به قهرمان هميشه ام!

خيلی وقته که پرده ای بينمون کشيده شده .نمی تونم اسمش رو حيا بگذارم . من

دنبال اسمی براش نمی گردم و مهم هم نيست که چيه ! مهم اينه که زشته ! پردهُ

زشتی که بين من و تو فاصله انداخته !  خيلی وقته که نذاشته احساسم رو بهت

بگم .احساسهايی رو که بايد بيان می کردم .

تمام لحظه هايی رو که دلم برات لرزيده !

 لحظه هايی که بودن در کنارت رو می خواستم !

لحظه هايی که به دستهای گرمت احتياج داشتم ٬

و آغوشت!

        ـ امن ترين جا برای بودنم ـ

خيلی وقته که به زبون نياوردم .

ولی بهت افتخار می کنم .هر لحظه ای که به فکرم می آيی غرور زيبايی سر تا پام رو

می گيره . و نا خواسته کلماتی به لبم مياد .

 ” انقدر اين مرد پاک و انسانه که حد نداره !  امکان نداره به صورت مهربون و دوست

داشتنی اش نگاه کنی و به دلت نشينه! “

حالا می خوام به ديدنت بيام . ايندفعه من برات خواهم خوند:

” قربون اون خنده هات برم من

قربون اون گريه هات برم من ...“

می خوام بغلت کنم و ببوسمت . توی چشمات نگاه کنم و بگم که چقدر دوست دارم .

      ...

ولی قهرمان من !

                             پدرم

نمی دونم که تحمل ديدنت روی تخت بيمارستان رو دارم يا نه!

 

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٤