يار دل بلا داره...

SIP1023910

 

ديروز با صداي توطئه از خواب بيدار شدم.هر چقدر گوشام را تيز كردم  نفهميدم چي مي گفتند. ولي مطمئن بودم كه موضوع بحث منم. يه زور چشام را باز كردم . و از ناخودآگاهم يه شعري روي زبونم آمد. " يار دل بلا داره " هرچي فكر كردم بقيه اش يادم نيامد. طبق معمول  پاشدم و بعد از شستن دست و صورتم رفتم توي آشپزخانه. ( هميشه صبحها همين كار را مي كنم. و بعد يه ليوان چايي مي ريزم و بدون اينكه با كسي ( البته فقط مامان هست) چيزي بگم يه راست ميرم تو اتاق و در را محكم مي بندم.) اين بار تا رفتم تو آشپز خانه مامان سريع پشت سرم آمد.چايي ام را ريختم و دوباره همون شعر روي زبونم آمد. آمدم از آشپزخانه برم بيرون كه ديدم مامان با بدجنسانه ترين خنده ممكن آمد جلوم. گفت برو بشين !  گفتم كجا؟ گفت بشين پشت ميز و صبحانه بخور. ( من هيچ وقت صبحانه نمي خورم ولي مامان اينا هميشه صبحها نون تازه اشون به راهه) گفتم نمي خورم. مامان هم نه گذاشت و نه برداشت. گفت بيخود كردي. بيچاره انقدر درست حسابي غذا نخور و انقدر از اين خرت و پرتها (بيسكوئيت) بخور تا قيافه ات اين طوري مثل مريضها بشه. (ميگن صورتم خيلي خالي شده.البته فقط ميگن . به نظر خودم هنوز هم فوقالعاده هستم.) ديگه هي از مامان اجبار كه بايد بشيني صبحانه بخوري و هي از من كه يار دل بلا داره ! مامان يه تيكه نون بريد و يه تيكه گنده پنير گذاشت روش. و آوردش طرف دهن من . منم خنده خنده كه حالم بد ميشه كله صبحي اين همه پنير بخورم. گفت پس خامه بخور ! گفتم نه ! اونو كه ديگه بعد از ظهر هم نمي تونم بخورم. مامان: پس كره و عسل بخور .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

ممول: كره؟! اسمش را نيار كه از اسمش هم حالم به هم مي خوره !

دوباره مامان يه لقمه نون و پنير درست كرد و به زور كردش تو دهن من. واقعا من صبحها نمي تونم از اين آت و آشغالا بخورم. و ديگه اين دفعه با عصبانيت گفتم .

_ وقتي ميگم نمي تونم بخورم نمي تونم ديگه !

مامان يه ليوان شير ريخت و گفت پس يه ليوان شير بخور. گفتم نمي تونم ! صبح زود نمي تونم چيزسرد بخورم. گفت خوب گرمش مي كنم. گرمش كرد و من : يار دل بلا داره   شير گرم را خوردم . هرچند از خوردنش لذت نبردم ولي حداقلش اين بود كه به مامان يه حالي دادم.

بعد هم مثل بقيه دوشنبه ها نوبت درس خوندن بود. دوشنبه ها هر هفته ساعت 2 امتحان داريم.ولي اين بار هرچي گشتم كتابم را پيدا نكردم.(اتاق من خيلي تميزه و اين جوراتفاقها ( مفقود شدن اشيا توي اتاقم) خيلي عجيب نيست. ) اين بار خيلي عجيب بود. هرچقدر مي گشتم پيدا نميشد. همه لايه ها را يكي يكي كنار زدم ( حالا لايه هاي چي را ، شما كاري نداشته باشيد) نبود كه نبود. زنگ زدم به الهام و گفتم ميام خوابگاه با هم درس بخونيم. ولي از بد روزگار( فقط روزگار در اين جريان مقصره ! فقط !) تا برسم خوابگاه شد ساعت 12:30 كه فاصله زيادي تا ساعت 2 نداره و وقتي براي درس خوندن نمانده بود. البته اين را الهام مي گفت . به نظر من همه چيز امكان پذيره. در نيم ساعت اين درس را خواندن همونقدر امكان پذيره كه …………… و باز هم همونقدر كه درس نخونده امتحان دادن ! آخرش كتابم پيدا شد. :D  تو دفتر استاد بود. و استاد هم پرسيد كه تو كتاب نداشتي چه جوري امتحان دادي؟ ( فائزه ميگه استادت بهت نگفت آفرين ممولكم!) واقعا چرا نگفت؟

