3774647-lg.jpg

سلام.

اين عکس رو می بينيد؟ می خوام بک گراند وبلاگم باشه ولی نمی دونم چه جوری!02.gif

So please help me! I've some thing to tell you. Please read it carefully and then try to help me.Some thing bad ( i am not sure) happened to me. I think that right now that i am writing these words15.gif i am in love

نمی دونم چه جوری بايد شروع کنم و اصلا نمی دونم درسته که اين حرفارو اينجا بزنم يا نه! آخه اين وبلاگو خيلی ها می خونن .دوستام هم دانشگاهيام و خانواده ام !  ولی تنها جايی که می تونم راحت حرف بزنم همين جاست!                               

امروز ساعت دو کلاس داشتم . به موقع آماده شدم تا مثل هميشه دير نرسم . ولی  خيلی معطل تاکسی شدم . عصبانی بودم .حالا که من زود از خونه در آمدم ماشين گير نمياد! نمی دونستم چه کار کنم داشتم تو فکرم دنبال يه آژانس تو او حوالی می گشتم ولی چيزی تو ذهنم نميامد. غرق افکار خودم بودم و آدمارو نميديدم. نگاهشون می کردم ولی نمی ديدمشون. تا يهو به خودم آمدم ديدم زل زدم تو صورت يه پسری. چقدر نگاهش کرده بودم نمی دونم. ولی از وقتی که متوجه شدم دارم نگاهش می کنم تا زمانی که فهميدم احساس خاصی بهش دارم طولی نکشيد. اونم نگاهم می کرد و از نگاهش معلوم بود که اونم احساسی مشابه به من داره.  چيز عجيبی تو چشاش بود. مظلوميت بود ولی نه مظلوميت مطلق . می خواست با نگاهش چيزی رو به من بگه ولی من نمی تونستم متوجه بشم. نمی دونم عاشقش شدم يا نه ولی قلبم رو لرزوند. کاش همه چی به همين جا ختم ميشد و برای هميشه تنها همين خاطره رو ازش تو ذهنم نگه می داشتم ولی نشد! نگاهم حرکت کرد . صورتش. از صورت به شونه ها  ،بدن و دستها !

واقعا نمی تونم باور کنم . نمی تونم اتفاقی که افتاده رو برای خودم هضم کنم. از طرفی به اين فکر می کنم که وقتی دوستام اين متن رو می خونن با خودشون چی فکر می کنن. گلبرگ ، آتنا ،شايسته ،فائزه،الهام، باربی و... به خدا من احمق نيستم ولی  شما جای من نيستيد و نمی فهميد که من چی ميگم.

به دستش دستبند بسته بودن . و يه مامور هم همراهش بود. همون جا خشکم زد. کاش نگاهش نکرده بودم و حداقل کاش اول دستها يا مامور کنارش رو ديده بودم!  تو اين فکر بودم که يهو جلو آمد شماره ای رو برام خوند و گفت بنويسش .نمی دونم چرا زود از تو کيفم خودکار در آوردم و شماره رو يادداشت کردم. گفت شماره ی خواهرمه . بهش زنگ بزن.  برات توضيح ميده....

چرا اينقدر راحت حرف زد ؟! انگار مدتهاست  که منو می شناسه!

امروز اصلا حال خوبی نداشتم و يک لحظه هم نتونستم فراموشش کنم. همش سعی می کنم به موضوع ديگه ای فکر کنم ولی نمی تونم. حتی نمی تونم باور کنم که اين اتفاق واقعا افتاده .

نمی خوام که هی نصيحتم کنيد .يه کمی بهم وقت بديد .می خوام فکر کنم.

فقط می خوام فکر کنم!

/ 10 نظر / 7 بازدید
غزال

مِمُل عزيزم سلام...می بينی!!!حسابی مشتريت شدم...راستی نظر مهسا رو هم در اين باره خوندم...و واقعا نمی دونم چرا فکر کرده ما يه نفريم(چشمک)...در هر صورت خوشحالم که اسم بلاگمون موجب شد دوباره بهت سر بزنم...اتفاقی که ازش حرف زدی دل من رو هم يه جورايی لرزوند...اخلاق بدی که خيلی از ما آدما داريم مربوط به حس نوع دوستي شدیدمون ميشه...ايشالا دل تو هم آروم می گيره...راستی اگه ناراحت نميشی يه پيشنهاد يا شايدم انتقاد دارم...اونم اينکه اين عکس يه خورده غمناکه...ممکنه ناخودآگاه حال و هوای بلاگتو تغيير بده...تصميم با خودت.

