عيد ، عيد ، عيد!

مثل اينکه ما هر سال عيد بايد يه عيدی درست و حسابی از خدا بگيريم . ديشب بعد از دو هفته تعطيلی با پريسا تصميم گرفتيم که تصميمی که قبل از عيد گرفته بوديم رو عملی کنيم و در س بخونيم . وهمين کار رو هم کرديم . تا ساعت چهار بيدار نشستيم . يک ساعت نخوابيده بوديم که با صدای وحشتناک و تکون شديدی از خواب پريديم . ديشب دوباره زمين لرزيد .به مدت يک دقيقه . ياد دو سال پيش افتادم . هميشه فکر می کردم خيلی خوب می تونم حال و روزبازمانده های بم رو درک کنم . ولی ديشب وقتی خطر رو نزديک به خودم احساس کردم فهميدم که اين طوری نبوده . مطمئن بودم که تمام نشده . منتظر زمين لرزه ی بعدی بودم. نمی دونم چی بگم ! خيلی بد بود خيلی ...  ديشب بزرگترين آرزوم اين بود که بميرم . خيلی بده فکر اينکه بقيه برن و تو بمونی . نمی دونم چی بگم . واقعا نمی دونم . دوباره نلرزيد. ولی همون لرزه آدمهای ديگه ای که خيلی هم از ما دور نبودن رو برد . ما می تونستم جای اونا باشيم . خيلی ساده تر از اونی که فکر می کنيم .

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸٥