شبی که قرار بود یه جور دیگه باشه !

147486_orig.jpg

_ ممول تو هنوز هم عادت قدیمی ات را داری؟
_ اتفاقا آره ! قصد هم ندارم از ریشه بکنمش !
چه کار کنم دیگه؟من این طوریه ! ولی مهم اینه که بهشون رسیدم.
گلدخت بود الهام سمانه و سیما .
از نظر دادن در مورد من شروع شد. که آیا مثل تازه عروس هایی که توی پاساژهای  کیش می گردند هستم یا نه !
تازه عروسش هیچ ولی چرا پاساژهای کیش؟ ببینم تازه عروسها توی پاساژهای کیش طور خاصی می گردند آیا ؟
ولی من طور خاصی نمی گشتم. فقط برخلاف بقیه که دنبال هدیه برای نفیسه بودند٬ من دنبال یه انگشتر برای خودم بودم. همش هم داشتم سعی می کردم که طبق توصیه محمد اخم نکنم. آخه با کلی امید و آرزو رفته بودم.
تا کارهای همه امون تمام بشه و برسیم به شهربازی ساعت 8 بود. و خیلی زود ! هیچ پرنده ای اونجا پر نمی زد. ولی تا ما شاممون را سفارش بدیم و بیارن و بخوریم یه کمی آدم  آمد. سیما همون موقع رفت و ما چهار نفر موندیم. ما هم دیدیم هنوز هم خلوته. تنها کاری که به ذهنمون رسید این بود که یه کمی قایق سواری بکنیم تا شلوغ تر بشه.
ازبین ما چهار نفر فقط یه نفر (من) به طور حرفه ای پارو زدن را بلد بود. حرفه ای ! حالا نه حرفه ای حرفه ای ولی آقای مسئول هم تائید کرد که خوب پارو می زنم.
اول گلدخت با کلی ورجه وورجه نشست. و تا درست بشینه هزار بار نزدیک بود قایق چپ بشه. بعد سمانه بعد الهام و آخر سر من. ولی توی قایق اون سه نفر همش داشتند جاشون را عوض می کردن. و پارو رو هم.یه پارو دست من بود و اون یکی دست اون سه تا می چرخید. و چون درست پارو نمی زدند ما همش داشتیم دور خودمون می چرخیدیم.  و انصافا الهام اگر یه کمی تمرین می کرد یه چیزی میشد. اونجا چند تا قایق دیگه هم بودند. که توی یکیشون چندتا پسر هفده هجده ساله بودند. (یه خروار) این بیچاره ها آمدند کرم بریزن و قایقشون را بزنن به قایق ما. ولی هنوز نرسیده جیغ ما چهارتا در آمد که ایش ویش! پسرا ! این طوری نکنید ! خیس می شیم . اخ میشیم! جیز میشیم ! بیچاره ها به کل پشیمون شدن و سر خر را کج کردن اون ور. دیگه با هزار بدبختی و مصیبت و دور خودمون چرخیدن و بابا این وری پارو بزن و اون وری بزن وقتمون تمام شد و عمو صدامون کرد که بیایید بیرون. و باز هم با هزار بدبختی رسیدیم به سکو. اول من پیاده شدم. بعد الهام. بعد گلدخت آمد پیاده بشه که دوباره انقدر ورجه وورجه کرد مه نزدیک بود بیافته. ولی عمو گرفتش.. بعد...
آمدیم بریم.1 و 2 و 3 . 3 و 2 و1 . طبق محاسبات ما یکیمون کم بود. ببینید ما بچه هی زبان ازاین کار ها بلدیم. تازه انگلیسی هم بلدیم حساب کنیم. وان و تو و تری . تری و تو و وان. باز هم یکیمون کم بود. حتی اگر آنگولایی هم می شمردیم باز یکیمون کم بود.(هر کس جایی کلاس زبان آنگولایی سراغ داره به من بگه.آخه من که دیگه باید یواش یواش آنگولایی یاد بگیرم. به نظرتون اگر عشق من بفهمه که من این گوشه دنیا هستم و دوسش درم چه کار می کنه؟) خلاصه این که هر کی ندونه ممول می دونه . از چار تا جوجه چندتای دیگه باقی می مونه؟ یکیمون نبود دیگه. نه رو سکو. نه تو قایق . ا ا ا . کوشش؟ کوشش؟ سمانه تو آبه !
نه تقی نه پقی. نه تالاپی نه تولوپی. به قول گلدخت یه سیب هم که بیافته تو آب یه صدایی میده ولی سمانه نه !
سمانه تا گردن توی آب آویزون سکو. ما سه تا دستامون روی دلمون غش کردیم از خنده. آدمای دور و بر هم همین طور. عمو هم میزد تو سر خودش که دختره را از آب کشید بیرون.
من یه لحظه ناراحت شدم. گفتم الان میگه من خیس شدم. باید بریم دیگه. دیدیم نه بابا. طرف پر رو تر از این حرفاست. پایه اساسی. بمونیم ! می مونیم ! موندیم ! تازه خانم می گفت چرا وقتی تو آب بودم ازم عکس نگرفتید !
وقتی آمدیم بیرون دیگه زیادی شلوغ شده بود. وقتی وایساده بودیم یه گوشه و داشتیم بحث می کردیم که چه کار کنیم یه پسر بستنی فروشی هم پشت سر گلدخت و سمانه و رو به من و الهام ایستاده بود و داشت به حرفهامون گوش میداد. ولی بیچاره نمی فهمید چی می گفتیم. تا یهو چشمش افتاد به سمانه. یه خرده چشاش را تنگ کرد. گشاد کرد. بعد یهو چشاش گرد شدند. من و الهام از عکس العمل طرف دوباره دستامون را گرفتیم رو دلمون و یه یه یه ( من انقدر خندیدم که دل درد گرفته بودم) . آخرش هم با پر رویی تمام رفتیم گشتمون را زدیم و وسایلی که می خواستیم را سوار شدیم . یه بار دیگه اون پسرقایقی ها را دیدیم. یکیشون با اطوار گفت اه پسرا خیسمون نکنید ! بقیه اشون هم زدن زیر خنده. و یه بار دیگه هم اون پسر بستنی فروشه را دیدیم. از دور که ما را دید شروع کرد تعریف کردن برای دوستش و دوتایی می خندیدن. ما که رسیدیم گفت الان شلوارش را عوض کرده. ولی عوض نکرده بود ! خودش خشک شده بود !
اون شب مشکل من از اخم کردن نبود . چون تمام طول شب حتی یه اخم هم نکرده بودم. فکر کنم اون شب مشکلم از زیاد خندیدن بود!
خوبه نگم که اون شب یه چیزی مجهول هویه  از یه جای نامشخص آمد و مالید با لباس ه نفر که سر تا پا سفید پوشیده بود.
ولی باور کنید . اون شب قرار نبوی این جوری بشه. من تمام سعی خودم را کرده بودم !
در مورد تولد نفیسه هم نگران نباشید. به خوبی و خوشی برگزارش کردیم.

