اينجا برای از تو نوشتن هوا کم است

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
 دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است


اكسير من نه اينكه مرا شعر تازه نيست
 من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است


دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست

 
 با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
 دريا كه از اهالي اين روزگارنيست


امشب ولي هواي جنون موج ميزند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست


 اي كاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين
دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست


محمدعلی بهمنی

فکر نمی کردم اینقدر به هم بریزم .خیلی سال بود که به جز برای مراسم دایی اینجا نیامده بودم . نمی دونم چرا دلم خواست برم . حتی توی راه چراش رو از خودم پرسیدم . واقعا فکر نمی کردم اینقدر به هم بریزم . شیوا آروم سر خاک دایی نشست . به دور و برم نگاه کردم . یاد روز تشییع جنازه افتادم . چقدر داغون بودم . همه چقدر داغون بودیم . فکر می کردم این روزا هیچ وقت نمی گذرن . شیوا شروع کرد به گریه کردن . آروم گریه می کرد . ولی اون روز همه بلند گریه می کردن . صداشون هنوز توی گوشمه . همه بلند گریه می کردن و من یه گوشه آروم ایستاده بودم و فقط نگاهشون می کردم . دایی رو آوردن . ترمه رو از روی صورتش برداشتن .( همیشه از ترمه بدم می آمده )  یه لحظه دلم براش لرزید . نمی دونید چقدر مظلوم و آروم بود . روی صورتش یه چیزای سفیدی بود . هنوزم که هنوزه جرات نکردم از کسی بپرسم که چی بود . توی بینیش هم پنبه گذلشته بودن .توی قبر گذاشتنش .آخوندی که آورده بودن قران می خوند .  دایی کوچیکم یا برادر کوچک تر خودش توی قبر رفت . و شروع کرد به تکون دادن شونه های دائی و بعد از پنج دقیقه بیرون آمد . یه مشت خاک برداشت و ریخت روی دائی . پسر بزرگش آمد و همین کار رو کرد . پسر کوچیکش و پسر خاله هام . همه بلند گریه می کردن ولی من هنوز هم گریه نمی کردم . همه اش تو این فکر بودم  که می تونم با روح دائی ارتباط برقرار کنم . خنده اش رو تو ذهنم تجسم کردم و با خودم فکر کردم که الان داره همین کارو می کنه . دیروز برای دائی فاتحه خوندم . بعد با شیوا رفتیم بیرون . رفتیم طرف قبرهای خالی ای که تازه کنده بودن . چسبیده به هم و خیلی کوچیک و باریک . از شیوا پرسیدم یعنی آدم تو اینا جا میشه؟ شیوا سرش رو تکون داد که نمی دونم ! یک لحظه ترسیدم . خیلی ترسیدم . باورتون نمیشه بالای سر قبرای خالی وایساده بودم و گریه می کردم .یاد چند سال پیش افتادم .تابستونی بود که دوره ی راهنمایی رو تمام کرده بودم .تازه از مسافرت برگشته بودیم که خبرش رو شنیدم .ولی نمی فهمیدم . اصلا نمی فهمیدم یعنی چی ! نمی فهمیدم سحر دیگه نیست سپیده دیگه نیست یعنی چی ! مامانشون رو هیچ وقت ندیده بودم . ولی باباشون رو چرا . یک بار . یه دفعه شیطونی کرده بودیم . من و سحر و سوفیا پشت یه میز می نشستیم و گلرخ و سپیده پشت سر ما . یه دفعه سر کلاس حرفه و فن معلممون داشت در مورد گوشت گاو و مزایاش صحبت می کرد . همین طوری که اون حرف میزد منم توی کتاب سوفیا به مسخره در مورد گوشت خر و مزایاش می نوشتم . آخرش هم نوشته بودم که سوفیا جون گوشت گاو نخور بده . گوشت خر بخور خوشمزه است . و بعدشم کلی فامیلی معلمه رو مسخره کرده بودم . سپیده هم کتابه رو از ما گرفته بود بلند بلند می خوند و ما همه می خنديديم . انقدر شلوغ کرديم که معلمه آمد و کتاب رو ازمون گرفت . بعدشم هم بردمون دفتر . گفتن که بايد پدراتون و فقط پدراتون رو بياريد .

