ما بچه ها دنيا رو رنگ می زنيم ...پلنگ صورتی رو بار خر می زنيم!

عنوان رو حال برديد! حالا بقيه اش!
 هفته ی پیش که همتون می دونید مسابقه ی فوتبال ایران و ژاپن بود. منم
 اصلا اهل اين جور چيزا نیستم. و یادم نمیاد که تا حالا مسابقه ی فوتبالی رو دیده باشم.جای همتون خالی ما اون روز مهمون داشتیم . منم از صبح هوس توت فرنگی کرده بودم.مهمون ها همه عجله داشتن که زودتر نهار بخوریم و جمع و جور کنیم تا راحت فوتبال ببینن.همین کار رو هم کردیم. من خیلی بلند پرسیدم که فوتبال کجا و کجاست و پریسا هم خیلی بلندتر جواب داد که ایران و ژاپن. گفتم اِ  مسابقه های جام جهانیه!؟ پریسا داد زد که نه!  مقدماتیه! دیگه همه شروع کردن به مسخره کردن من که اینو باش چقدر بوقه! من خندیدم ولی زیاد خوشم نیامد. تو اتاق پریسا رو تنها گیر آوردم و آروم ازش پرسیدم که مگه ایران نرفته جام جهانی؟! پس این مسابقه برای چیه؟!  پریسا کلی توضیح داد که آره اینم جزو مسابقه ها بوده و اگر هنوز معلوم نشده بود و امتیازها نرسیده بود و این جور چیزا یا یه چیزی تو این مایه ها لب مطلب این که مسابقه است و گیر نده دیگه!
انقدر همه ذوق و شوق فوتبال دیدن داشتن که منم تصمیم گرفتم این مسابقه رو نگاه کنم. مسابقه شروع شد و چند نفری بیشتر هم آقایون نشتن به تماشای مسابقه . و بقیه (خانوم ها) رفتن تو اتاق من که بخوابن.
ده دقیقه ای از مسابقه گذشت . حوصلم خیلی سر رفت دلم هم خیلی توت فرنگی می خواست . رفتم یه بشقاب میوه آوردم و نشستم به خوردن. ولی بازم توت فرنگی می خواستم . آدما نشسته بودن جلوی تلویزیون .سراشون با توپ می چرخید و هی الکی داد می زدن. دوربین روی یه آقایی زوم کرد. پریسا گفت این چه جیگری!  گفتم این کی هست؟! با تعجب گفت نمی شناسیش؟! گفتم نه ! برای چی باید بشناسمش؟ سرشو تکون داد و گفت ایوانو کوویچه. گفتم آها و با خودم فکر کردم که حالا ایوانو کوویچ کیه . آروم به پریسا گفتم ایوانو کوویچ یه جور توتِ فرنگیه .نه! خندید و هیچی نگفت. یه خرده ی دیگه گذشت .حوصلم خیلی سر رفت . گفتم من آخر نفهمیدم ایوانو کوویچ کیه؟! پرسا یهو جیغ زد  پاشو برررررررررررررروووووووووووووووووو! ببببببببببززززززززززززز! تو مربی تیم ملی رو نمیشناسی!؟  اداشو در آوردمو گفتم بببببببببززززززززززززززز خودتی ! من از کجا باید می دونستم که مربی تیم ملیمون یه توت فرنگیه!
پا شدم  و رفتم تو اتاق خودم . اونجا که تنبل خونه شاه عباسی بود .همه مست خواب بودن. سارا روی تخت من خوابیده بود . یه میله ای که مال چوب لباسیمه و کنده شده رو برداشتم و زدم به لپای سارا . انگار نه انگار! دوباره زدم به دلش. بازم محلم نذاشت. انگار صد ساله که خوابیده . رفتم بالای سر مامانم نشستم و با دست تکونش دادم.
- ماااااااامااااااااااااان!
- چیه؟!
- من توت فرنگی می خوام!
- برو ببینم توت فرنگی از کجا بیارم!
اه .اعصابم خوردتر شد . اونا هم که هی صدای جیغ و دادشون می آمد.
مسخره های الکی خوش!
گوشی تلفن رو برداشتم و رفتم تو یه اتاق دیگه. شماره ی مهسا رو گرفتم . خودش گوشی رو برداشت . گفتم سلام .مهسا بلند گفت سسسسللللللللللااااااااااممممممممممم ! آروم پرسیدم که خوبی ؟
- خوبم مرسی تو چه طوری؟ وایییییییییییییییی  !       ننننننننننننههههههه!
دیدم باب اینم خیلی غرق فوتباله . گفتم مهسا جان برو فوتبالتو نگاه کن. بعدا با هم صحبت می کنیم.
بعد ش گفتم بذار یه زنگی به رضا بزنم . سلام دادم . انگار یه نفر از پشت تلفن گفت سلام یا نگفت ! نمیدونم! گفتم خوبی و گوشام رو تیز کردم تا اگه صدایی آمد بشنوم. نه! فایده ای نداشت! خداحافظی کردم و رفتم تو آشپزخونه . اونجا هیچ کس نبود. برای خودم شروع کردم به آواز خوندن و رقصیدن .
یه روز تو با دوز و کلک
به قلب من زدی سرک
با بوسه های نم نمک
با خواستن های کم کمک
فتنه تو کارم کردی
یه روز برای دلبری
پر کشیدی مثل پری
 مادر جون یهو با ترس و لرز آمد  و گفت چی شده؟!
گفتم هیچی مادر جون! داشتم آواز می خوندم. خندید و رفت.
من گهگاهی برای خودم آواز می خونم. البته گهگاهی و اونم فقط برای خودم! ولی نمیدونم چرا هیچ وقت هیچ کس نمی فهمه که من دارم آواز می خونم. هر کس منو تو اون وضعیت می بینه میگه چی؟ چی گفتی؟ !
خلاصه رفتم تو پذیرایی و نشستم پیش پریسا . اونم دستاشو گذاشته بود رو دهنشو یه قیافه ی افسرده ای به خودش گرفته بود که نگو!
من شروع کردم به خوندن بقیه ی آوازم :
بدون که هرگز اون روزا
دوباره تکرار نمیشه
عشق به خواب رفتمون هرگز دیگه بیدار نمیشه
تا فهمیدی که من باهاتم
تا گفتم که خاطر خواتم
پریسا با حالتی نزدیک به گریه گفت بخون ! آواز بخون ! ما به خودمون گل زدیم اون وقت تو آواز بخون! چه آهنگ دگوری ای هم می خونه!
گفتم به من چه ؟ انگار من رفتم به خودمون گل زدم!
دیدم بابا این جماعت همه خل و چلن . لباسام رو پوشیدم که برم بیرون. به این امید که شاید اونجا دو سه تا آدم درست و حسابی پیدا کنم.آدم عاقل می خوام چه کار!؟ دو سه تا توت فرنگی!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٤