باربی

چه اتفاق عجیبی!!!! اصلا سر در نمیارم طرف با حضور مامور چطوری تونسته شماره بده !!!! معمولا مامورها چشم از زندانی برنمیدارن !!! به هر حال اتفاقی که برات افتاده به هيچ وجه عادی و احمقانه نيست ولی خيلی به فکر احتياج داره برای همين چيزی نميگم بشين خوب فکر کن ... در مورد بک گراند هم اين عکس خيلي کوچيکه اگه بخوای بک گراندش کنی اونقدر کنار هم تکرارش میکنه که صفحه پر بشه که قشنگ نیست در غیر این صورت باید با فوتو شاپ اندازه عکس رو تغییر بدی و حاشیه سفید یا هر چی میخوای بهش اضافه کنی در این زمینه حمید استاده و میتونه نظر بده ...

کیا کوچولو

همه عشق ها با نگاه شروع ميشن ولی اينو يادت باشه هر نگاهی به عشق ختم نميشه.حرفی که به فائزه زدی رو در مورد خودت اجرا کن.همه چيزو به دلت بسپار .مواظب باش اشتباه نکنی.............

یاسر

ممول !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!‌ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الهه

سلام دوست عزیز امان از این نگاههای اول چیزی نمیتونم بگم فقط درست فکر کن ... شاد باشی منم آپم

golbarg

سلام بچه ها در واقع من دارم اين کامنت رو برا شما می ذارم نه برا ممول .. شما هيچ کدوم ممولو از نزديک نديد امروز من ديدمش بعد از سلام گفت وبلاگمو خوندی ؟ گفتم آره نظرم دادم گفت نه بعد از اون گفتم نه گفت برو بخون ببين چی شده ... باور نمی کنيد يه چيزی تو چشاش و حالت صداش بود که يه دفعه من با حالت شيطنت هميشگی گفتم عاشق شده ای از دل خود خبر ... نذاشت تمومش کنم گفت آره عاشق شدم .. و عاشق شده وقتی داشت برام تعريف می کرد اصلا تعجب نکردم نمی دونيد با چه شوری داشت پانتوميم بلزی می کرد پشت در کلاس تا به من بگه طرف چه شکلی بوده ... بچه ها ممول عاشق شده واقعا عاشق شده چون قبل از اين مورد آدمای زيادی می خواستن باهاش دوست بشن اما ممول می گفت من مسئول دل خودمم .. خوشگل ترشده بود آخه خاصيت عشق همينه

golbarg

نمی دونيد همون چند دقيقه رو چطوری تو بيست دقيقه توضيح داد .. نمی دونيد تو سلف که بوديم چقدر با هم خنديديم من می گفتم تازه دارم به عمق ماجرا پی می برم اونم هی می خنديد می گفت نخند ديگه .. بعد گفتيم شايد طرف محکوم به قتله شايد ممول آخرين دختری بوده که طرف ديده و چون تا حالا به کسی شماره نداده بوده آمده به ممول شماره داده تا آرزو به دل نشه .. می دونيد خيلی شوخيای ديگه هم بل هم کرديم در مورد سفره عقد تو محوطه زندان و خلاصه بچه و از اين حرفا ( چشمک ) اما تو همه لحظه ها يه چيزی تو چشمای ممول بود که انگار می خواست بگه نه اينها درست نيست اشتباهی گرفتنش اشتباهی اونی که حتی اسمشو نمی دونم اما عاشقشم رو دستگير کردن من به ممول گفتم به خواهرش زنگ بزنه آخرشم به خنده گفتم اگه هيچی نداشته باشه که برا ۲ هفته مطلب برا وبلاگت داری و بعد من خداحافظی کردم چون با دکتر عامريان کلاس داشتمو ديرم شده بود و ممول تو سلف موند با يه عالمه احساس و فکر !!!!!!!!!

elham

به همين سادگی ................... آخه چطوری؟!

elham

من ميدونم که تو خودت خوب می دونی .... پس فقط آرزو می کنم درست ترين کار رو انجام بدی

Hamid & Romina

ای ول بابا ، خلاف سنگين ، دست بند ، مامور !!!!