I am not a girl...not yet a woman

اين روزا تو راه برگشتن به خونه از مسيری که خودم اسمشو گذاشتم مسير

خستگيام همش فکر می کنم.بيشتر ياد گذشته می افتم.. ياد بازی های کودکانم.ياد

اون روزايی که تو بازيها با سارا سيندرلا و سفيد برفی می شدم.ياد اسمايی که تو

بازيها برای خودم انتخاب می کردم.اسمای عجيب و غريب.. ياد عروسکام.

خدای من وقتی يکی از عروسکام گم ميشد چقدر ناراحت می شدم! دل کوچيکم پر

ميشد از غصه.اون روزا برای ريختن پولک های لباس هام هم گريه می کردم.شايد

تحمل کردن رو از همون روزا ياد گرفتم و شايد هم ياد گرفتن را!

الان ديگه خيلی وقته که برای هيچ عروسکی هيچ اسمی نذاشتم.خيلی بزرگ

شدم.باورم نميشه اينقدر تغيير کرده باشم.چند وفته که زياد خودم رو توی آينه نگاه

می کنم. آخه نمی دونم چه طوری اينقدر زود بزرگ شدم! و شايد ديگه هيچ وقت هيچ

وقت هيچ وقت برای از دست دادن هيچ عروسکی گريه نکنم.

ابراهيم نادری ميگه که تا به پايان نرسونيم نمی تونيم از نو شروع کنيم.”هر پايان

شروع آغاز ديگری است.“ و الان زمانيه که يکی از داستان های من داره ميره تا به

هميشهُ خودش برسه.

داره يه اتفاقی می افته. مطمئنم.احساس می کنم يه مرحله ای از زندگيم داره تمام

ميشه و دارم وارد يه مرحلهُ جديد ميشم.و اين تغيير کاملاً برام ملموسه.

می خوام يه کمی به خودم برسم. به خودم و زندگيم. ديگه بايد بيشتر به زندگی و

آيندم فکر کنم.بايد يه برنامه ريزی برای آيندم داشته باشم.و بايد به خودم کمک کنم تا

پرتر برم جلو.

ميدونيد من تصميم گرفته بودم که ديگه وبلاگ ننويسم. و يه غزل درست و حسابی

خداحافظی هم براتون نوشته بودم.ولی با آقای آقا رضا خان که صحبت کردم گفت نه!

و تشويقم کرد که بازم بنويسم.03.gifبه قول خودش گولم زد.03.gif ايشون يکی از

 عجيب ترين آدماييه که تو عمرم ديديم .ولی خوب يه جورايی قبولشون دارم.

از طرف ديگه خودم هم خيلی آروم ميشم وقتی که از درونی ترين احساسام براتون

می نويسم.پس می نويسم شما هم مجبوريد بخونيد.( می خواييد تک تک نام ببرم که

کيا؟!)

الان فصل امتحاناته و منم مثل هميشه تنبل! من همون خانوميم که در طول ترم هر جا

که درس هست نيستم ولی تو امتحانات  مرجع رو ول نميکنه . البته اونجا هم درس

نمی خونم.برام دعا کنيد امتحانارو خوب بدم.

بچه که يودم  آفای اسکندری ،آبدارچی ادارهُ بابا اسم منو گذاشته بود خانم بيست

بيست. دلم می خواد يه بار ديگه از يه امتحان بيست بگيرم ، برگم رو بگيرم دستم و

برم نشونش بدم. ولی انگار بيست گرفتن دوبارهُ من به اندازهُ زنده شدن دوبارهُ آقای

اسکندری محاله!

 به قول شايسته الان هر کدوممون يه جوری خسته ايم وبه يه استراحت حسابی

احتياج داريم.منم دلم خيلی تنگه. دلم برای فاميلام  تنگ شده.و تنها چيزی که بهم

انرژی ميده که سر امتحانام برم اين فکره که بالاخره هشتم مياد ،امتحانا تمام

ميشه .شايسته مياد چند روز با اونم و بعد ميرم پيش فاميلام.

