My little students

امروز صبح زود رفتم که شاگردهام را ببينم.

هشت تا بچه ی پنج و شش ساله.

لپ يکيشون را کشيدم و 

مجبور شدم هفت 

بار ديگه اين کار

را تکرار

کنم.

AYP0201573

/ 22 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
• پسری با کفشهای کتانی •

به به! / ميبينم که شاگردهای لپ کشونی داری و يه کار تپل هم پيدا کردی! / نوش جونت! / ببينم! اونا چند بار لپ تو رو کشيدن؟!! / هين؟!‌ / خوش به حالشون...

وای کاش منم بچه بودم تو استادم بودی مبارک خانم استاد

سميرا

پيغام قبلی من بودم اينم از مشکلات چت کردن سر کلاس ديگه

حميد و رومينا

5- عموم هم اومده و خدارو شکر حسابی داره بهم خوش میگذره ، یکی از علت هایی که واسه ی درس خوندن شل شدم ، همین مهمونی هاییه که میریم 6- این که اون عموم نیست ، این یه عموی دیگه ست ، این عموم توی یکی دیگه از شهرای افغانستان زندگی میکنه و 2 تا بچه داره که یکیشون 15 سالشه ( بهاره ) و اون یکی 12 سال ( نیما ) 7- یه چند تا از نمراتمو گرفتم ، تا حالاش که خوب بوده ، امیدوارم که از اینجا به بعدش هم خوب باشه 8- اتفاقا به همین نامردی هستن ، 3-4 تا از دوستامو که ترم آخر بودن ، یکی از استادا انداخته 9- از کار خوشم میآد ، مگه میشه بدم بیآد ولی آخه هنوز خانواده ای وجود نداره که من چهار ستونشو راه بندازم ، آخه میدونی ، اگه یه ذره مزه ی پول در آوردن رفت زیر دندونم ، ممکنه دیگه درس نخونم ، واسه ی همینه که دارم به خودم استراحت میدم 10- میبینم که شما بالاخره رفتین سر کار ، شیرینی فارق التحصیلی من به شیرینی اولین حقوقت ، در شد

حميد و رومينا

1- تو که دم به دقیقه داری به ما تیکه میندازی ، اینم روش ، اون از جمله ای که تو پرانتز نوشته بودی ( دست راستت زیر گردنم ، از هر دو لحاظ ) اینم از اینکه میخوای برنامه ی بعدی رو رو من تنظیم کنی 2- آخه از الآن که نمیتونم تاریخ دقیق بگم ، تازه اگر هم بتونم بگم ، چه احتیاجی هست که از الآن تاریخ مشخص بشه ، مگه میخوایم کنفرانس بین المللی بگیریم ؟ از یک هفته قبلش هم که مشخص بشه کافیه ، البته من دست اندر کار جشنواره هایی که میذاری نیستم ، نکنه زمان بیشتری میخواد ؟ 3- میخوام واسه ی فوق بخونم ولی نمیدونم چرا بعد از امتحانا شل شدم و دارم خستگی این چهار سال رو در میکنم ، باید زودتر خستگیمو رفع کنم و بشینم پای درس 4- نه هنوز ، موسسه ای نمیرم

کارتاژ

خب اونوقت که من اومدم ژرشين بلاگ کلا مشکل داشت البته بعدش فهميدم چون تو وبلاگ هيچکی کامنت باز نميشد.... همه شده بودن عين خودم

رضا

با اين اوصاف گمونم تا پايان دوره کلاستون لپ اين طفلکيا به زيمن برسه! بس که ميکشيشون!