سفرنامه

قسمت اول

گل اگه باشی سنبلی!

چهارشنبه قرار بود صبح زود راهی بشم . ولی تنبلی اجازه نمی داد. دلم می خواست چشام رو ببندم و یهو ببینم که تهرانم. بعد از کل کل فراوانی که با خودم کردم ساعت 2 بعد از ظهر راهی شدم. توی اوتوبوس آقای راننده گفت این جلو جا هست و عقب هم همینطور. هر جا که راحتی بشین . از اون جایی که من از صندلی جلوی اتوبوس خوشم میاد ، همون جلو نشستم .(چون سه طرف آدم بازه و می تونی همه جا رو نگاه کنی) یه دختری هم سن و سال خودم هم پیشم نشست. از حالت نشستن و تکون خوردنش فهمیدم که خیلی سختشه که پیش من نشسته . سر صحبت رو باز کردم تا شاید اون بیچاره هم یه کمی راحت بشه. خوب همه چی داشت خوب پیش می رفت که دختره (ساناز) گفت حواست به این پسره هست؟ گفتم کدوم؟ گفت بابا شاگرد رانندهه. پنج دقیقه یکبار بر می گرده نگاهت می کنه. خندیدم و گفتم بذار نگاه کنه تا خسته بشه اصلا توجه نکردم و به صحبت کردن با ساناز ادامه دادم. یهو یه دست با یه لیوان چایی آمد جلوم و بعدش یه صدای وحشتناک که بفرما! سرم گرفتم بالا دیدم پسره است. بیچاره قیافه اش هیج جور خاصی نبود ولی نمی دونم چرا من اونقدر ازش ترسیدم. یهو یه عالمه ترس ریخت تو وجودم ، دستم رو بردم جلو ولیوان رو گرفتم فقط نگاهش کردم. اونم یه خرده نگاه کرد و رفت دو تا لیوان دیگه چایی ریخت یکیش رو داد به ساناز و یکی دیگه اش رو به خانومای اونورتری و همین طوری دو سه ردیف رو رفت و دید انگار فایده نداره ، بلند داد زد که کی چای می خواد و انگار همه هم خواستن چون تا یک ساعت هی چایی می ریخت و می داد به مسافرا و البته این برای من خیلی خوب بود چون سرش گرم شده بود و دیگه وقت چشم چرونی نداشت . ولی تو این یک ساعت ساناز سر من رو خورد ها ! نه به اون خجالت اولش نه به این پرچونگیش ! از همه چی گفت ، از مامانش از باباش ، خواهرش ، پسر خالش ، دوست پسرش و ....... وای خدای من اینا به من چه ربطی داره ! تو این فکرا بودم که دوباره پسره اومد جلو  یه لیوان چایی آورد جلوم . گفتم مرسی نمی خورم  با صدای بلند و لحن وحشتناکی گفت بخور ! دوباره لیوان رو از دستش گرفتم و همون جا جلوی چشاش همشو داغ داغ سر کشیدم . این بار فقط به ردیف اول تعارف کرد و هیچ کس هم جز من نخورد. بعد صندلیش رو کشید بالا و جلوی ما نشست. ساناز دوباره شروع کرد به صحبت کردن، پسره یه آهنگ از یه کسی که من نمی شناسمش گذاشت و برگشت طرف ما و گفت خوبه؟! ساناز گفت نه بابا خیلی ضایع است عوضش کن. اونم هی عوض کرد هی عوض کرد تا به شهرام رسید «گل اگه باشی سنبلی ، پرنده باشی بلبلی» ساناز گفت همین خوبه ! بذار همین بخونه. پسره از من پرسید خوشت میاد؟ سرمو تکون دادم و گفتم آره. و دوباره ساناز شروع کرد به حرف زدن . مامانت کیه ؟! بابات کیه؟ چه کار می کنی؟! و دوباره پسره چایی آورد که بخور و منم دیگه بدون اینکه حرفی بزنم ازش گرفتمش و کشیدمش بالا و دوباره گل اگه باشی سنبلی و دوباره ساناز که هم کلاسیات کیا هستن؟ تو کدومشونی و دوباره چای و دوباره گل اگه باشی سنبلی و دوباره ساناز که که درست تموم شد می خوای چه کار کنی و دوباره...... که رسیدیم ترمینال . گفتم ساناز اینجا چیز داره ، گفت چی ؟ گفتم چیز! گفت چی ؟ گفتم چیز دیگه ! خندید و گفت آها چایی ها کار خودشون رو کردن!؟ گفتم نه تنها چایی ها ! چایی ها با چیزای دیگه!