حالا اينا همه را بذاريد كنار تا يه چيزي را براتون تعريف كنم. يه پسري تو دانشگاه ما داره فوق مي گيره. البته نه اينكه فقط يه نفر . ولي اين يكي خيلي تو چشم مي زنه. آخه دهن ما را سرويس كرده. هميشه با يه مشت برگه تو گروه ايستاده و دنبال دانشجوها مي گرده تا ازشون تست بگسره. و از شانس بد ما ، هميشه هم قرعه به نام كلاس ما ميافته. ( نه اينكه خودمون كم امتحان داريم) انواع و اقسام امتحانات را هم ميگيره. يه دفعه كه سوالهاي فوق بود. يه دفعه روانشناسي. يه دفعه هوش ، يه دفعه ليستنينگ و اين دفعه اخر يه چيزي بين همه اينها. ديگه هروقت مي بينيمش ميگيم بچه بدويد فرار كنيد كه الان ازمون امتحان مي گيره. ديروز بعد از كلاسمون(همون كه كتابش را گم كرده بودم و امتحان دادم) استاد گفت اين بيچاره گناه داره . شما هم شايد به اين روز بيافتيد. بريد لابراتوار يه امتحان كوچيكي بديد . همه گفتن اه و هيچ كس نرفت.(آخه آخر كلاس بود) .

حالا اينو داشته باشيد تا يه چيز ديگه هم بگم.

ما يه استادي داريم (البته ما نه !  ادبياتي ها ( ما كه مي دونيد مترجمي هستيم) ولي ما اين ترم باهاش يه كلاس داريم) . اين استاده خيلي كنده. خيلي ! و خيلي هم شل و وارفته حرف ميزنه. يه جوري كه آدم دلش به هم مي خوره. و فكر نمي كنم كسي حوصله گوش دادن به حرفهاش را داشته باشه. يه آدم معمولي ميتونه تمام حرفهايي كه اون تو يك ساعت و چهل پنج دقيقه ميگه را توي نيم ساعت بگه.( اينو جدي ميگم) وقتي ميره كه روي تخته يه چيزي بنويسه ، خيلي آروم از سر جاش بلند ميشه و خيلي آروم تر ميره پاي تخته. بعد يهو مي بيني كه استاد پشتش را كرد به بچه ها و ديگه هيچي نه چيزي مي نويسه ، نه چيزي ميگه ! آدم مي مونه . استاد خوابش برد آيا؟

حالا سر كلاس اين استاده (اسم درسش را هم بهتون ميگم كه بيشتر حالش را ببريد: بررسي آثار ترجمه شده اسلامي ! نه جدي حال برديد؟) خخب داشتم ميگفتم سر اين كلاس لازم نيست كار خاصي بكني. فقط مي شيني روي صندلي و چشمهات را به استاد مي دوزي. به هر چيزي كه دوست داري فكر مي كني و يا حتي چرت ميزني. چون نه سوالي ازت پرسيده ميشه. و نه مطلب آنچناني اي گفته ميشه كه از دستت بپره. البته بعضي ها با گوشيهاشون مشغول ميشن و بعضي ها هم مطالعه آزاد مي كنند. البته بعضي ها ! خلاصه اينكه تو اين كلاس فقط حضور فيزيكيت مهمه.

