مستی و راستی اين ممول رو دست نداره!

سر بر میداریم به بزرگ شدن!

 آنقدر سریع و پرشتاپ که انگارتنها و تنها آمدیم تا به پایان برسانیم.

 سالها را مثل ثانیه ها یکی پس از دیگری می شماریم.

 غافل از اینکه هر سال یک فرصت برگشت ناپذیر زندگی است. 

 می خوام که تمام لحظاتم را زندگی کنم.

نمی خواهم حتی لحظه ای از حال را برای

نگاهی به گذشته ام

 هدر بدم...

راستش دلم نیامد تولد این کوچولو را بهش تبریک نگم.

کوچک ممول که دیگه کوچک هم نیستی !

برات آرزوی یک عمر صد ساله نمی کنم.

امیدوارم که کوتاه ، اما پر بار زندگی کنی.

به رسم هر سال می خواهم هدیه ای به خودم بدم ...

دیگر ز شاخ سرو سهی بـلـبـل صـبور
گلبانـگ زد که چشم بد از روی گل به دور
ای گل بشـکر آن که تویی پادشاه حسـن
با بـلـبـلان بی‌دل شیدا مـکـن غرور
از دسـت غیبـت تو شکایت نمی‌کـنـم
تا نیسـت غیبـتی نـبود لذت حـضور
گر دیگران به عیش و طرب خرمـند و شاد
ما را غـم نـگار بود مایه سرور
زاهد اگر بـه حور و قـصور اسـت امیدوار
ما را شرابخانـه قـصور اسـت و یار حور
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
گوید تو را کـه باده مـخور گو هوالـغـفور
حافـظ شکایت از غم هجران چه می‌کنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت اسـت نور

...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٥

اگر منو دوست نداری الهی بميری !

بی خواب میگه آدما شبیه چیزایی که می خورن میشن. پس من الان یه لواشکم. انقدر این چند روزه لواشک خوردم که دارم می ترکم. البته همه چیز از اون روز کذایی شروع شد که با سیما تصمیم گرفتیم بریم یکی از فروشگاههای شهر که هیچ وقت نرفته بودیم. وقتی از در وارد شدیم تمام کارمندهای فروشگاه با تعجب ما را نگاه کردند. ما هم تعجب کردبم. ولی بعد از یک دور دور فروشگاه زدن فهمیدیم تعجب برای چی بوده. غیر از ما حتی یک نفر دیگه هم به عنوان خریدار توی فروشگاه نبود. سرنوشت و قسمت و از این جور حرفها. با گلین آشنا شدم. یا شاید هم گلین . تلفظ دقیقش را نمی دونم. ولی شک نکنید. یکی از این دوتاست. نقطه سر خط.

SIP1023002

چیه از خوردن گفتم فکر کردید چاق شدم؟  نخیر نخیر. اگر این فکر را کردی باید بدونی که گول خوردی. من دوباره ورزش را از سر گرفتم. ورزشکار و قهرمان  . شبها میرم توی پارک سر کوچه امون و می دوم. هفت دور. نیم ساعت. دور اول یواش میرم. دور دوم یه کمی تند تر. دور سوم باز هم یه کمی تند تر. دور چهارم خیلی تند می دوم. دور پنجم یه کمی یواش تر. دور ششم باز هم یه کمی یواش تر و دور هفتم خیلی آروم راه میرم. تا ضربانم به حالت قبل برگرده. البته به این راحتی ها هم نیست. منظورم از لحاظ بدنی نیست. خودتون که می دونید. تو این نیم ساعت حرفهاست که آدم می شنوه. ایول قهرمان و رخصت پهلوان و بابا یواش ما هم بیاییم و کسی افتاده دنبالت و قهرمان دو ماراتن و ... از این جور حرفها که خودتون بهتر بلدید. ولی مهم اینه که محل هیچ کس نذاری و حواست به کار خودت باشه. بعد از دویدن هم میرم تو پارک . یه عالمه دوست کوچولو پیدا کردم میرم با اونا تاب و سرسره بازی. البته سرسره های پارک ما اصلا مناسب بچه ها نیست. بسکه  بزرگ و  پرشیب هستند. دیشب گیر دادند که باید سوار دوچرخه بشی. من هم که متخصص دوچرخه سواری. بلدم ولی وقتی بعد از یه مدت مدید می خوام سوار شم می ترسم. ولی خوب اصلا خوب نیست آدم جلوی کوچولوها کم بیاره. دیشب سوار شدم . خودم جیغ می زدم و می رفتم و یه عالمه بچه خرده هم دنبالم . نقطه سر خط.

