خالی هر لحظه را سرشار بايد کرد از هستی

زنده دارد زنده دل دم را

هر کجا هرگاه اوج بخشد کيفيت کم را

گفت و گو بس ماجرا کوتاه

ما اگر مستيم بيگمان هستيم !

ماث

چرا رفتم ؟ چرا برگشتم؟ خوب يه خرده اش رو همتون می دونيد که درگير امتحانا و

چيزای ديگه بودم . ولی همه اش اين نبود ...

اول قالب جدید رو تبریک بگید تا بقیه اش رو بگم .

راستش یه وقتایی از خودم زده میشم . فکر می کنم ضعیفم و هیچ کاری ازم بر

نمیاد . این مدت هم همین طوری شده بودم . احساس می کردم کاری که باید رو

نکردم . جایی که باید نیستم . و چیزی که باید می شدم نشدم . یه جورایی از خود

ایده آلم یه دنیا فاصله می گیرم .یه موجود ضعیف رو می بینم که هی میگه نمی

دونم، نمی تونم ٬نمیشه ! واقعا یه وقتایی احساس می کنم که انقدر ضعیف شدم که

حتی توان برداشتن یک قدم دیگه رو هم ندارم . معنی زندگی روگم می کنم . نمی

دونم برای چی زنده ام . اصلا زندگی چیه ؟ این حال گهگاهی سراغم میاد .می دونید

من این جور مواقع چه کار می کنم؟ یه وقتی به خودم میدم تا ثابت کنم که این طوریا

هم نیست .

و نمی دونید چقدر شیرینه وقتی که خودتو از این حال بیرون می کشی . به خودم

میگم اصلا حق نداری به خودت این اجازه رو بدی که خسته بشی. تو می دونی می

تونی و صد البته که میشه ! من نتونم پس کی می تونه؟ یه ترکه رفت تونس یه ترکه

رفت نتونس! من اولیم . زندگی هم همینه . امروز بیام اینجا یه چیزی بنویسم . فردا

فائزه بیاد خونمون و یه چایی با هم بخوریم و پس فردا برم دوستام رو ببینم و ... چیزی

هم بیشتر از این نیست.

قالب رو حال می برید؟ دست پخت حمید . چقدر این پسر مهربون و عزیزه ! نه فقط

برای من . این طوری که من از صحبتهای بچه های وبلاگی فهمیدم همه امون دوسش

داریم .ماشاالله خوش سلیقه و خوش ذوق هم هست .قالبهای مهسا و غزال هم کار

حمیده . واقعا هم همشون قشنگن . حمید جون دستت درد نکنه . بذار یه دعای خوب

هم همینجا برات بکنم .( شما هم بگید آمین) خدایا به حق بزرگیت که ... آه آه آه .

خوب بید؟

می خوام تند تند و زياد زياد آپ کنم . می تونم؟

امتحانای من بالاخره تمام شد . اين ترم امتحانا که نه من پدر امتحانا رو در آوردم .یک

هفته از امتحانا گذشته بود و بچه ها هم کلی تو تعطیلات برای خودشون حال برده

بودن ولی من هنوز مشغول امتحان دادن بودم . هر کس می رسید بهم می گفت تو

هنوز امتحان داری ؟! از جلوی در اتاق هر استادی رد میشدم می گفت داری رد

میشی حالا بیا بشین یه امتحانی هم بده بعد برو . تا روز آخری هم که اراک بودم

مشغول ترجمه کردن و امتحان دادن بودم . که دیگه روز آخر رفتم ترجمه رو تحویل دادم

و از همون جاهم دممو گذاشتم رو کولم و د فرار . به خود استاده هم گفتم . گفتم

دیگه دارم فرار می کنم . میرم تهران که دیگه جلوی چشم استادا نباشم . هم خیال

خودم راحت بشه و هم خیال استادا . ولی این یک هفته واقعا استراحت کردم و

حسابی هم تنبل شدم. و از طرفی کلی حرف برای گفتن دارم !نمی دونم از کجا باید

شروع کنم ! از امتحانا؟ از تعطیلات؟ قرار وبلاگی؟ همه رو باید بگم ولی یکی یکی .

شاید یه مدت مجبور بشم تند تند آپ کنم تا همه ی عقب موندگی ها رو جبران کنم .

تعطیلات یا تنبلات؟

تعطیلات رو باید بگم که واقعا استراحت کردم و به جز یه قرار با بچه های وبلاگی , یه

شام بیرون با دختر خاله ها , یه پیست اسکی و یه سینما هیچ جای دیگه ای نرفتم .