شايسته جيلی زودتر بيا ديگه. يه روز می خوام بچه هارو دعوت کنم.دلم می خواد يه

لباس پر چين اسکارلتی بپوشم و موهام رو هم جمع کنم بالای سرم.ولی حيف

موهام خيلی کوتاهه!

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Hamid & Romina

آقای آقا رضا خان ( يعنی پدر بزرگ رضا کوچيکه ) احتمالا ۸۴ تا ۸۷ سالشه ، تو چطوری باهاش ارتباط برقرار کردی ؟

Hamid & Romina

نکنه واست خواستگار اومده که فکر کردی بزرگ شدی ؟؟؟ ( بيچاره خواستگاره )

Hamid & Romina

اگه دلت به حال فاميلات تنگ شده برو مرکز شهر . درسته که مرکزی نميشه ولی به هر حال مرکزه ديگه .

Hamid & Romina

خودت که ميدونی فصل امتحاناس ، پس چرا مزاحم درس خوندنم ميشی ، باور کن اگه بگن مرده زنده شده به راحتی باور ميکنم ولی اگه بگن ۲۰ گرفتم باورم نميشه .

Hamid & Romina

اين دفعه خيلی زياده روی کردم . اينقدر از اينايی که بيشتر از يک کامنت ميذارن ، بدم ميآد .

الهه

من تو را در همه اي كاش هايم مي بينم ، در همه دلواپسيها و دلشوره هايم ،در اشكها و شاديهاي كودكانه ام ، در حسرت ها و آه ها و سوز و گدازهايم مي بينم . من هر دري را به اميد آمدن تو باز ميكنم و هر دفترچه اي را به اميد خواندن نام تو ورق ميزنم . من در ترنم هر نغمه و آهنگي تو را مي جويم وبا گل و نسيم و گلاب از تو ميگويم . . سلام من فردا آپ ميکنم حتما بیا در ضمن ديگه حرف از ننوشتن نزنيا ... منتظر نوشته هات هستم

مرضيه

واقعاْ دوران کودکی پر از زيباييهاست. اما همين دوران جوونی هم که توش هستيم، ارزش خودش رو داره و يکی روزی می ياد که به ياد اينروزها آه می کشيم.

ایرانی

بي دل و خسته در اين شهرم و دلداري نيست غم دل با كه توان گفت كه غمخواري نيست. فرصت کردی به من هم سر بزن. خدا نگهدار.

yaser

شکسپير ميگه هيچ وقت به راهی که مونده فکر نکن ! به راهی که تا حالا اومدی فکر کن ! البته اين جمله تو جاهای مختلف معنی مختلف داره و لی به نظر من اينجا يعنی اينکه به اين فکر کن که چه مراحلی رو تو زندگيت ژشت سر گذاشتی !! و هميشه انسان دنبال تغييرات بود برای بهتر شدن و رسيدن به آرامش ! اميدوارم که به آرامش برسی .

باربی

ممول جان ممنون که بهم سر ميزنی حالمو میپرسی من ۵ روز نمايشگاه بودم و شب که مياومدم فقط ميخوابيدم بعدشم مادر بزرگم مريض شد بايد بيمارستان پيشش ميموندم الان خوب شده برگشته خونه .... من اون اهنگ بريتنی رو خيلی دوست داشتم البته چند سال پيش الان که با تمام وجود حس ميکنم يه زن کامل شدم مثل يه آدم بالغ قکر ميکنم و عمل ميکنم ولی اون موقع که وسط زمين و هوا گير افتادی خيلی بده بايد يه دوره سخت رو پشت سر بگذاری تا بتونی با مشکلات بزرگ زندگی مواجه بشی مثل يه رزمی کار که قبل از قهرمان شدن خيلی تمرين ميکنه تا اماده بشه فیلمهای جکی چانو ديدی؟؟؟