.........................................

 

قسمت دوم

حالا قر قر قر قر قر قر قر قر قر

جای همگی خالی پنج شنبه عروسی بود . عروسی پسر عموم . خیلی خوش گذشت واقعا هم جای همتون خالی بود. ان شاءالله عروسی خودم همتون رو دعوت کنم. خوب عروسی چه خبره؟! دنسو رقص و از این حرفها دیگه . اونجا ديدم عناصر مهم فاميل همه جمعن و گفتم از موقعيت استفاده کنم رو کردم بهشون و گفتم من بايد يواش يواش ذهن شمارو آماده کنم . همه نه دقيقا با هم پرسيدن که برای چی؟ گفتم ها ! اونشو الان نمی تونم بگم ولی ماههای آينده منتظر يه خبر خوب از طرف من باشيد ! پسر عموم با لهجهُ برره ای ( من زياد وارد نيستم )گفت ها ! نه ! تو الان يواش يواش ذهنهای مارو آماده نَوَکردی تو الان همه چی را يهو يی وگفتی ! ها !  منم گفتم ها ! نه ! به من چه مربوطه که شماخبر خوب رو خلاصه شده در يک چيز می دونيد !

اینو قبلا یه جایی خوندید .نه؟! خوب آره تو وبلاگ رومینا.(اسفند 79) و هیچ کس هم نفهمید که من براش آپ کرده بودم ! بگذریم بقیه عروسی. راستی یه چیزی من برای اولین بار توی عمرم توی یه عروسی خانومانه لباس پوشیدم و برای همین هم همه فکری می کردن که بزرگ شدم یا خانوم شدم یا خوشگل شدم یا یه چیزی. عمه ام هی راه می رفت می گفت برای دختر برادرم اسفند دود کنم . خواننده گروه از دبی آمده بود و واقعا پسر باحالی بود. انگلیسی و آلمانی رو خوب می دونست . صداش خوب بود و خوب هم می خونه . وسطای عروسی بود که یهو شروع کرد به خوندن با همه عشق و جونی با یه دنیا مهربونی از افشین. منم ذوق ذوق . اون وسط بر خودم می خوندم و می رقصیدم که همون اولش نمی دونم پای کی رفت روی سیم یا چی که آهنگ قطع شد و همه جا ساکت و منم با صدای بلند می دونی عزیر جونی دختر چشم آسمونی ....... آرمین گفت : بله خواننده محبوب گل باقالی! همه زدن زیر خنده و منم دیدم اگه قطعش کنم ضایع تره و با صدای ذاغارتم به خوندن ادامه دادم تا یک ساعت داشتم می گفتم

I’m in love girl     I’m in love girl    I’ m in love girl 

بعد از عروسی هم همه سوار ماشین هاشون شدن که دنبال عروس و داماد برن . از اون جایی که بابام نیومده بود و من و سارا تنها بودیم (شوهر سارا هم نبود) عموم گفت شما با بیایید. مرجان و سودابه و تهمینه و میلاد و منصور و رامین و آزاده و آرمین سوار دوتا ماشین شدن و هر دو ماشین هم یه نفر جا داشت ( راستی اینا همه پسر و دختر عمه ، عموهام هستن) منم می خواستم با اونا برم که سارا گفت نه ! الآن من مامانتم و حق نداری با اونا بری . باید با من بیای. گفتم سارا مامان هیچ وقت اینطوری با من صحبت نمی کنه ! گفت خوب من سارام و باید به حرفم گوش بدی اونا تند میرن نباید با اونا بری . اصلا دلت میاد منو تنها بذاری . اینو گفت دیگه تموم شد. اونا سوار ماشینا شدن صدای ضبط رو تا آخر زیاد کردن و آماده رفتن شدن. سارا هم منو محکم گرفته بود . دستم رو براشون تکون دادم و گفتم گلابیا! مرجان اینا هم دستشون رو تکون دادن و داد زدن گلابی! سارا گفت زهر مار ! گفتم چیه من که حرف بد نزدم فقط گفتم گلابیا! اونا رفتن و ما تا صد ساعت صبر کردیم تا عمو بره غذای سگش رو برداره و بیاد. حالا صد ساعت بعد . همه رفتن . عمو یواش یواش تازه داره راه می افته . حالا عمع جون حداقل ضبط رو روشن کن. حالا آه آه آ آ آ آ از امی نم!

