سؤالي كه بايد مي پرسيدي !

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

      بارها و بارها ازم پرسيده شده كه چي شد؟ چرا؟ از كجا شروع شد؟ و

اوايل نمي دونستم چه طوري جواب بدم . فكر مي كردم بايد از اول تا آخر همه چيز رو با جزئيات بگم . خسته بودم . خودم خسته بودم و اين سؤال هاي تكراري و جواب تكراري ترشون خسته ترم مي كرد . دلم مي خواست دستهام رو روي گوشهام بذارم و سر سؤال كننده  داد بزنم كه به تو مربوط نيست ! ولي يواش يواش ياد گرفتم . ياد گرفتم كه چه طور سر و ته قضيه رو با يه جمله به هم بيارم . حتما نمي بايست به چيزي كه مي گفتم اعتقاد داشته باشم. مهم اين بود كه چيزي كه بقيه مي خواستند بشنوند رو بگم . من هيچ گناه يا حتي اشتباهي نكرده بودم . ولي در جوابشون بايد مي گفتم كه اشتباه كردم . و اگر الان كسي اين سؤال رو از من بپرسه فقط يه كلمه جواب خواهد شنيد : حماقت ‍!

من از اين همه سؤال سير بودم . ولي سؤالي بود كه هيچ كس نپرسيده بود . سؤالي كه هميشه منتظر پرسيده شدنش بودم . دلم مي خواست يكي از بارهايي كه تمام قضيه رو از اول تا آخر تعريف كرده بودم ، يكي مي پرسيد كه چه طور تحمل كردي؟

ولي اين سؤال هيچ وقت پرسيده نشد .

     مي دوني اگر اين سؤال رو از من مي پرسيدي چي جواب مي دادم؟

_ راستش خودم هم هيچ وقت نفهميدم . نفهميدم كه چه طور تونستم و چه طور تحمل كردم . نمي دونم اين قدرت رو از كجا آوردم. من قبل از اون دختر ضعيفي رو مي شناختم كه هميشه تحت حمايت و نظارت بقيه بود . ( هر كس به جز خودش )

    ولي من ايستادم . چشمهام رو بستم . دستهام رو جلو آوردم و به دو طرف بازشون كردم . اين طوري آدمها را كنار زدم و جلوي روم جايي رو براي خودم باز كردم . جايي فقط و فقط براي خودم . سخت بود و سنگين . ولي من از منبعي كه نمي شناختمش و نمي شناسمش  نيرو مي گرفتم.   و قدرت . قدرت ايستادن و جنگيدن . من جنگيدم و سرنوشت خودم رو عوض كردم . الان هم به كاري كه كردم مغرورم .

مي بيني خودم هم دقيقا نمي دونم چه طور تونستم . و حتي نمي دونم كه اگر الان دوباره تو اون شرايط باشم باز هم مي تونم تحمل كنم يا نه ! ولي يه چيزي رو خوب مي دونم و به ياد دارم . جمله اي كه بارها و بارها شنيدم :

          "كوچك ممول دريا دل ، تحمل كن . همه چيز خيلي زودتر از اونكه فكرش رو بكني رو به راه ميشه ! "

 

/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
manda

ممول جونم راستش من اصلا نمی دونم جريان چيه که بخوام ازت بپرسم ولی اگر همون چيزی باشه که تو ذهنمه مطمئن بودم که اين سوال ازت می پرسيدم نه به خاطر اينکه بگم خيلی مثلا ميفههم طرف مقابلم به چی احتياج داره نه فقط برای اينکه هميشه دوست دارم بدئونم آدم ها چه طوری اينقدر صبور ميشن و با مشکلاتشون ميجنگن هميشه شادو آسمونی باشی راستی قسمت بعدی مال کيه ؟ بهم بگو ميخوام بدونم اون چه سوالی رو دوست داره ازش پرسيده بشه

