زنده باد زندگی!

سلام

           سلام

من بعد از مدتها بالاخره همت کردم که بنويسم. ميدونيد متن زياد می نوشتم ولی

حوصله ی تایپ کردن نداشتم. راستش الان هم زياد حوصله ندارم. نمی دونم چرا اين

طوری شدم.همش دلم می خواد بخوابم.بعضی وقتا با خودم فکر می کنم که اَه دوباره

دانشگاه داره شروع ميشه و کی حوصله ی سر کلاس رفتن داره!  ولی زود به خودم

 می گم هی دختر مجبور نيستی الان به اين موضوع فکر کنی. يه مدت زياد بهم

خوش گذشته و واقعاً تنبل شدم.داشتم از اين می گفتم که متن زياد نوشتم که

براتون بذارم و حوصلم نيامده . از متن های تاريخ مصرف گذشته هم خوشم نمياد پس

بی خيال اون متنا!

من و دختر خالم پريسا تصميم گرفتيم چندتا فيلم خوب انتخاب کنيم تو مدت يه خرده

فيلم ببينيم .حالا سليقه رو حال ببريد اوليش گاو خونی بود.( ديديدش؟!) من ترجيح

ميدم چيزی در اين مورد نگم.(چون حوصلم نمياد که بنويسم) دومی هم خيلی دور

خيلی نزديک که من واقعاً خوشم آمد. ولی چيزی که بيشتر تر برام جالب بود اوضاع

سينماها بود. آدم واقعا افسردگی می گيره!

فيلم اولی که رفتيم يه سينمای بزرگ بود  من بودم و پريسا بود و دوتا دختر ديگه که

چند تا صندلی با ما فاصله داشتن .اين يه طرف قضيه.

طرف ديگه ی قضيه ۱۰تا(زوج يا يه چيزی تو اين مايه ها) قناری يا بازم يه چيزی تو اين

مايه ها. اول فيلم اوضاع رو براه بود و همه ساکت و فقط و فقط به پرده ی سينما نگاه

می کردن . ولی از اونجايی که فيلم خيلی هيجانی بود يه کمی از فيلم که گذشت يه

خرده نگاهها قاطی پاتی شد. مثلا من به پريسا نگاه می کردم ،پريسا به من، من به

اون دخترا ،دخترا به پريسا ،پريسا به دخترا ، دخترا به من، ما به دخترا ،دخترا به

ما.فقط و فقط هم همين .شما هم اصلا فکر نکنيد که اون ور قضيه هم اتفاقی می

افتاده چون هيچ اتفاقی نمی افتاده!

خلاصه اينقدر چشمای ما الکی چارتا شد که ترجيح داديم دوباره فقط به پرده سينما

نگاه کنيم نه هيچ جای ديگه!( اين خيلی مهمه)

يه خرده ی ديگه که از فيلم گذشت ما بيشتر افسردگی شديم از بس که فيلم

قشنگ بود. من يه بار ديگه به خودم اين اجازه رو دادم که دور و برم رو نگاه کنم. پزيسا

پاشو گذاشته بود رو صندلی جلويی و داشت چرت ميزد . دخترای چندتا صندلی اون

طرف تر هم داشتن با گوشی هاشون بازی می کردن .منم از همون جا نگاهمو

چرخوندم به طرف پرده و نه جای ديگه.از قرار معلوم من تنها کسی بودم که داشت

فيلمو نگاه ميکرد با اين اميد که شايد بالاخره يه جای فيلم يه چيزی بشه.

يه خرده ی ديگه  گذشت و منم محو فيلم بودم که يهو پريسا با مشت کوبيد به

پهلوم .به خودم که آمدم فکر کردم که تو بازارم و تا حالا اشتباهی فکر می کردم که

آمدم سينما.سروووووووووووووو صداااااااااااااااااااا     وايييييييييی سرم داشت می

ترکيد.يه بار ديگه نگاههای همه با هم گره خورد و چهارتايی با هم برگشتيم و طرف

ديگه ی قضيه رو نگاه کرديم . چشمتون روز بد نبينه! ای جان سينما کجا بودی تا

حالا .فيلم هم که تمام شد( البته من هنوزم نفهميدم که فيلم بالاخره تمام شد يا

نه!)همه نشسته بودن سر جاشون و تکون نمی خوردن  به جز   ما چهارتا .پريسا

ميگفت شايد فيلم تمام نشده هنوز! يکی از دخترا می گفت بستگی داره برای کی

برای اونا که شروع نشده هنوز!

ديگه بسه چقدر از سينما بگم؟!

راستش بيشتر می خواستم بنويسم .از چيزای ديگه ای. مثلا از اين که من نه تنها

روزهای هفته رو رنگی ميبينم که آدمها رو هم رنگی ميبينم.مثلا من خودم آبی پر

رنگم. مامانم طلاييه. سارا نارنجيه. آتنا هم نارنجيه. سيما قرمز قرمزه . پريسا کرميه.

گلبرگ بنفشه . الهام آبي کم رنگه . بابربی صورتيه ( گرچه هنوز نديدمش!) رضا سبز

پر رنگه و .... ديگه کسی تو دهنم نيست.  بعدا بيشتر براتون می نويسم .الان ديگه خسته شدم .

بای بای.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٤