh real
though it's quite clear
all your beauty all your wit is a gift my dear
 ! FROM ME

دلم می خواد چشمامو ببندم و رویا ببافم. رویا آدمو مریض نمیکنه!آدم با رویا زندگی

می کنه و مطمئناً فقط مرده ها رویا ندارن.این خاطره است که آدمو مریض میکنه .اونم

نه یاد کردن از خاطره که زندگی کردن با خاطره.دلم می خواد چشمامو ببندم و رویا

ببافم.شاید اون آرامشیو که می خوام تو رویاهام به دست بیارم.

A shoulder to cry on٫secrets to share٫warm hands and hearts that really care.

گرچه که می دونم هیچ وقت تو بیداری به رویاهام نمیرسم چون رویاها فقط رویا

هستن و مربوط به عالم رویا!

ولی دلم می خواد چشمامو ببندم و تو همین رویا بمونم تا زمانی که یه صدا فقط یه

صدا به خودم بیاره:

follow me through your restless dreams to the... where moonlight spreads out!

/ 16 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mahsa

باز چته ممولی؟

ايمان

به زور سر کلاسام میرم.از دانشگاه و آدماشم خسته شدم./ من هم // ممنون که اومدی ممل عزيز

farnaz

به ما هم سر بزنی اتفاقی نمي افته....

golbarg

خوب اين دفعه گلبرگ دير رسيد اما بی معرفت نشد که اصلا نرسه .. اما وقتی رسيد دلش گرفت شد اندازه دل گنجشک کوچيکای درختای دانشگاه که الان مستن از برگای سبزی که دلبری می کنند رو شاخه های بهار .. ممول دلم برات تنگ شد همين چند ساعت پيش تو گروه ديدمت با اين دستم که الان يه چند روزه وبال گردنم شده آمدم طرف تو و آتنا يادته کيف سنگينم را ازم گرفتی چون به قول بچه ها الان من دايناسورم از اونايی که دستای کوتاه دارند دستم درد می کرد اما وقتی شما را ديدم يادم رفت به خاطر تو آمدم نشستم رو نيمکتی که بقلش کروموزم نشسته بود يادته ديروز باهاش دوام شد اما تو گفتی خسته ای بايد بشينی منم گفتم باشه می شينيم .. ممول مي دونی تو آت ميش منی و من دوست دارم ياماقت باشم می دونی دلم گرفت وقتی ديدم نوشتی الان گلبرگ می گه اين ممول ديووونه است .. ازت انتظار نداشتم .. دلم نمی خواست اين را بگی .. دلم نمی خواست فکر کنی که من زود قضاوت می کنم در مورد دوستام من همتون را دوست دارم همتون !!!!!!!!!!!!!!!!!

golbarg

دلم نمی خواست فکر کنی که من زود قضاوت می کنم در مورد دوستام من همتون را دوست دارم شايد همتون منو دوست نداشته باشيد اما به خدا اگه ازتون چند روز خبر نداشته باشماون وقت من دیووونه می شم ... خدا لعنتت کنه ممول اشکم را در آوردی .. می دونم چه جوری شدی وقتی يکشنبه گفتی جيگر نه فهميدم .. می دونی منم بعضی وقتا اينجوری می شم از همه چيز خسته می شم اما مطمئن باش اون موقع هم باز تو آت ميش منی اما من نمی ذارم که حکايت عشق من به حکايت شيرينی نباشه .. منم خسته شدم از اينکه کم کم دارم حس می کنم دوستش دارم اما بهش گفتم دوستش ندارم .. نمی دونم چم شده اما شايد وافعا حکايت محبت حکايت درد باشه

phln

اولين باره که بلاگت رو زيارت ميکنم.واقعا زيبا مينويسی به صفحه من يه سر بزن.

باربی

سلام ... چه متن زیبا و رومانتیکی ... احساسات ادمو بر می انگیزه .... ممنونم که میای و نظر میدی یه چند سالی اشتباه کردی :) من 26 سالمه البته من از اول میدونستم که تو خیلی از من کوچکتری اوایل دبیرستان نه ؟؟؟؟ ولی نوشته هات برام جالبه ...

مهدی

واقعا وبلاگت دوست داشتيه من يه لينک بدن بهت ميدم

shayeste

ا منم چيزي بنويس ......... اوه مو ردم از نو شثن اينطوری ايييييييی