ممول افتاده تو خط پول در آوردن و ول کن ماجرا نیست. انقدر پول پولکی شدم که نگو ! دلم می خواد تمام پولهای دنیا مال من باشه. دلم می خواد برم یه گوشه ناشناخته از این دنیا فقط کار کنم و پول دربیارم. دلم می خواد مثل اون عمو اردکه تو اون کارتونه پولهام رو بچینم رو هم و حالشون رو ببرم . دلم می خواد ...  پولهای منو خرج نکنید ! بیایید همشو بدید به من  ... مامان میگه این یک سال را بشین سر درست فوق قبول شی ... من فوق نمی خوام ... من پول می خوام ...  پول ...پول ... نقطه سر خط.

اولی جلسه کلاسم تشکیل شد. اول که رفتم مثل مور و ملخ ریختم دورم و هی سلام دادن هی سلام دادن هی سلام دادن ... دو تا از دخترا دستهام را گرفته بودن و هی دست می کشیدن روی ناخنهام. یکیشون که اسمش سارا بود به اون یکی میگفت خاله لاک جادویی زده. حالا لاک جادویی چیه خدا می دونه. یکی دیگه اشون هم که اسمش مانی بود ( همونی که اون دفعه اول از همه لپش را کشیدم ) آمد جلو و گفت خاله من معذرت می خوام. خندیدم و گفتم برای چی ؟ ! گفت آخه من گیج گیجی ام ! بغلش کردم گفتم یعنی چی که گیج گیجی هستی؟ گفت آخه همش خوابم میاد. دوباره خندیدم و گفتم موشی برای تو که چیزی نیست من یه آدم بزرگ را می شناسم که به همین درد دچاره !    ( چیه من که نگفتم محمد میکرو چیپ . گفتم؟)   نقطه سر خط.

تا بعد

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٥

My little students

امروز صبح زود رفتم که شاگردهام را ببينم.

هشت تا بچه ی پنج و شش ساله.

لپ يکيشون را کشيدم و 

مجبور شدم هفت 

بار ديگه اين کار

را تکرار

کنم.

AYP0201573

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٥

چيزی بايد بگم؟

 

 

من؟

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ تیر ۱۳۸٥

تا قمر در عقربه کار ما چنینه !

CYP0503976

سال سوم دانشگاه را پشت سر گذاشتم. بیست و دو سالمه. کلی اختلاف عقیده با مامان جون و بابا جون دارم. پر توقع نیستم ولی کم توقع هم نیستم. اصلا کاری به توقع ندارم . تمام شواهد و مدارک نشان میده که دیگه وقتشه کاری برای خودم دست و پا کنم.

خوب باید اول از همه تواناییهام و علائقم را در نظر بگیرم. از اونجایی که کمی از وضع مملکتم خبر دارم بی خیال علائق میشم.پس تواناییهام ...

باید توی موسسات و آموزشگاهها دنبال کار بگردم.

اولین موسسه که از آشنایان هم هستند :

_ به ! چه طوری ؟ چه کار می کنی؟ درست به کجا رسید و ...

_ خوبم . ترم شش را تمام کردم و ...

_ ...(فضولی)

_ راستش برای کار آمدم .

_ تا حالا کجا بودی دختر؟ ما نیروهامون را گرفتیم. از ماه قبل . برای ترم بعد هم نیرو داریم. 

_ ...

_ ...

 

آموزشگاه بعدی :

_آقای فلانی ، برای تدریس آمدند.

آقای فلانی میاد داخل. یه حاجی به تمام معنا . شکم گنده و یه عالمه ریش و پشم. یه نگاهی به سر تا پام میندازه و میگه :

_ این !