رفتم تهران خونه ی خواهر جان ( خنده) خوردم و خوابیدم .وچون واقعا دیگه از رفت و

آمد تو این مسیرا خسته شده بودم سعی کردم همش تو خونه بمونم. دلم می

خواست و می خواد که یه هواپیمای خصوصی داشته باشم . البته با خلبان .( آخه من

که رانندگی هواپیما بلد نیستم).

صبح که میشد اعضای خانواده( سارا و مهدی ) می رفتن دنبال کار و درآمد و امرار

معاش و از این جور حرفا . من نیز برای خودم می لمیدم اندر خانه . چایی و کیکی و

کتابی و گهگاهی اگر حالی می بود تلفنی . ورزش و مرزش و یا هر چیز دیگری به این

معنا تعطیل . ( شما اصلا ناراحت و نگران و دلواپس دو کیلوی از دست رفته در

امتحانات نباشید که در تعطیلات سه کیلو در عوضش بازگشتندی ( نگران) ) ظهر

میشد و این بنده روان به دنبال چیزی با عنوان غذا و خدا پدر این( لک لک؟ اردک ؟ مگ

مگ ؟ ( نگران) ) نه ! نه ! نه ! الان یادم میاد ... قول میدم .... یه دقیقه ..... اههههه.....

یادم نمیاد ولی یه چیزی تو مایه های اردک ...(بوفالو؟ توت فرنگی؟ بوقلمو؟ ن؟)

نیدونم !

آها اینو بهتون بگم . دوتا متکای خیلی خوب داشتن . یه دونه استوانه ای و اون یکی

مربعی . این یه هفته همش استوانه ایه زیر بغلم بود ومربعیه دستم و اون دستم هم

یه کتاب . تو خونه می چرخیدم و هر جایی که دلم می خواست ولا می شدم . یه

دفعه هم زیر میز ناهارخوریشون خوابم برد . وقتی داشتم می خوابیدم همش تو این

فکر بودم که زیر این میزه پر از حشره و جک و جونوره و تا من خوابم ببره میان می

خورنم . وقتی خوابم برد سارا آمد بالا سرم و گفت تو چرا اینجا خوابیدی؟ چشامو باز

کردم و نگاهش کردم . سارا گفت پاشو برو رو تخت بخواب . نگاهش کردم و گفتم نمی

تونم . پاهامو خوردن ! سارا گفت پاشو ببینم کی پاهاتو خورده؟!

قرار وبلاگی (2) ( يا به قول باربی جشنواره ی ممول)

جای همگی خالی قرار وبلاگی دوم من بودم , مرضیه , مهسا , فروغ, آقایون دهل ,

محمد کتونی , یه دل خاکی ( با دوستش) , کارتاز و فکر کنم فقط همینا .بعد از کلی

دردسر از پارک جمشیدیه به کافی شاپ جام جم تغییر مکان دادیم . فکر کنم جمله ام

ایهام دار شد . ولی من از ایهام خوشم میاد . برای همین عوضش نمی کنم . ( و...

حاجیییییییییییییی! نازییییییییییی! بازم ببخشید ) خیلی خوش گذشت ولی جای

خیلی ها خالی بود .دفعه های بعد ایشالله بیشتر می شیم . خوشتر می گذرونیم و

از این جور چیزا ... فقط یه چیزی در مورد این قرارا ! من که خودم وقتی چنین قراری

میذارم بیشتر دلم می خواد دوستانه باشه تا هر جور دیگه ای ... لازم نیست بحث

خاصی پیش کشیده بشه . یا اینکه حرف خاصی زده بشه . و این که جمع یکرنگ

باشه! امکان نداره ! هیچ دو نفری مثل هم نیستن دیگه چه برسه به یه گروه ! هر

کسی یه جوریه و مهم اینه که چه جوری بتونیم با آدما با شخصیتهای متفاوت کنار

بیاییم . تازه کنار آمدن هم نه ... باید بتونیم قبولشون کنیم و بهشون احترام بذاریم . و

به نظر من که اگر کسی تو این جور جمعها با بقیه نخونه اون خود مسخره ام هستم

که همه چی رو به شوخی و بازی می گیرم ! سعی می کنم دفعه ی بعد خودمو

حذف کنم .( چشمک) حتما ... ولی اینو جدی می گم دفعه ی بعد دیگه کافی شاپ

نه ! کوه یا یه جایی تو این مایه ها . جالبترین نکات این قرار :

آقای محمد یه دل خاکی با دوستش آمد . و کنار هم نشستن . آقای محمد خان از اول

تا آخر یه نفس حرف زد . ( این پسر واقعا شاهکاره حتی نفس هم نمی گرفت ) و

دوست بیچاره یه ا هم نگفت تا ما صداشو بشنویم .

