سلام.

اين عکس رو می بينيد؟ می خوام بک گراند وبلاگم باشه ولی نمی دونم چه جوری!

So please help me! I've some thing to tell you. Please read it carefully and then try to help me.Some thing bad ( i am not sure) happened to me. I think that right now that i am writing these words i am in love

نمی دونم چه جوری بايد شروع کنم و اصلا نمی دونم درسته که اين حرفارو اينجا بزنم يا نه! آخه اين وبلاگو خيلی ها می خونن .دوستام هم دانشگاهيام و خانواده ام !  ولی تنها جايی که می تونم راحت حرف بزنم همين جاست!                               

امروز ساعت دو کلاس داشتم . به موقع آماده شدم تا مثل هميشه دير نرسم . ولی  خيلی معطل تاکسی شدم . عصبانی بودم .حالا که من زود از خونه در آمدم ماشين گير نمياد! نمی دونستم چه کار کنم داشتم تو فکرم دنبال يه آژانس تو او حوالی می گشتم ولی چيزی تو ذهنم نميامد. غرق افکار خودم بودم و آدمارو نميديدم. نگاهشون می کردم ولی نمی ديدمشون. تا يهو به خودم آمدم ديدم زل زدم تو صورت يه پسری. چقدر نگاهش کرده بودم نمی دونم. ولی از وقتی که متوجه شدم دارم نگاهش می کنم تا زمانی که فهميدم احساس خاصی بهش دارم طولی نکشيد. اونم نگاهم می کرد و از نگاهش معلوم بود که اونم احساسی مشابه به من داره.  چيز عجيبی تو چشاش بود. مظلوميت بود ولی نه مظلوميت مطلق . می خواست با نگاهش چيزی رو به من بگه ولی من نمی تونستم متوجه بشم. نمی دونم عاشقش شدم يا نه ولی قلبم رو لرزوند. کاش همه چی به همين جا ختم ميشد و برای هميشه تنها همين خاطره رو ازش تو ذهنم نگه می داشتم ولی نشد! نگاهم حرکت کرد . صورتش. از صورت به شونه ها  ،بدن و دستها !

واقعا نمی تونم باور کنم . نمی تونم اتفاقی که افتاده رو برای خودم هضم کنم. از طرفی به اين فکر می کنم که وقتی دوستام اين متن رو می خونن با خودشون چی فکر می کنن. گلبرگ ، آتنا ،شايسته ،فائزه،الهام، باربی و... به خدا من احمق نيستم ولی  شما جای من نيستيد و نمی فهميد که من چی ميگم.

به دستش دستبند بسته بودن . و يه مامور هم همراهش بود. همون جا خشکم زد. کاش نگاهش نکرده بودم و حداقل کاش اول دستها يا مامور کنارش رو ديده بودم!  تو اين فکر بودم که يهو جلو آمد شماره ای رو برام خوند و گفت بنويسش .نمی دونم چرا زود از تو کيفم خودکار در آوردم و شماره رو يادداشت کردم. گفت شماره ی خواهرمه . بهش زنگ بزن.  برات توضيح ميده....

چرا اينقدر راحت حرف زد ؟! انگار مدتهاست  که منو می شناسه!

امروز اصلا حال خوبی نداشتم و يک لحظه هم نتونستم فراموشش کنم. همش سعی می کنم به موضوع ديگه ای فکر کنم ولی نمی تونم. حتی نمی تونم باور کنم که اين اتفاق واقعا افتاده .

نمی خوام که هی نصيحتم کنيد .يه کمی بهم وقت بديد .می خوام فکر کنم.

فقط می خوام فکر کنم!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٤