( منظورش همون ایشونه؟ ! )

_ چند سالته؟

_ بیست و دو سال .

_ انگلیسی بلدی؟

( آخه بز، اگر بلد نیستم پس چرا آمدم اینجا )

_ دانشجو مترجمی هستم .

_ ترم چند ؟

_ ترم شش را تمام کردم.

_ کادر ما کامله.

( بپکی بپاشی به سقف ... کاردت بخوره تو سرت ... )

 

آموزشگاه بعدی :

شلوغ پلوغ . و در واقع خر تو خر. یه عالمه پسر بچه با هم از یه کلاس میریزن بیرون. یه لحظه احساس می کنم آمدم تو لونه زنبور.

مدیر موسسه بعد از سوال و جواب میگه شاید با سال آخری ها کار کنیم ولی با ترم شش کار نمی کنیم. منم توضیح میدم که بابا من ترم شش را تمام کردم و در واقع الان سال آخر هستم. و با کلی چک و چونه قبول می کنه که فرم شرکت در امتحان را پر کنم. و پر می کنم. ولی باید منتظر بشینم تا بهم بزنگن.( شک نکنید ! منتظر بمونم حتما زنگ میزنن .حتما ! )

و موسسه بعدی و موسسه بعدی. و توی همه ی این موسسه ها یه موسسه درست و بدون چک و چونه فرم میده تا پر کنم. که البته اون هم فقط فرم میده.

بعد تصمیم می گیرم به خبرگزاری ها هم یه سری بزنم. (ببینم می تونم از شر این ... استغفرالله ... ) از کار الانم راضی نیستم. از همکارام راضی نیستم. از رئیسم راضی نیستم. و تا وقتی مشکلم حل نشه هیچ صفحه ای کار نمی کنم.

به هر خبرگزاری ای میگم که الان توی ... کار می کنم یه قدم عقب میرن. ( پس فقط من نیستم که باهاشون مشکل دارم)

یه کمی که بیشتر فکر می کنم و دقیق تر میشم ...( مامان میگه نباید اینقدر فکر کنم ) دلم به حال خودم می سوزه... ( مامان میگه نباید ...) مامان باید و نباید ها را برام مشخص می کنه. ولی من هم چنان در اندیشه این که آیا سال دیگر که از دانشگاه میام بیرون، از نظر کاری با موقعیتی بهتر از این روبه رو خواهم شد؟ بعد از فوق چی؟

مامان راست میگه . این فکر کردن ها و دل سوختن ها چیزی را عوض نمی کنه. من اینجا هستم و محکوم به اینکه با این شرایط زندگی کنم. حالا احساسم هر چی که می خواد ... (اصلا احساس چیه؟) 

مامان میگه کار نمی خوایی. الان واجب تر از هر چیز اینه که بشینی برای فوق بخونی. می خوام که برای فوق بخونم. و می دونم که باید بخونم. ولی مشکلی هست. و اون این که الان بیشتر از هر چیزی به کار نیاز دارم. اگر بخوام برای فوق بخونم و خیلی خوشبینانه به قضیه نگاه کنم حدود چهار سال دیگه هم همین وضع را خواهم داشت.یعنی این که مامان و بابای عزیز چهار سال دیگه هم سربارتون خواهم بود. دوست دارم اول یه کارپیدا کنم. حدود یک سال یا دوسال کار کنم و بعد در حین کار درس بخونم. که نمی دونم آیا اون موقع درس خون خواهم بود یا نه؟( نه اینکه الان خیلی هستم !) و از طرفی اگرباز هم خوش بینانه نگاه کنم و من درس خون باشم آیا با توجه به شرایط جامعه چنین امکانی هست؟!

پس ترجیحا الان بهترین کار اینه که آدم بشینه لب جوی آب و پاهاش رو بکنه تو آب و بی خیال مشکلات. و باز هم ترجیحا :

 کیه کیه در می زنه من دلم می لرزه ...

   + سمیرا نکوئیان Samira Nekooeeyan - ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥
← صفحه بعد