عمو تو رو خدا عوضش کن ! چیز دیگه ای ندارم عمو! تو رو خدا حداقل تند تر برو به اونا برسیم . نمیشه عمو! گفتم بابای من نیست شما هم دارید منو اذیت می کنید . اگه بابام بود با طناب هم که شده بود ماشینمون رو به ماشین عروس وصل می کرد . اینو که گفتم عمو تندش کرد و آنقدر تند رفت که رسیدیم بهشون . ما صدایی نمی شنیدیم چون هوا سرد بود و پنجره ها بالا. ولی از حرکت های همه معلوم بود که آهنگ ها شاد و صدا بلند! منم دیده فایده نداره پنجره رو کشیدم پایین . خودم شروع کردم به خودن . گلایی که جمع کرده بودم رو پر پر می کردم و از پنجره می ریختمشون بیرون. زهر ماشینی هم که از کنارمون رد می شد یه جیغ می زدم.

........................................................

قسمت سوم

خونهُ عمو

از اون جایی که ساعت 4 صبح بود و از اون جا که عمو تنبلی کرد ما شب رفتیم خونشون سارا اصرار داشت که عمو ما رو ببر خونه خودمون عمو می گفت نه عمو ! از خیابون ملک تا دولت می دونی چقدر راهه . یه ساعت بریم یه ساعت برگردم میشه ساعت 6 صبح عمو ! نگو ! نزدیکه ! الآن هم خیابونا خلوته ! دیگه هی از سارا که بریم و از عمو که صبح زود می برمتون! خلاصه شب اونجا خوابیدیم . منم که فرداش با بچه ها قرار داشتم . صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدم . همه خواب بودن آروم کارامو کردم و چایی گذاشتم . یه خورده آروم نشستم و فکر کردم یه کمی با همسترهای  سودابه (دختر عموم) بازی  کردم. زنه بیشتر شبیه موشه ولی مرده بیشتر به سنجاب برده تا موش. یکی از چشاش هم قرمزه و یکی دیگه اش مشکی. دستمال کاغذی می گرفتم جلوی خانومه می گرفتش و می خوردش . اول یه لپش رو باد می کرد ، بعد یه لپ دیگه اش . بعد تند می دوید می رفت یه گوشه ای با دستای کوچیکش دستمال کاغذیه رو می گرفت و تند تند از تو دهنش می کشیدش بیرون. یه ساعتی بیا اون بازی کردم . ساعت 10 شد 11 شد نه انگار بیدار بشو نبودن . رفتم جلوی آینه ( من خوره آینه هستم) و شروع کردم به رقصیدن که یهو نامزد دختر عموم آمد بیرون ، خندید و گفت چیه دیشب کامل خالی نشدی؟! گفتم نه بابا اونقدر اینا می خوابن خسته شدم ! دیگه آروم آروم تا ساعت 2 همه بیدار شدن و آماده شدن که برن پاتختی . من هم که نمی تونستم برم چون ساعت 30/5 قرار داشتیم.

.................................................

