گول خورديد .... گول خورديد!

سلام سلام

گول خورديد ديگه! خوب هر کس که فکر می کنه من درس و زندگيمو ول می کنم ميرم خوش گذرونی گول خورده ديگه! من ! بانو ممول درس و زندگی و انتخاب واحدمو ول کنم برم خوش گذرونی ! اصلا ! خيلی چيزا دازم بهتون بگم ولی اول يه چيزی تعريف می کنم بعدا هم يه چيز ديگه.

اول از همه يه چيزی:

 الان می خوام از داییم بگم. ما یه دایی خیلی خوش تیپ و خوش قیافه و فوق العاده خوش اخلاق داریم که فکر می کنم محبوب ترین آدم توی کل فامیل باشه.
دایی من با دخترا خیلی شوخی می کنه و را بطه ی خوبی با ما داره. همیشه زنگ میزنه خونه ی ما و میگه تنها نشین تو خونه . آماده باش الان میام دنبالت بریم بگردیم .منم همیشه حاظر میشم و منتظر میشینم تا بیاد . ولی هیچ وقت نمیاد!
الان بیشتر از یک هفته است که هر شب  هم زنگ میزنه خونه ی ما و هم خونه ی سیما اینا و می گه زوووووووود حاظر بشید الان میام دنبالتون بریم شهر بازی . ما هم هر شب قر و فر می کنیم و منتظر دایی میشینیم تا بیاد . ولی خبری از دایی نمیشه! بدبختی اینجاست که درس عبرت برامون نمیشه و هر دفعه ای که زنگ میزنه می گیم این دفعه دیگه میاد و منتظرش میشیم. دیگه همه مارو مسخره می کنن میگن شما دیگه چه خنگایی هستید که هنوز دایی بد قولتون رو نشناختید! ولی من اینقدر داییم رو دوست دارم که دوست ندارم کسی چیزی بهش بگه و همیشه هم طرفداریشو می کنم.
دایی یه شوخی ای با ما داره که میگه هفتا برادر هستن که هر هفتاشون کچلن . ولی پولدار! و بهشون می گن هفت کچلون . دایی میخواد که دخترای فامیل رو به اونا شوهر بده. یادمه این رو از وقتی که خیلی بچه بودیم می گفت . ولی اینم مثل قولای دیگه اش الکیه و دایی اصلا به فکر ما نیست که داریم می ترشیم.
چند شب پیش خونه ی مادر جون بودیم . سیما و پریسا هم بودن . چند وقته که یه جنگ اساسی بین ما و مادرامون پیش آمده و خلاصه دو گروه شدیم . گروه مادرها و دخترا! دایی هم اونجا بود. رفتم پیش داییم نشستم و گفتم دایی می بینی خواهرات چقدر مارو اذیت می کنن؟! خندید و هیچی نگفت . یه جوری که مامانم بشنوه گفتم دایی ببینم هفت کچلون هنوز هم سر حرفشون هستن؟ دایی گفت آره چرا نه؟ گفتم پس چرا هیچ خبری ازشون نیست! دایی گفت وایسا ببینم تو دیگه چرا خودتو قاتی ماجرا می کنی؟ اونا دختر زیر بیست سال می خوان و تو دیگه سنت بالا رفته! با قیافه ی سمی ناراحت گفتم اشکال نداره تو آدرس خونه اشون رو به من بده من خودم میرم کچل پریسارو بُر میزنم . پریسا هم از اون ور جیغ زد که اااااااااااااااااااااا تو نمی تونی این کارو بکنی!
باید قبلا بهتون می گفتم که من و پریسا از قبل تصمیم گرفتیم که هر دو با هم زن یه آدمی بشیم که باغ دار باشه . هر چند که از این کلمه خوشم نمیاد ولی می خواییم هووی هم بشیم دیگه!
از این رو (همون رویی که بالا گفتم که می خواییم هوو بشیم) مشکل  لاینحل نبود. تصمیم گرفتیم که هر دو با هم  زن یکی از این کچلای پولدار بشیم . به پریسا گفتم پریسا اول من باهاش ازدواج می کنم بعد تو . من میشم خانوم بزرگ و تو میشی خانوم کوچیک . خانوم کوچیک هم که باید اوامر خانوم بزرگ رو به جا بیاره . پریسا هم قات زده بود که نهههههههههههه! تو داری خودتو قالب می کنی و تو اگر عرضه داشتی تا حالا یکی رو برا ی خودت پیدا می کردی و نمی ترشیدی!
خلاصه جنگ داشت بالا می گرفت که ديدم نه فايده نداره . به داييم گفتم اصلا معلوم نيست تو به نفع  کی داری منو از دور خارج می کنی! اصلا هم من شوهر موهر    نمی خوام! . دايی خنديد و گفت حالا خودتونو ناراحت نکنيد .پاشيد حاظر شيد بريم شهر بازی. ما هم مثل خنگولا زود پا شديم به چسان فسان کردن .حالا اگه شما اون شب رفتيد شهر بازی ما هم رفتيم!

راستی وقتی من می گم آدم با يه درخت باشه بهتر از اينه که با يه پسر باشه هی شما بگيد چرا ميگی! بريد فيلم بيد مجنون رو ببينيد تا بفهميد چرا..

اين از اين تا بعدا يه چيز ديگه براتون بنويسم. فعلا بای

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٤