به عنوان مثال يه جلسه را براتون توصيف مي كنم. همون طوري كه گفتم. آنهايي كه رديف اول نشستن به حكم رديف اولي بودنشان بايد به استاد چشم بدوزند. خب رديف دومي ها هم بد نيست همين كار را بكنن. ولي رديف آخري ها خيلي كارها مي تونن بكنن.مي تونن sms  بازي كنن. مي تونن كتابهاي ديگه بخونن و مي تونن سر به سر استاد بذارن. حالا اينجا را گوش بريد.( گوش بريد؟)

سر يكي از جلسات همين كلاس:

استاد پشت ميزش و طبق معمول داره حرف ميزنه.رديفهاي اول همه ساكت نشستن و خدا مي دونه خودشون واقعا كجا هستند.

و اما رديف آخر:

سمانه ساكت نشسته . يه ورق جلوش و يه خودكار هم دستش.الهام هم ساكت نشسته ولي فقط گوشيش دستشه. ممول هم روي يه صندلي لم داده و يه كتاب (احيانا از نوع مكبث) دستشه . استاد هم چنان مشغول توضيح دادنه(آيا؟) سمانه دستش را مي گيره بالا و يه سوال مي پرسه. استاد جواب ميده. الهام ريز ريز مي خنده.

ممول : انقدر تكون نخور حواسم ر پرت مي كني.

و بيشتر توي صندلي فرو ميره.

الهام هم چنان مشغول ريز ريز خنديدنه.

سمانه دوباره سوال مس پرسه. استاد جواب ميده.

اين بار هم سمانه و هم الهام مس خندن.

ممل: شما دوتا چتونه؟

الهام: الكي داره سوال مي پرسه .استاد هم خيلي جدي جواب ميده.

ممول هم يه كوچولو مي خنده. و دوباره مشغول خوندن ميشه.

سمان از پنجره بيرون و احيانا كوهها را نگاه مي كنه. الهام مشغول اس ام اس بازيه. ممول هم محو كتاب شده. سمان پا ميشه و به طرف پنجره ميره. و با پرده اي كه دستش بهش نميرسه دست به گريبان ميشه. و بالاخره يه كمي پرده را مي كنه.

ممول: بكشش كور شدم.

سمان دوباره مشغول ميشه.

ممول: اين ورتر.

سمان : خوبه؟

ممول: نه !بذار خودم بيام.

ممول و سمان مشغول جنگ با پرده. الهام مشغول اس ام اس بازي. بچه ها ميخ . استاد ! هويج!

خلاصه اينكه اين كلاس ما يه چنين كلاسيه. و اين آقايي هم كه داره فوق مي گيره يه چنين آقاييه. ديروز نيم ساعت بعد از تمام شدن كلاس اول (كه امتحان بود و بچه ها قبول نكردن برن تست بدن) كلاس دوم ( كه همين كلاس نامبرده باشه ) شروع شد. استاد اول كلاس گفت هركي دوست داره پاشه بره كمك اين بنده خدا كنه. ثواب داره. همه نيشها تا بناگوش باز.و از كلاس سي نفري بيست و پنج نفر رفتن بيرون. از اين بيست و پنج نفر يه سري رفتن بستني بخورن. يه سري ديگه ( الهام كه نه !) رفتن پيش دوستاشون و حدودا ده نفر رفتن لابراتوار تست بدن. ( من ، دختر خوب هم جزوشون بودم)من و سمانه با هم افتاديم. جريان اين تست از اين قرار بود كه يه سري برگه دست من بود و يه سري برگه ديگه دست سمانه. من يه سري شكل هاي عجيب و غريب تو برگه ام داشتم و سمانه هم بيشتر از من. (به ازاي هر يك شكل من سمانه چهارتا شكل داشت) من بايد شكلي كه مي ديدم را به انگليسي براي سمانه توضيح مي دادم و سمانه از روي برگه خودش مي گفت من كدام را ميگم.يعني من spesker بودم و سمانه listener و يه سري لغت و داستان هم بودن كه با اونها هم بايد همين كار را مي كرديم. و چه خوب هم من و سمانه اين كار را كرديم. و صداي من ضبط ميشد. سمانه همه را درست جواب ميداد. خودش مي گفت آخه تو خيلي ضايع توضيح ميدي. مثلا من مي گفتم hard worker  و سمانه به جاي perseverence  مي گفت  خوب hardworker! و دقت كنيد كه من ضايع توضيح ميدادم!

