در کوچه باد می آيد٬اين ابتدای ويرانيست!

آن روز هم که دستهای تو ويران شد باد می آمد.

چقدر سخته تنها قدم زدن توی کوچه های شهر.شهری که ازش متنفرم.شهر بد!

وقتی توی خيابون های اين شهر قدم می زنم٬ذهنم جمله هايی رو جستجو می کنه

 که بودن رو تجربه نکردن.توی خيابون هايی که مال من نيستن.چرا که منو ياد هيچ

کس نمی اندازن.

و يا شايد من به اونا تعلق ندارم.چون هيچ خاطره ای از من در دلشون نيست.

من به اين شهر تعلق ندارم.چرا که هيچ قلبی توی هيچ کدوم از خونه های اين شهر

برای من نميزنه!

ديوارهای اين شهر به ديدن اشکهای من عادت کرده اند.به ديدن تنهايی من.

و مکث.

           که اينجاست مکانی برای مکث.

         در مقابل خونه ای که  لحظه ای هر چند کوتاه نظاره گر شادی من بوده.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳۸٤