happy birth day to me

سلام 

      سلام

الان که دارم می نويسم ساعت ۱۲:۲۰دقيقه است . هشتم شهريور . کمتر از يک ساعت ديگه من وارد بيست و دومين سال زندگيم می شم. چند شب پيش خونه ی مادر جون بودم . دختر خاله هام سيما و پريسا هم بودن . ما هميشه اين کارو می کنيم تابستونا خونه ی مادر بزرگمون جمع می شيم و شبا بالای پشت بوم می خوابيم . اون شب همه زود خوابيدن ولی من خوابم نميبرد .برقای محل هم رفته بود و همه جا تاريک تاريک بود . از توی رختخواب بلند شدم . به دختر خاله هام نگاه کردم . چقدر آروم خوابيده بودن و چقدر من تو اون لحظه دوسشون داشتم . می دونستم که دوستای هميشه ام هستن . پتوم رو روی پريسا انداختم که از حالت خوابيدنش معلوم بود که سردشه . خودم پا شدمو رفتم لب پشت بوم .نشستم و پاهامو از لب پشت بوم آويزون کردم پايين . کاری که هميشه از بچگی دوست داشتم . به خونه های اطراف نگاه کردم . همه ی خونه ها خواب بودن . انگار تو اون لحظه من تنها آدم بيدار زمين بودم . خودم هم از اين فکر احمقانه خندم گرفت. دراز کشيدم و به آسمون نگاه کردم . نمی دونم بهتون گفتم يا نه . ولی من همون کم نورترين ستاره ايم که می تونيد تو آسمون ببينيد . همون ستاره ای که يه هاله ی آبی دورش داره . ببينم شماها به بحث هاله ها اعتقاد داريد يا نه؟ يه کمی به گذشته فکر کردم .به سالی که گذشت . و سالی که دارم شروع می کنم . می دونم اين سال برای من سال خوبی خواهد بود . بيست و دو سالگی .يه سال آبی!

........................

امروز روز خوبی داشتم .از صبح آمدم پيش فائزه . صبح تو خيابون با هم  قرار گذاشتيم. و تا خونه پياده آمديم . يه پياده نوردی حسابی اونم سر ظهر! تو خيابون يه دختر و پسر داشتن از رو به روی ما می آمدن و منم  داشتم نگاهشون ميکردم که اين دوتا چقدر به هم نميان که دختره يهو با دست به من اشاره کرد که خانوم شما دوست داريد با اين آقا رفيق شيد؟! منو فائزه چشمامون گرد شد . نمی دونم چی جوابشو دادم فقط می دونم که چه زمونه ای شده ها؟

سر راه رفتيم تو يه سوپری که يه بسته ی بزرگ از بيسکوييت های جوراواجور و کوچولو پيدا کنيم . اين از سفارشاتيه که من از مدتها پيش به فائزه دادم . آخه فائزه ده روز از من بزرگتره . کادوی تولدشو گرفته بوده ولی شيرينيشو نداده و از اونجايی که ببا  آمده منم بهش گفتم که به جای شيرينی ، قهوه و بيسکوييت بهم بده .کلی خرجش رو پايين آوردم نه؟ جاتون خالی امروز با فائزه کلی کارا کرديم .با هم کامپيوتر درست کرديم ، آشپزی کرديم ( ماکارونی ای بس خوشمزه!) با هم پارک رفتيم (رفتيم تاب سواری ) يه دوست کوچولوی بامزه هم پيدا کرديم. ولی فائزه از صبح داره به من می خنده و همش مسخرم می کنه  .می گفت که خودش گل شمعدونيه . منم گفتم که من يه گيلاسم .به من ميگه نه ! تو يه گيلاس زرد کرم زده ای که نصفشو گنجشک نوک زده! 

الان هم فائزه رو تخت نشسته و داره می نويسه . ذهنش فوران کرده . منم که اينجا دارم کولاک می کنم .فردا يه مهمونيه کوچيک دارم. خيلی دوست داشتم که همه ی دوستام می آمدن . ولی حيف که نشد! آتنا که رفته کرج . گلبرگ که آنزيم شده ( يا يه چيزی تو اين مايه ها) شايسته هم که با بيژن فرار کرده و الهام هم رفته خونه ! خلاصه هيچ کس نيست ديگه ! خوش باشم نه؟

اگه بخواييد يه آرزو برام بکنيد ا ون چيه؟

الان ما داريم به اين آهنگ رو گوش ميديم :

شب بلند و دل من در تب و تابه وای      لحظه هام همه پر از حسرت خوابه وای      ذره ذره دل من آب ميشه تو سينه        آرزوی ديدنت مثل سرا به  وای   

خوش باشيد !

راستی به مناسبت تولدم می خوام يه هديه به خودم بدم . يه فال حافظ ( بازم)

           Faleh_Hafez

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳۸٤