مِمول مهربون

سلام هم اسمه من ممول جون... آدرست رو مرضی داد... خوشحالم که يه ممول ديگه ديدم... متنت رو خوندم، بخدا کلمه کلمه ش رو با تمام وجودم درک ميکنم... تو زودتر از من اينکارو کردی و من الان تازه ابتدای اين راهم... يه روزی ميرسه که منم مثل تو بگم: «الان هم به كاري كه كردم مغرورم»... و اميدوارم اين روز زود برسه چون ديگه واقعا از اينکه هی بگم «يه روز درست ميشه» خسته شدم...بهرحال... شاد باشی و هميشه عاشق

Hamid & Romina

1- من که گفتم میآم نمایشگاه ، اگه خدا بخواد 21 و22 اردیبهشت تهران هستم 2- در مورد موضوع هم میآم تهران میبینمت ، درباره ش صحبت میکنیم

غزال

ممول عزيزم سلام... گوهر پاک ببايد که شود قابل فيض ورنه هر سنگ و گِلي لؤلؤ و مرجان نشود! عزيز دلم همه ی حرف من تو این يه بيت از حافظ خلاصه شده...کاش قبل از اينکه به انتظار اين سوال رنج آور باشي و ديگران رو ترغيب کنی تا سوالی به اين دردناکی رو ازت بپرسن با خودت فکر می کردی که چقدر اين صبوری ها و تحمل کردنها به ضررت و چه مقدار به سودت بوده!...مطمئن باش ديد تو؛ دل تو؛ و صبوريها و عمق چشمانت وسيع تر شده!...و شايد تنها ضرر اون گذشته ای دور باشه!...ما آدما هيچ وقت نمی تونيم به انتظار سوال بنشينيم... ممولم من اولين باری بود که در مورد ظاهرم صحبت می کردم...نمی دونم منظورت از اينکه گفتی تو سر خودم می زنم چی بوده...ولی در هر صورت من قبل از اينکه چهره ها رو ملاک قرار بدم اخلاق ها رو می سنجم...خيلی زيبارويان بودن که با اعمال و رفتارشون حتی به پای احمدی نژاد هم نمی رسيدن...در هر صورت نظر لطفته...منم که

romina

سلام عزيزم ...ببينم اين پست رو خودت نوشتی؟اصلا ماجرا چيه؟چي شد؟ چرا؟ از كجا شروع شد؟ و… مطمئن باش که این نیز بگذرد...

romina

راستی من واست آف گذاشتم که آفات بهم نمی رسه...نمی دونم به دستت رسيد يا نه ؟به هر حال اگه تونستی تاريخ دقيق جشنواره ممول ۴ رو به من بده...

مهدی

منم می آم نمایشگاه .......................البته.....قضیه چیه؟؟؟و چی شده ؟؟؟؟...........چی می شه؟؟!!

jooli

memole azizo mehraboon khoobi khanoomi kojaye ba maram? شب بو کنار دست من از دست رفته است فکری نمی کنی و سری هم نمی زنی ......راستی خیلی وقته بهت لینک دادما خانومی

نفيسه

نمی دونم چی بگم. بگم درکت می کنم دروغ گفتم . تا حالا يه همچين حسی رو تجربه نکردم. به همين خاطر دقیقاْ نمی تونم بگم که اگه من جای تو بودم دوست داشتم چه سوالی ازم بشه. مطمئاْ دلم نمی خواست ازم بپرسند چه جوری شروع شد؟ . چرا تموم شد؟. تقصیر کی بود ؟ . چه جوری تحمل کردی؟. یا حتی چقدر خوب تحمل کردی!............ من شاید بيشتر دوست داشتم ازم می پرسيدند که : الآن در چه حالی؟!

iris

سلام خوبی ممول جان...خسته نباشی خانومی خيلی سخته...منم چندبار خواستم ولی نتونستم....ولی الان ۳روزه که دوباره شروع کردم...البته هرروز يه صدای پيچيده به من ميگه نميتونی...ولی من ميتونم...موفق باشی