چند روز پيشا!

سلام . ديديد يک هفته نيامدم! 

توی دانشگاه من هميشه ديرم شده و عجله دارم که به کلاسم برسم و گلبرگ هم هميشه داره با گوشيش صحبت می کنه . وقتايی که يه مدت طولانی آن نميشم  اگر من ديرم نشده باشه و گلبرگ هم آزاد باشه می کشمش يه گوشه و ميگم گلبرگ بگو بگو چه خبر از نت! گلبرگ هم شروع می کنه .... اينقدر کامنت داشتی    اين اينو نوشته اون اونو .... حميد!  بعد رومينا می دونی کيفش زرد بوده بعد..... منم با هيجان می گم خوب  خوب! باربی يکی گفته يه چيزی بعد باربی اونوقت دعوا .... دوباره من با هيجان ميگم خوب بقيه اش! فائزه يه چيزی اونوقت پسرا! خلاصه اينقدر حرف می زنيم و محو حرفامون می شيم تا دوباره يا کلاس من دير بشه يا گوشی گلبرگ زنگ بزنه!

حالا بريم سر اصل مطلب ....

 چند روز پيشا!

چند روز پيشا بعد از يک مدت طولانی پشت سر هم روزه گرفتن حسابی از حال رفته بودم . صبح که از خواب بيدار شدم مامانم گفت ديگه لازم نکرده روزه بگيری . يه چيزی بخور و قشنگ بشين سر درست . هی از مامانم که بخور و از من که نه روزه می گيرم. خلاصه رفتم دانشگاه و تا ساعت ۶ هم اونجا بودم. بعد از کلاس با آتنا رفتيم افطار کنيم. هی وايساديم تا اذان بدن خبری نشد . هی وايساديم بازم هيچ خبری نشد. ولی آدما همه چايی دستشون بود و داشتن می رفتن. آتنا گفت اذان دادن که اينا دارن می رن بخورن ديگه . ما هم چايی و شيرين عسل خريديم و رفتيم تو پارک که افطا ر کنيم.( من  آخه آتنا که روزه نمی گيره!) دوتا دختر هم اونجا  با فاصله ی زياد از هم نشسته بودن و درس می خوندن. منو آتنا هم با همون فاصله از هم روی لبه های باغچه ها نشستيم . ازشون پرسيديم که اذان دادن يا نه اونا هم گفتن که نمی دونن. خلاصه ما نشستيم به خوردن و خنديدن که صدای اذان از دور آمد چهارتايی سرمون رو گرفتيم بالا و به هم نگاه کرديم که آتنا گفت اذان جاهای ديگه است . ما هم اصلا فکر نکرديم اذان جاهای ديگه يعنی چی و دوباره سرامونو انداختيم پايين و مشغول کار خودمون شديم.که اين بار صدای اذان از نماز خونه ی دانشگاه آمد. اين دفعه ديگه چهارتايی زديم زير خنده. گفتم روزه ای که از اول صبح با نه و نوی مامانم شروع بشه بهتر از اين نميشه!

...........................

چند روز پيشا ساعت هشت صبح کلاس داشتم . کلاسی که خودم واقعا دوست داشتم سرش باشم.  شب قبلش تا ساعت سه بيدار بودم. مشغول کارهای متفرقه. ساعت رو برای شش کوک کردم جورابامو شستم و خوابيدم . صبح ساعتم شروع کرد به زنگ زدن که پاشو پاشو مرداست دير شد. منم توی حالی بين خواب و بيداری پاشدم ساعت و خاموش کردم . رفتم به جورابام دست زدم ديدم خيس هستن . توی همون حال منگی با خودم گفتم من که با اين جورابای خيس نمی تونم برم سر کلاس و دوباره گرفتم خوابيدم!

.................

اين بحث چند روز پيشا خيلی مفصله ولی من الان وقت تایپ کردن ندارم . هر دفعه يکی دوتاش رو براتون ميذارم تا يواش يواش تمام بشه. باشه؟

راستی من يه پيشنهادی دارم. البته چندتا ولی بازم يکی يکی ميگمشون . اولش اينه ما الان يه گروهيم ديگه. چرا کارهای گروهی نمی کنيم؟ مثلا اين که من يه داستانی رو ( هر چی که خواستم) شروع می کنم . و قسمت اولش رو توی وبلاگم می نويسم. بعد  بازم مثلا فائزه قسمت دوم رو توی وبلاگ خودش هر جوری که خودش خواست ادامه ميده . و بعد باز هم مثلا ! باربی، حميد ،غزال ،کيا و هر کس ديگه ای که می خواد قسمت های بعدی رو . هر کسی که حاظره اين کار رو بکنيم موافقت خودش رو هر جوری که خودش می دونه اعلام کنه.

فعلا بای

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٤