تا حالا به این فکر کرده اید خوشبخت هستید یا نه؟اگه فکر کردید و به نتیجه رسیدید به منم کمک کنید.من خیلی به این موضوع فکر میکنم ولی هیچ وفت به نتیجه ی قانع کننده ای نمی رسم.

می دونید من توی یه روز هزار بار فکر می کنم که خوشبختم و هزار بار فکر می کنم که بدبختم.یعنی میشه که آدم توی یه روز هم خوشبخت باشه هم بدبخت؟من یه این نتیجه رسیدم که خوشبختی کاملاً آنی و لحظه ایه.یعنی خوشبختی درست توی لحظه معنی می ده.فکر نمی کنم بشه گفت که آدمی به تمام معنی توی زندگیش خوشبخته.آخه همه لحظه های سختی توی زندگیشون دارن.و این که آیا واقعاً میشه گفت که ما اون موقعی که خوشحال هستیم خوشبخت هم هستیم؟من که اینطوری فکر نمیکنم.آخه خودم لحظه هایی که احساس خوشبختی کردم درست بعد از سختی هام بوده.وقتایی که تو زندگیم سختی دارم وبا یه مشکلی دست به گریبانم به خدا نزدیک ترم و خودم رو بیشتر میشناسم.تو این موقعیت ها لحظه لحظه بزرگ شدنم رو احساس می کنم.این واقعاً لذت بخشه و این لذته که احساس خوشبختی رو به من می ده.

من یاد گرفتم که با زندگیم مدارا نکنم بلکه دوسش داشته باشم.و هیچ وقت حسرت زندگی کس دیگه ای رو نخورم.یا نخوام جای کس دیگه ای باشم.آخه هروقت این احساس رو داشتم یه اتفاقی افتاده و به من ثابت کرده که زندگی خودم بهترینه.یه مثال براتون می زنم براتون از یه خانوم دکتری که اگه نامشو ببرم خیلی از اراکی ها میشناسنش.این خانوم هم خودش وهم همسرش تحصیل کرده بودن ,خیلی هم همدیگر رو دوست داشتن.زندگی خیلی خوبی داشتن.و خودش یه دفعه صحبت می کرد می گفت که خیلی از زندگیش و شوهرش راضیه.وآرامشی رو که می خواسته تو زندگیش داره.

راستش من خیلی حسودیم شد و خیلی دلم خواست که جای ایشون می بودم.و فکر می کردم که آیا میشه منم یه زمانی چنین زندگی آرومی داشته باشم.

از این جریان و صحبتها سه چهار ماهی گذشت تا این که این خانوم با همکاراش و دوستاش یه روز میرن کوه.و پاش درد میگیره.وقتی برمیگرده (البته خودش هم دکتر بوده)دنبال دوا و درمون میره.و بهتون بگم باورتون نمیشه که علت این پادرد ساده یه سرطان بود.(البته من چیزی در مورد این بیماری نمی دونم.)ولی یکی از نایاب ترین نوع سرطان ها.که خودش گفته بوده همیشه وقتی توی درسام در مورد این بیماری می خوندم می گفتم اون دیگه چه بدبختیه که گرفتار این مرض میشه.

خلاصه براتون بگم از روزی که فهمید پاش درد می کنه هفت هشت ماه نکشبد که مرد.(شاید خیلی زشت باشه که من اینقدر راحت میگم که مرد.هرچی فکر میکنم واژه ی دیگه ای به ذهنم نمیاد.)ولی توی این مدت صدها هزاربار مرده بوده.قیافش برگشته بوده,موهای سرش ریخته بوده.خیلی خیلی خیلی ضعیف شده بوده .و از طرفی ناراحتی شوهرش,بچه اش و خانوادش رو میدیده.

خوب این خیلی روی من تاًثیرگذاشت.

خیلی از ماجرا دور شدبم.

آره داشتم می گفتم که هنوز نمی دونم که خوشبختم یا نه.آخه یه نمکی از آینده می ترسم.هروقت میام برای آیندم دعا کنم ,نمی دونم چی از خدا بخوام.ولی همیشه بهش می گم که من صلاح خودم رو نمی دونم.و نمیخوام به اون چیزی که تولحظه ازت می خوام برسم.بهش میگم که صلاح منو خودت بهتر می دونی.زندگیم روی همون خط و مسیری باشه که خودت می خوای و میدونی.ولی خدایا خدایا خدایا به حق بزرگیت که هر بلایی سرم میاری فقط صبرش رو بهم بده.

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۳