آقای کارتاژ ! اونجا شلوغ بود. خیلی زیاد . و ما هم یه گوشه ای یه جای پرتی که

دست هیچ کس بهمون نمی رسید نشسته بودیم . و تقریبا تمام کسانی که گفته

بودن میان آمده بودن .( آخه کارتاژ گفته بود نمیاد ) که من دیدم یه چیزی از دور با

سرعت زیاد داره میاد طرف ما ! نزدیکتر که شد فهمیدم آدمه .( آخه چشمای من

ضعیفه ) آمد سر میز یه چیزی گفت و خیلی سریع نشست . و من نفهمیدم چی

گفت ! وقتی نشست آروم سرمو کج کردم تا ببینم این دیگه چیه ! در جواب نگاهم یه

اخم تحویل گرفتم و سریع برگشتم عقب . آروم به مرضی گفتم کیه؟ و مرضی جواب

داد که کارتاژ! این بار با شهامت بیشتری سرمو کج کردم و گفتم از کجا ما رو

شناختی؟

آقایون دهل بارها تو وبلاگشون گفته بودن که ما یکیمون چاقه و یکیمون لاغر . و من

خودم فکر می کردم الان میرم اونجا و دو نفر رو می بینم . یکی نی قیلون و اون

یکی ... چی بگم؟ یکیشون نی قیلون بود و اون یکی دیگه نی قیلون تر ! جدی میگم

هر دو لاغر بودن ! طوری که صدای همه در آمد .

نکته ی جالب دیگه اینکه ما باز هم کتک خوردیم . اصلا این کتک خوردنا قسمت اصلی

و ثابت قرارهای ماست . این دفعه سر میزا مشکل داشتیم . البته ما که نه عموهای

اونجا مشکل داشتن . میزهاشون فسقل فسقل و می گفتن نباید به هم

بچسبونیدشون . و وقتی ما اصرار می کردیم یه جوری مخالفت می کردن که انگار می

خواییم خودشونو بچسبونیم به هم ! و بعدشم که این مشکل حل شد یکی از عموها

هی رد میشد وهی به ما اخم می کرد و نذاشت اون فقط دوساعت و نیمی که اونجا

نشسته بودیم یه آب خوش از گلومون پایین بره . واقعا هیچی از گلومون پایین نرفت .

مخصوصا گلوی من ! آخه حمید نبود و من هم که می دونید تا حمید نیاد هیچی نمی

خورم !

حالا نکات جالب رو بی خیال بشیم و بریم سر اصل مقامها( چییییییییییی؟ خیلی

داغون شد . نه؟)

مظلوم ترین عضو: حاجی با وبلاگ مهتاب پرست یا مهتاب پرست با وبلاگ حاجی( به

رغم تلاشهای ما آخرش هم نفهمید که مکان عوض شده و رفته بوده پارک

جمشیدیه !)

مهربونترین عضو: مهسا با وبلاگ باربی ( به افتخارشششششششششششش)

با شخصیت ترین عضو: مرضی با وبلاگ دنیای آبی ( طرف حق داره بعد از دو سال

برگرده . من که خودم اگر پسر بودم تردید نمی کردم . بسکه این دختر خانومه . چی

بگم چی؟ چییییییییییییی؟ اسون گیر؟ راحت گیر؟ یا یه چیزی تو این مایه ها !)

موش ترین عضو: فروغ با وبلاگ کسی که مثل هیچ کس نیست .

دانشجوترین اعضا: آقایون رضا و بهروز با وبلاگ دهل

پرحرف ترین عضو : بگم؟ نه نمیگم !

ساکت ترین عضو : دوست آقای خط بالا با وبلاگ یا بی وبلاگ؟ ( من آخرش هم

نفهمیدم!)

خاص ترین عضو: آقای کارتاژ با وبلاگ کارتاژ

بانمک ترین و با مزه ترین عضو : محمد با وبلاگ پسری با کفشهای کتانی ( ببین دوتا

مقام تپل بهت دادم !)

بدقول ترین عضو: غزال با وبلاگ غزلواره ها ( دوبار تا حالا قول داده که بیاد و نیامده البته

می دونم که برات مشکل پیش آمده بوده )

دوستانی که جاشون خالی بود: ( جای خیلی ها خالی بود . خودشون می دونن !)

