بانو ممول happy valentine

ولنتاين همگی مبارک . مال خودم هم مبارک . هرچند که کسی منو دوست نداره .

می دونيد تا حالا تو عمرم هيچ هديهُ ولنتاينی نگرفتم ! فقط پارسال خودم برای خودم

يه عطر خريدم که امسال حوصلهُ اين کار رو هم ندارم .

از يک شنبه کلاسای ما شروع شده . البته انگار از همون هفتهُ اول يعنی يک هفته

پيش بچه ها رفتن سر کلاس ! ما ديروز يعنی دومين روزی که رفتيم امتحان داشتيم !

فکرشو بکنيد ! 

امروز صبح ساعت ۸ کلاس داشتم . خواب موندم !  ديشب از اون شبايی بود که تا دير

وقت بيدار بودم . ساعت سه بود که می خواستم بخوابم و ساعت رو کوک کردم برای

۶:۳۰ . اين جور مواقع وقتی که خوابم ميبره تو خواب به خودم ميگم برای چی

می خوای صبح به اين زودی پاشی؟ خسته ای بگير بخواب ! و توی خواب پا ميشم و

ساعت رو خاموش می کنم و فرداش درست مثل امروز صبح خواب می مونم .  چند

وقت پيشا هم فائزه آمده بود پيشم که انگليسی بخونه . فرداش امتحان داشت .

دقيقا همين اتفاق افتاد . تازه جالب اينجا بود که فائزه می گفت ساعت کوک

نکن ! من صبح زود بيدار ميشم . ومنم گفتم نه برای اطمينان بذار کوک کنم! نصف

شب پاشده بودم ترتيب ساعته رو داده بودم . فائزه هم زود بيدار نشد . دوتايی برای

خودمون تا ده و يازده خوابيديم ! راستی چند وقت پيشا فائزه رو بعد از چند وقت

ديدم . ( چه اطلاعات دقيقی بهتون دادم !) 

کارتاژ جان اين عکس رو ببين و ديگه نگو ممول خنگه ! ( وقتی همه ميگن کارتاژ چه

اشکالی داره يه نفر بگه کارتاز؟)

اين عکسيه که دختر خالم از پنجرهُ اتاقش از شهر بوستون گرفته . مگه چيه دانشگاه

ما از اين خوشگل تره . جدی ميگم . دانشگاه ما سه ضلع داره . يه طرفش کوهه يه

طرفش پارکه و يه طرفش رودخونه . و هر روز هم از پنجره های کلاسمون مناظری

زيباتر از اين می بينيم . مخصوصا اگر طبقهُ بالا کلاس داشته باشيم که می تونيم به

خوبی مرغ عشقايی که ميان کوه رو هم ببينيم . دانشگاه ما يه پا آکسفورده باور

نداريد؟ صبر کنيد تا سه چهار روز ديگه پست بعدی رو بخونيد .

ديروز يه کلاسی داشتيم با يکی از استادهای بچه های ادبياتی . تا حالا هيچ کلاسی

باهاش نداشتيم . آدم خشکيه و شايعه هست که با مترجمی ها زياد خوب نيست .

( آخه يکی نيست بگه اون ادبياتيها با اون کتابشون نورتون که انگار اسم يه نوع

سوسکه ...) وقتی آمد سر کلاس بچه ها هنوز کامل نيامده بودن و يواش يواش شروع

کردن به آمدن . خيلی بهش برخورد . خيلی شل و وارفته شروع کرد به حرف زدن .

( حرف زدنش بيشتر مثل آخوندا می مونه تا استادهای دانشگاه) گفت بی انضباطی

نکنيد نظم کلاسو بهم نريزيد . از جلسه ی بعد سر موقع بياييد و از اين حرفا ... يه

خرده بعد از اينکه حرفاش تمام شد من صدای يه مسئله ی حياتی رو از بيرون

شنيدم . ( به خدا صدای استادی رو شنيدم که داشت نمره هارو می برد بده

آموزش ) و پاشدم تا از کلاس برم بيرون . هر قدمی که بر ميداشتم کفشام يه جير

می کردن . يه خرده يواش تر رفتم فايده نداشت !  تا جلوی در کلاس جير جير ! نزديک

بود همون جا بزنم زير گريه ! آخه مسئله اينجاست که هيچ وقت جير جير نمی

کردن !  

دارم يه کاری می کنم که خيلی وقتمو می گيره . بايد برای آپ کردن و کلا اينترنت يه

برنامه ای بذارم . مثلا دو روز در هفته . خوبه نه؟

مادر جون حالش خوب نيست . براش دعا کنيد .

اگر بريد پايين اون پايين پايين صفحه يه عدد کوچولو می بينيد که کانتره . خودم با کلی

فکر به اين نتيجه رسيدم !

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٤