باران می بارد.

آسمان می غرد و تماشای غروب دلم را به درد می آورد.

هیچ وقت حتی به خیالم این امید را راه نمی دادم که روزی وجودم

مورد توجه قرار بگیرد.

نفسی به آسودگی می کشم.

سینه ام انگار از فشار غمی که سنگینی اش را از سالها قبل در

خود احساس می کنم ـ تهی می شود .

پهنه سینه ام از سنگینی ناشناخته ای خالی می شود.راه سینه ام

 باز می شود.

نفسم بی صدا,به آرامی تازه می شود.

سرم را ازپنجره ی اتاقم به فضای خالی هوایی که بیرون از اتاق من

در جریان است,می کشانم.

سر می گردانم و پشت به زمین ,نگاهم را به آسمان می دوزم.

آسمان صاف و صاف تر می شود.

گویا باریدن باران رابه وضوح می بینم.

نگاهم را پر می دهم.

من حتی می توانم دل کندن قطره را از مادر ابری فشرده و غمگین ,ببینم.

تنم می لرزد.لرزش من از سردی هوا نیست.من در مقابل این همه عظمت,بی اختیار به تعظیم در می آیم.

چیزی مثل سنگ در گلویم نشسته است.

دردی را در دو طرف صورتم تا شقیقه هایم حس می کنم.دردی که

هشدار دهنده است.

اشک,نا خواسته در حلقه چشمهایم جوانه می زند.

زبانم می چرخد و نگاهم رو به آسمان,تسبیح می گوید.

من قطره ای از بیکران دریای جمعیت,من ذره ای نا پیدا, من گناهکار

و روسیاه و غصه دارم.

پنجره را میبندم.اما نگاهم را به روشنی روزهای آینده می سپارم.به

لطف خدایی که مرا در جمع بندگان فراوانش از یاد نبرده و باز تسبیح

می گویم.

/ 0 نظر / 3 بازدید