بوی بهارنارنج مستم می کنه.

به مهسا گفتم اگه اول سال کسی برام بهارنارنج بياره اون سال سال خوبی برام

خواهد بود . پارسال بهارنارنج خواسته بودم ، ولی حتی خشک شدش هم به دستم

نرسيد ! پيرارسال چی ؟! نه ! اصلاٌ نخواسته بودم چرا ؟ نمی دونم !

فکر که می کنم می بينم پيرارسال اونقدر مست بودم که ديگه نخوام مست بهارنارنج بشم .

سارا اين جور چيزا رو خزعبلات می دونه مامان و بابا هم که اعتقاد ندارن .

پس من اين اعتقاد رو از کجا آوردم ؟!

مصطفی ميگه بعضی از آدما با اتفاقايی که تو زندگيشون ميفته کامل ميشن.

من که نمی فهمم يعنی چی ! پارسال سال خوبی بود؟

يادمه اصلاٌ دلم نمی خواست تو خونه بمونم دلم می خواست يه جوری وقتم

روبگذرونم .يه جوری ميخواستم سر خودمو گرم کنم .

ولی تو اين تعطيلات وقت هم کم آوردم . وقت کم آوردم برای اينکه کتابايی که دوست

دارم رو بخونم، آهنگايی که دوست دارم روگوش بدم و با آدمايی باشم که دوستشون دارم .

می دونی تو زندگيم هيچی رو با خلوت های شبونم عوض نمی کنم  توی  اطاق يه

وجبيمم ولی از زمين کنده ميشم . نميدونيد کجاها ميرم و چی بهم می گذره .

مهسا می گه خيلی ديوونه ای . کاش بودم ! ديوونگی عالم خودشو داره نه !؟

از يکشنبه کلاسامون شروع ميشه نميدونم بچه ها ميان يا نه ؟ ولی من ميرم اگه

نبودن که نميرم سر کلاس اگه بودن هم بازم نميرم سر کلاس ! دلم بدجوری هوای

بچه ها رو کرده توی دانشگاه آدمای بد وخوب داريم ولی من همشون رو يه جا دوست

دارم .خوباشونو به خاطر خوبياشون و بداشون رو به خاطر اينکه ميذارن خوب ها رو

بشناسم !

مصطفی ميگه توی زندگی تو اين اتفاق بايد میافتاد ولی حواست رو جمع کن آدم هر

چيزی رو خودش نبايد تجربه کنه !

ولی من تجربه ها رو دوست دارم . اصلاٌ اون طوری که شما فکر می کنيد نيستم .

شما هيچ کدوم، هيچ کدوم، هيچ کدوم  منو اون طوری که هستم نميشناسيد .حالم

از اين قضاوت ها ی مسخره ای که دربارم می کنيدبه هم می خوره . بارها گفتم من

زندگيم رو دوست دارم خودمو همين طوری که هستم دوست دارم .

ملينا ( حتماٌ بايد درموردش براتون بنويسم ) می گفت به زندگی بايد ...

خانم امی داتسون ( اينو ديگه احتمالاٌ می شناسيد ) ميگه زندگی گهگاهی بی

انصاف ميشه ولی نميتونه جلوی پيشرفت آدما رو بگيره .

                            *يک نفر مياد که من منتظر ديدنشم *

مهسا می خنده ميگه يعنی دوسال بد داشتی چون بهارنارنج به دستت نرسيده

بوده ! منم گفتم مهسا احمق نشو ! مهسا لج منو درمياره آخه فکر نميکنم تا حالا تو

زندگيش خسته شده باشه. يه خستگی ممتد  روحی  . کسی که از اين خستگيم

خسته شده کوچکترين چيز رو می تونه به فال نيک بگيره . يه دعا يه فال يه خواب يا

حتی گلای بهار رو ! ياد يکی از شعرای آتنا افتادم :

”ديگر به اعتماد  ورق ها

يا خواب قاصدک ها

در انتظار آمدنت آشفته نيستم !

انگشتهای مرداد می شماردم

ديگر بس است .

بيهوده بود هر چه گريستم !“

 

نميدونم به نظر شما امسال رو با گلبهار شروع می کنم يا بدون گلبهار ؟

                                 .........................................

مرسی از سيما که اين متنو برام تایپ کرد.آخه خودم هنوزم خنگم.البته اونم از نظر

خنگی دست کمی از من نداره.آخه کدوم دوتا آدم عاقلی بعد از ظهر جمعه دوازدهم

بهمن  اونم سر ظهر ميان خيابون خريد؟!

 

الانم آمديم اينجا يه خورده وقت بگذرونيم تا مغازه ها باز بشن.

جاتون خالی امروز صبح با سيما و دو تا خاله هام(بزنم به تخته)رفتيم کوه جای همتون

خالی بود! مثلاً ما اونارو برده بوديم کوه.يه ساعت قبل از ما رسيدن به قله. حالا ما هم

تمرين ميکنيم سال ديگه همين موقع حريف می طلبيم!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ فروردین ۱۳۸٤