راز من

گفت: تو واقعا یه پرنده ی کوچولویی .میدونی؟!

 

گفتم پرنده دير يا زود بالاخره می پره . می دونی؟!

 

گفت : نه! من بالای پرنده ام رو می بندم تا به خونه ی تازش عادت کنه.بعد دیگه

 

خودش دلش نمی خواد که بپره.

 

گفتم: پرنده رو اگه بالاش رو ببندی می میره .می دونی؟!

 

گفت : پرنده مردش هم برای من پرنده است. مهم اینه که توی دستای من باشه.

 

بازوش رو دورم حلقه کرد و گفت : احمق کوچولو نمی دونی چقدر دوست داشتنی

 

هستی.

 

این حرفش منو توی فکر برد.

 

با حالت سمی عاشقانه کنارم نشست و گفت:دوباره تو مخ کوچیکت چی داره

 

میگذره؟

 

نگاهش نکردم. خودش فهمید که ذهنم درگیر واژه هاست. گفت بخون برام. وقتی

 

شعر می خونی خیلی آروم میشم. بخون . همونی که تو ذهنت هست رو بخون .

 

می دونستم از شعری که تو ذهنم می گذره خوشش نمیاد. و از طرفی می دونستم

 

که کل کل کردن فایده ای نداره. یه شعر از فروغ براش خوندم:

 

هیچ جز حسرت نباشد کار من

بخت بد بیگانه ای شد یار من

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

وای از این زندان محنت بار من

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