/ 25 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

.............بيخود نمی خوای از ريشه بکنيش...مگه ما الاف تو ايم؟ها ها ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اين دفعه يه دونه اصلش رو بخر که فرتی نسوزه...excel ها انگار خوب از آب در اومدند

الهام

تازه سمانه کلی هم صواب کرد که دل چند تا دپرس در شرف مشروطيت رو شاد کرد

الهام

راستی مگه برای چطوری بودن اونشب با کسی قرار مدار گذاشته بودی؟

بانوی شرقی

مشکوک ميزنه ... نکنه خودش رفته تو آب که يادش بمونه تو ذهن شما... ولی خدايی من از تصورش کلی خنديدم .. چه برسه شماها که اونجا بوديد

نفيسه

بـــــــــــــــــــــه میبینم که این سمانه ما کلی بهتون فاز داده. چه کنیم دیگه این همشهریهای ما ته بچه باحالند همه جوره پای رفاقت وای میستن حتی اگه با افتادن تو استخر شهربازی باشه

نفيسه

و حتی اگه با گرفتن یه تولد برای کلی اراذل و اوباش باشه!

بانوی شرقی

نه ... نميشناسم از نزديک عزيزم .. ولی از روز اول وبلاگش و خوندم و دوستش دارم

مرضی

عجب!!! خوش گذشته ها شيطون! راستی اون مجهول الهويه ديگه کی بود؟

ماندا

ترکيدم دختر انقدر قشنگ توصيف ميکنی که همه چی رو تصور کردم پارو زدنتون و اخ و اوخ کردنتون و همه و همه رو البته ذهن من خلاقه خوش باشی اينجا با چه سرعتی آپ ميشه برم پست بعدی