خلاصه اينكه ما هيچ روزي مثل ديروز از ديدن اين آقا خوشحال نشديم كه نشديم !

چقدر تايپ كردم ! بيچاره شما كه بايد همه اين را بخونيد آخي نازي!

يار دل بلا داره

يه چيزي را هم خيلي دوست دارم بگم. اين آقاي حاجي خودمون كه اين گوشه هم لينكش هست، خيلي آدم پرمحبتيه. جدي ميگم . محبت از چشاش مي باريد. و به نظر من بايد هم كه يه پست وبلاگش را به چشمهاش اختصاص ميداد.

و آقاي بهروز ! يكي از هل هاي دوهل ! تو را خدا گول ظاهر آرامش را نخوريد ! يه بلاييه كه دوميش خودشه ! ديگه اينكه يكي محمد خيلي خجالتيه، يكي حميد خيلي مظلوم و يكي من خيلي كم رو. البته به اضافه بهروز ساكت!

يار دل بلا داره

هركس بقيه اين آهنگ را مي دونه يه من بگه. و با اين كار به اين كوچيكي دل كوچيك من را شاد كنه!

 

/ 24 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماندا

سلام ممولی خوبی ؟ به ميبينم که نتونستی مامانتو شکست بدی آخی خسته نشدی اين همه تست واسه اين آقاهه دادی شادو آسموين بشای

رزالين

سلام ممول کوچولی...... متنت قشنگ بود.به منم سر بزن.... بای بای

سمیرا

سلام وای جانا سخن از دل ما می گویی دیروز دقیقا مامانم همین طوری نشسته بود داشت نگاهم می کرد و منتظر بود تا من یه بهانه الکی بگیرم خلاصه .............. . دیروز سر کلاس داشتم این آپ رو می خوندم دقیقا کلاست جلوی روم بود البته استادمون لم داده بود و دانشجوی بیچاره داشت تند تند در مورد wi-fi کنفرانس می داد هر کسی به يه کاری بود اينم بگم فقط کلاس ما ژرده نداشت که منو نرگس بهش اويزون بشيم خلاصه کلی با نوشتت حال کردم. ممولکم بوس بوس بوس

ويدا

اين حالا آهنگ کی هست ؟ من انگاری تا حالا نشنيدمش ... در رابطه با اين آهنگ هيچ کمکی از دست من ساخته نيست شرمنده ...درباره ی صبحونه خوردنم نظری ندارم چون اگه وقت کنم مفصلش رو می خورم اگه وقت نکنم هم نمی خورم اما من با اينکه صبحونه می خورم هيچ تفاوتی با صبحونه نخوردن احساس نمی کنم اين اعتماد به نفست خيلی باحاله هنوزم فوق العاده ای ... راستی من همچنان می گم که شکل اين عکس بالا که متعلق به ممول بيده هستی رو حرفمم واستادم مگه اينکه عکس قضيه ثابت بشه ... راستی من عاشق پستای طولانيم چون خودم از همه بيشتر می نويسم حال می کنم نوشته های طويل می خونم ... در رابطه با اين اساتيد و کلاسايی که عرض وزيتی ! من هميشه ترجيح می دم بخوابم سر ان مدل کلاسا .. البته خيلی از اون دورانی که همش سر کلاس خواب بودم می گذره نمونش کلاسای عر بی به عمرم بيدار نبودم

عاطفه کبير

سلام خوبی ممول جون راستش تو خيلی خو ش شانسی که صبح بعد از اينکه کلی قبلش خوابيده بودی يک تيکه ترانه رو زبونت افتاده بوده من يکيو می شناسم که شب بی خوابی به سرش زده بوده بدتر اينکه شعر بابا برقی رو زبونش افتاده بوده فعلا بابای

ديگر تنها

Leila

سلام ممولكم ...... ببخشيى منم بقيه اهنگ رو نمي دونم يعني همين هم كه نوشتي رو من بلد نبودم اصلاً ... يار دل بلا داره

Leila

باااااااااااارك الله به محمد ... همه رو واست نوشته... بخون و لذت ببر...