 

و اما قسمت چهارم

قرار وبلاگی

ساعت پنج و ربع! مهسا زیر پل سید خندان جلوی یه لوازم پلاستیک فروشی قرار داشتیم . ساعت پنج و پنج دقیقه بود و من توی تاکسی بودم که مهسا زنگ زد که دیرتر بیا. و خوب منم که دیگه داشتم می رسیدم. مهسا گفت برگرد طرف سینما فرهنگ میام اونجا. منم همون جا پیاده شدم و تا جایی که شریعتی دو طرفه میشه پیاده رفتم. و فائزه هی زنگ می زد و sms میداد که به بچه ها سلام برسون! ( منم که رسوندم!) ساعت پنج و بیستو پنج رسیدم جلوی سینما فرهنگ. یه کمی فقط یه کمی بابا فقط و فقط یه کمی منتظر موندم تا مهسا آمد. چون عکسش رو دیده بودم می شناختمش از اون جا مستقیم رفتیم سر قرار فقط یه کمی و فقط یه کمی با فقط و فقط یه کمی دیر رسیدیم. حمید هم که تو همت گیر افتاده بود به قول خودش همت هم که سنگین. ما که رفتیم لیلا و مرضی و محمد ( یه دل خاکی با یه عالمه شاکی) با هم دور یه میز بودن و محمد ( کفش های کتانی) هم تنها یه جا نشسته بود . نمی دونم چرا تا ما رفتیم همه بلند شدن . البته لیلا و مهسا رو دیده بودم. ولی کتانی فکر کنم از حالت نگاه کردن ما فهمید. دیگه خلاصه معرفی دیگه صحبت و حرف و حرف . لیلا می گفت من تا حالا وبلاگت رو نخوندم ولی اسمت رو شنیدم تا دیدمت فهمیدم که ممولی . گفتم بابا این دختره چقدر باهوشه ! یه آقایی ( منم اصلا نمی گم که یه دل خاکی بود ) هی حرف زد و هی حرف زدو هی حرف زد منم که به خودم قول داده بودم که حرف نزنم تا یه وقت سوتی .....(اِ یعنی چه !) همه هی حرف زدن و هی من دلم می خواست یه چیزی بگم و هی به خودم می گفتم نه دختر! اینا عادت ندارن! بذار یه کمی بگذره بعد! سر چشمای حاجی بحث شد اینکه چرا نیامده یاد یه شعر افتادم که می گه نمی دونم یا به دیدارم بیا یا چشمهایم را  ( چشمهایت را) برایت ( برایم ؟!) می فرستم ( بفرست؟!) و گفتم خودش نیامد حداقل چشماش رو می فرستاد بیان! ( پست آخر وبلاگش رو خوندید که چقدر از چشاش تعریف کرده؟!) ما یه کمی و یه کمی و فقط و فقط یه کمی منتظر نشستیم تا حمید بیاد ولی انگار یه کس دیگه ای نتونست منتظر بمونه. خیلی عصبانی آمد بالای سرمون و گفت سفارشتون! گفتم یه کمی دیگه هم صبر می کنید؟ با حالتی عصبانی تر گفت یه کمی دیگه هم صبر می کنیم و رفت و چند دقیقه بعد دوباره برگشت و ما هم اجباراً سفارش دادیم . بستنی ها رو آورد همه مشغول خوردن شدن ولی من اصلاً از گلوم پایین نمی رفت. منتظر موندم تا حمید بیاد گفتم آب بشه هم اشکال نداره مهم اینه که همه دور هم باشیم. همش چشم به بیرون بود ( در صورتی که پشتم به در بود) یه پسره ای هی رد شد. آمد جلوی در و رفت گوشیش رو در می آورد نگاهی می کرد می رفت دوباره می آمد به مهسا گفتم این حمید نیست ؟! ولی تا مهسا برگشت اون پسره رفت و یه پسر دیگه امد. مهسا نگاه کردو گفت نه بابا به این داغونی هم نیست. تا مهسا برگشت دوباره پسر آمد . یه ربعی اون بیچاره همون جا هی قدم می زد. مهسا رفت گفت زنگ بزنم ببینم چرا نیامد. منم هم چنان منتظر بودم تا بیان و با هم بستنی هامون رو بخوریم. پنج دقیقه بعد برگشتن . مهسا با همون پسره! اُه ! محمد ( یه دل خاکی گفت ) وای این بیچاره یک ساعته همین جا داره می گرده! دیگه خالاصه بچه ها گفتن که چرا اسم وبلاگشون رو این انتخاب کردن

