هيچ وقت نخواست که خداگونه جلوه کنه.ولی قدرتی داشت٬قدرتی انکار

ناپذير.خورشيد و توی دستاش داشت و شبو توی چشاش.

ماه تمام صورتش بود و گونه هاش شقايق وحشی.

هيچ وقت نخواست ، ولی می تونست

می تونست که پسران ياغی آسمان رو اولتيماتوم بده.

اولتيماتوم بده که در اعماق سياهی  چشماش

گمراهی رو دريابند ٬اخت شوند و بياميزند.

و باز اگه می خواست می تونست که با خورشيدش راه رو برای اين پسرکان سرکش

گمراه روشن کنه!

لبخندش شور زندگی می بخشيد ، که نه! خود زندگی!

رنگها در برابر لبخندش به بی رنگی محکوم می شدند.

و قلبش...

                ”از عشق چه توان گفتن؟“

خودش خبر داشت.

تمام اين قدرت و زيبايی رو خبر داشت.

و هيچ وقت اجازه نداد که غرور به درونش راه پيدا کنه .که پايان غرور کاذب رو

می دونست.

فقط حيف٬

حيف که که پرنيان غم روی صورت اين الههُ زيبا نشسته بود.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٤