فقط همون يک بار پدرشون رو ديده بودم . بعد از چهلمشون يک بار با بچه ها تصميم گرفتيم که بريم سر خاکشون . بابای گلرخ بردمون . اونجا خيلی شلوغ بود . فکر کنم تقريبا تمام فاميلشون بودن . ولی همه آروم بودن . باباشون ما رو شناخت . جلو آمد و سلام تعارف کرد . و به بقيه معرفيمون کرد . تا گفت هم کلاسيهای سحر و سپيده يکی از خانوما حالش بد شد . بلند بلند گريه می کرد و با سحر و سپيده حرف ميزد . می گفت پاشيد دوستاتون آمدن .من بدنم يخ کرده بود . تقريبا همه اونجا گريه می کردن . ولی پدرشون آروم يه گوشه ايستاده بود و مارو نگاه می کرد . خيلی بد بود خيلی . خودتون فکرش رو بکنيد . پدری که همسر و دوتا دختراش رو توی يک تصادف از دست داده بود و فقط يه دختر چهار پنج ساله براش مونده بود .شايد ياد اون روز افتاده بود که همه ی ما رو باهم ديده بود. شايد داشت به اين فکر می کرد که سحر و سپيده ی اون هم الان بايد می بودن .شايد هم داشت سعی می کرد با دختراش ارتباط برقرار کنه ... 

از اون روز به بعد دیگه نرفته بودم . به جز برای مراسم دائی . و دیروز که هنوز هم نمی دونم چرا رفتم !  و نمی دونم که دوباره اونجا میرم یا نه ؟!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

/ 37 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پسری با کفشهای کتانی!

بد اخلاقيتم قبول داريم ممولی... (: / منم رو صندلی نشستم که بگم خوشبختی به اين سادگيه! / فقط خواستم بگم که ميشه تلاش کرد و بهش رسيد!

غزال

ممول جون فکر می کنم اين وسط کلی سو تفاهم اتفاق افتاده...من از طرف خودم و تنها خودم ازت معذرت ميخوام...حالا بی دليل و با دليل چون می دونم ناراحت شدی...در هر صورت من واسه سعاد هم توضيح دادم که موضوع چی بوده...اونم به راحتی قبول کرد...اميدوارم ناراحت نباشی عزيزم...بازم از تو و سعاد معذرت می خوام چون همه چيز زير سر من بوده(چشمک)...من نبايد در مورد کسی اصلا تو بلاگم بنويسم...ناراحت نباشيها...ممول هيچ وقت اخم نمی کرد.

مرضی

از دست دادن يک دوست صميمی خيلی سخته... می دونم... من هم يکی از دوستهای خوبم رو از دست دادم...

pouya

با وجود اينکه طولانی بود آدم تا آخرش ميخوندش..اما چيزی که نميفهمم اينه که چی باعث ميشه اينطور چيزا رو کسی تو وبلاگش بنويسه.

عاطفه

سلام ممول جوونم کجایی چرا خبر منو نمیگیری بیا ببین چه کار کردم با وبلاگم ....چه شعر قشنگی اینقدر حالم گرفتس این چند وقته که همه چیز اشکمو در میاره .... مثل همین

elham

hala shod 34 ta harf vase memmol!!!!!!!!!!!!!!!!!11

Hamid & Romina

۱- تو به چه حقی رفتی اونجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۲- تو الآن بايد بری تو نايت کلاب برقصی و شاد باشی ، اونوقت ميری تو يه همچين جاهايی ۳- ديگه نبينم بری ها

sima

اينويزيبل ميشی ميای آف ميزاری و در ميری سيرابی دايی مرد - من و تو و همه هم می ميریم فقط بايد يه جوری زندگی کنی که هر وقت گفتن داريم می ميريم نگيم که کاشکی اين کار رو کرده بوديم يا اون کارو نکرده بوديم . اون روزم من يا هر کسی که گريه می کردیم فقط به خاطره خودمون گريه می کرديم که يه عزيزی رو از دست داديم نه به خاطر دايي که چرا مرده بعدشم خدا کنه هر کس توی هر سنی که می خواد بميره اسير رختخواب نشه مثل دايی راحت بره و عذاب نکشه چون مرگ حقه ولی عذاب کشيدن خيلی سخت و بده حالا بعد از ظهر کجايی بريم بيرو بعد اگه من مردم نگی کاشکی با هم می رفتيم بيرون