و در آخر ...ترین عضو: ممول با وبلاگ little memol( سه نقطه اش رو شما می تونید

بگید)

عباس قلی خوشمزه

از این قرا گذشته یه شب هم که با دختر خاله هام رفتیم بیرون . تصمیم گرفتیم بریم

یه رستوران سنتی . ولی اونجا پیتزا هم داشت . ما یک ساعت داشتیم تصمیم می

گرفتیم که چی بخوریم . اول قرار شد پیتزا . بعد گفتیم نه ! ما این همه آمدیم اینجا

انوقت بشینیم پیتزا بخوریم؟ و از طرفی من گفتم دلم ماست چکیده ی موسیر می

خواد . پریسا هم گفت آره آره منم میخوام . و نمیشه که ماست رو با پیتزا بخوریم !

دیگه گفتیم به خاطر ماسته هم که شده دو سه تا سفارش سنتی آنچنانی بدیم .

ودوپرس میرزا عباس رضا با پیاز و سبزی و چی و چی و چی برای من و سیما و نمی

دونم عباس قلی خان گلدار(گلدارشو دقیقا یادمه )برای پریسا سفارش دادیم . البته ما

انتخاب کردیم و سفارش نهایی با سیما بود . وقتی غذا رو آوردن ما همه وا رفتیم . ای

بپکید بپاشید به سقف ! خوب از اول مثل آدم می نوشتید جوجه کباب و کباب برگ .

( هیچ جاش هم گل نداشت!) فکر کنم عباس یعنی کباب . میرزا رضا یعنی جوجه و

قلی خان گلدار همش رو هم یعنی برگ . تازه آخرش هم که خوردیم و تمام شد

فهمیدیم که سیما اصلا یادش رفته ماست موسیر سفارش بده !

خانم چارسالمی

تو این تعطیلات تلفن رو تا جایی که می تونستم جواب نمیدادم . ولی بعضی وقتا دیگه

مجبور بودم . یه بارش که با دختر عمو جان بود . کلی تک و تعریف کرد و گفت تو الان

سال دومی نه؟! گفتم نه بابا این همه خوندم ! این ترمو که تمام کنم دیگه میشم یه

خانوم چارسالمی ! اونم گفت آها و دیگه هیچی نگفت .تا خودم فهمیدم چی گفتم .

گفتم مرجان من این ترمو تمام کنم چی میشم؟ گفت نمی دونم . گفتم همین الان

بهت گفتم . خندید و گفت نفهمیدم چی گفتی . گفتم خوب وقتی که نفهمیدی نباید

بپرسی که ای که الان گفتی یعنی چه؟! گفت خوب الان بگو که یعنی چه ! گفتم ها

ای یعنی این که من دیگه میشم یه خانم سال چارمی ! خانم تازه دوزاریش افتاد و

گفت فکر کردم یه اصطلاحه که خودتون به کار می برید !

***اونی که برای نهار می خوردم بوفالو نبود .کبک نبود . توت فرنگی نبود . مگ مگ

هم نبود . بلدرچین بود .

***اون صفتی که برای مرضی دنبالش می گشتم سازگار بود .

***با همه ی دوستای وبلاگیم هم شوخی کردم . امیدوارم ناراحت نشید !

***الان محرمه باید در مورد محرم هم چیزی بگم ؟ چیزی ندارم فقط اینکه وقتی فکر

می کنم یه پدری برای بچه ی دو ساله اش قمه زده با این توجیه که نذر کرده بوده که

اگه سالم به دنیا بیاد این کارو بکنه حالم بد میشه. فکر کنید نذر کرده که اگر بچه اش

سالم به دنیا بیاد خودش ناقصش کنه ! یکی نیست بگه مردک از خودت مایه

میذاشتی .

*** تا حالا به کوچولوی درونتون فکر کردید؟ پیشنهاد می کنم این کتاب رو بخونید :

من – کودک – من اگه بتونیم بیرون بکشیمش , زنده اش کنیم و رشدش بدیم ... آدم

وقتی بزرگ میشه محافظه کار میشه . بچه ها همیشه رک و راست ترن. چرا که

جسورتر و شجاع ترن !

**********و آخرین نکته :

یه مدت مجبورید پستهایی تاریخ مصرف گذشته از من داشته باشید . چون من باید حرفام رو بزنم . پس از حالامعذرت!

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٤