(همین ها!) همه گفتن به جز حمید! اسم وبلاگامون رو نوشتیم عکس انداختیم یه خرده دیگه هم حرف زدن. البته حرف زد ( آقای محمد!) و خندید ( لیلا) و گوش کردند ( مهسا و مرضی) و به گوشیش عشق ورزید (آقای کتونی) حمید که اون بغله اصلا نمی دونم چه کار کرد! و منم که هی سلام فائزه رو رسوندم و نمی دونم چرا اصلا نتونستم بستنی ام رو بخورم. و هی چپ نگاه کرد ( عمو!) و دست به چماق شد ( عمو!) و فرار کرد (ما!) و برای بچه ها یادگاری خرید ( من) ( راستی عروسکی که گفتم همین باش بود) مال بچه گربه های خیلی کوچولو و مال من و مرضی دخترهای خیلی خوشگل و کوچولو. حالا فکرشو بکنید ، یه کسی براتون به زور یادگاری بخره و آخرش هم بگه پولشو رد کن بیاد! وای خاک و چوک!

................................................

قسمت پنجم

بازگشت

من شنبه ها صبح یه کلاس ساعت 8 دارم و یکی دو و بعد از ظهر هم یکی و یه عالمه غیبت. من به خدا و به خدا تصمیم داشتم که برای کلاسام برم. ولی یه آدمی که قرار وبلاگی داره که نمی تونه بره سر کلاس می تونه! گفتم کلاسای صبحم رو نمیرم و لی فردا صبح زود راه می افتم میرم که به کلاس فرانسه ساعت چهار برسم . صبح ساعت ده از خواب بیدار شدم و آماده شدم برم که منصور زنگ زد که نهار بریم بیرون . رفتیم دانشگاه عباسپور و رفتیم یه جایی تو تهران پارس نهار خوردیم و بلیط ساعت دو ترمینال شرق را گرفتیم . آخه ساعت دیگه ای نداشت. چرا ساعت شش هم داشت. به منصور گفتم وقتی میام تهران دیگه دلم نمی خواد برگردم. منصور گفت چرا ؟ گفتم اراک منو یاد درس ، امتحان و ...... اینا همه میندازه . ولی اینجا با شما خیلی خوش میگذره منصور خندید و گفت نه برو درست رو بخون آخر ترم بیا اینجا دوباره خوش بگذرون. گفتم نه ! اصلا می خوام انصراف از تحصیل بدم بیام اینجا همه وقتم رو با شماها باشم گفت ما که همیشه با هم نیستیم تو که میای به خاطر تو دور هم جمع می شیم گفت خوب منم همیشه میام که شما هم همیشه دور هم باشید گفت نه کور خوندی ! اگه همیشه اینجا باشی از این خبرا نیست! دیگه خلاصه ساعت دو با ناراحتی تمام سوار ماشین شدم . یه دختری هم سن و سال خودم کنارم نشست. مار گزیده از ریسمون سیا و سفید می ترسه یا یه چیزی تو این مایه ها . روم رو برگردوندم به طرف پنجره  یه پام رو انداختم رون یکیدستم رو زدم زیر چونه ام و تا خود اراک هم نه حرف زدم و نه تکون خوردم!

 ....................................................

نفيسه جون ... I love u ...

 من چهارشنبه پنج شنبه و جمعه بيکارم و تصميم دارم اين سه روز همش درس بخونم . البته چند تا کار هست که حتما بايد انجام بدم . جشن دانشجوی فردا دانشگاه رو حتما بايد برم . با فائزه بايد برم سينما . با سيما بايد بريم استخر . جمعه صبح برنامهُ کوه داريم . به مادر جون بايد يه سری بزنم . يه خواب حسابی هم بايد برم .( خيلی وقته درست نخوابيدم) و وبلاگ ! تا شنبه بايد يه بار ديگه آپ کنم !

...................................................

مهسا جون يه دنيا دوستت دارم ! 

مخلص داداش حميد !

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٤