زندگی شايد همين باشد!

هی فلانی !

زندگی شايد همين باشد !

يک فريب ساده و کوچک .

آن هم از دست عزيزی که تو دنيا را

جز برای او وبا او نمی خواهی.

من گمانم زندگی بايد همين باشد.

آه !...آه!...

او چرا اين را نمی داند، که در اينجا

من ذلم تنگ است . يک ذره است !

                                              ماث

...............................

سلام . خيلی از بچه ها قبول کردن که داستان بنويسيم. من الان زياد وقت ندارم . ولی به طور کلی براتون توضيح ميدم که چه کار بايد بکنيم. من نوبتهارو هم کاملا شانسی مشخص کردم.

قسمت اول :  با اجازهُ بزرگترها خودم

قسمت دوم: باربی

قسمت سوم: رومينا

قسمت چهارم : رضا

قسمت پنجم : فائزه

قسمت ششم : حميد

قسمت هفتم: نفيسه

قسمت هشتم: کيا

قسمت نهم : مهران ابليس

قسمت دهم : پسری با کفشهای کتانی

قسمت يازدهم: الهام

قسمت دوازدهم: رضا و بهروز (ببينم شما دوتا نوبت می خواهيد؟)

فعلا فقط همين ده نفريم. حالا خوب دقت کنيد ببينيد چی ميگم. شنبه يا يکشنبه من قسمت اول رو توی وبلاگ خودم می نويسم. و تا سه روز بعدش باربی وقت داره که قسمت دوم رو توی وبلاگ خودش بنويسه وبازم تا سه روز بعد رومينا. و به همين ترتيب تا آخر. حالا کسی که وبلاگ منو می خونه چه جوری می تونه داستان رو دنبال کنه؟ !

ببينيد .مثلا اين يک پست از وبلاگ منه:

............................................................................

                                           نام داستان

قسمت اول :

..........................................................................................................

............................. اينا نوشته های من هستن ها! ..................................

......................................................................................................

...................................................

قسمت دوم: باربی

قسمت سوم: رومينا

قسمت چهارم : رضا

............................

..........................

.......................

...............................................................................

فهميديد چی گفتم؟ مال من اين طوری ميشه. ولی مثلا رومينا اول  می نويسه قسمت اول لينک وبلاگ منو ميذاره و قسمت دوم لينک وبلاگ باربی .قسمت سوم متن خودش رو می نويسه و دوباره قسمتهای بعدی رو لينک وبلاگهای بقيه رو . ok?

هر کسی هم فقط سه روز وقت داره و اگر تا سه روز ننوشت نفر بعدی منتظر نمونه و از همون جا ادامه بده.

اميدوارم که  فهميده باشيد چی گفتم. هر کس ديگه ای هم که خواست بگه اسمش رو اضافه می کنيم . پس فعلا بای تا شنبه!

/ 12 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پسری با کفشهای کتانی!

به!.............چه جايی واسه ما رزو کرديها! (:........با شايد من نرسم اين پروژه عظيم رو به پايان برسونم!!!!

nafise

سلام.منم بازيييييييی!!!!به نظر من جالب می شه. اما راجع به مسائل ايمنيش نظری ندارم! اما فکر می کنم يه وبلاگ جدا ممکنه دست يه سری آدم فرصت طلب بيفته. اِ اِ اِ من که قرار بود نظری نداشته باشم(خجالت) فعلاْ...

depress

ای وای خدا به خير کنه!

کیا کوچولو

سلام.ميبينم که بهم خبر نميدی تا يه وقت... .من با نظر ابليس موافقم.در ضمن اون گيری که من دادم که چرا تو اول باشی واسه اين بود که اين مثل رو قبول دارم:((خشت اول گر معمار نهد کج....))....

کوچولوها

منم بازی بچه ها... منم بازی....به خدا من اين قدر خوب می دووم...منم بازی ديگه.... تازه اش هم مامانم گفته من از همه بچه محلامون هم تکنيکی ترم...

Hamid & Romina

خوبه ، مرسی از اينکه به پيشنهادم دقت کردی :-)

احسان

می شه خواهش کنم این شعرو تو وبلاگتون بذارین ممنون می شم البته ربطی به این جریان داستان نویسی نداره باورم شد که بی تو می روم از دست باورم شد که جای دستانت مرگ را با دو دست می گیرم باورم شد که بی تو خواهم مرد با وجودی که تو در کنار منی با وجودی که عاشقت هستم وتو در فکر عشق خویشتنی باورم شد که چقدر آسان بود باور دیدن وندیدن تو باور اینکه تا ابد ماندن دور و وامانده از رسیدن تو باورم شد که نیستم لایق لایق آن چشمان زیبایت لایق اینکه عاشقت باشم سر نهم عاشقانه بر پایت باورم شد که دوستت دارم آه آه .................. حال دیگر تفاوت در چیست هر کجا هر کجا باشی من تو را دوست دارم آِیا این کافی نیست؟

غزال

مِمُل عزيزم سلام...ايشالا داستان نويسيتون به جاهای خوب خوب برسه...منتظر نوشته هاتون می مونم...حالا داستان در مورد چی هست؟...راستی در جواب اون سوالت هم بايد بگم که خداوند بخشنده تر از اينهاست...پاسخ دادن به خواسته های کوچک و حقير ما کار چندان سختی نيست...فقط هميشه سعی کن با يه نيت خالص از خداوند طلب چيزی کنی...مطمئن باش بی جواب نمی مونی...آخی چرا محمدو فرستادی نفر آخر؟...گناه داره ها!!!

رضا

واااااااااای چه ايده باحالی! من هم هستم! يعنی ما هم هستيم. من و بهروز. چه بشه اين داستان!